نکته:رمان قلعه داریون پنج شنبه ها منتشر می شود جلیل زارع| عصر روز جمعه سیزدهم رجب سال 1160 ه. ق برابر با 30 تیر 1126 ه.ش ، احمد پسر ارشد محمد خان مالک داریان، سوار بر اسبی که از خستگی نای راه رفتن نداشت، از دروازه ی ” سه چشمه” وارد آبادی شده یک راست […]

نکته:رمان قلعه داریون پنج شنبه ها منتشر می شود

جلیل زارع|
عصر روز جمعه سیزدهم رجب سال 1160 ه. ق برابر با 30 تیر 1126 ه.ش ، احمد پسر ارشد محمد خان مالک داریان، سوار بر اسبی که از خستگی نای راه رفتن نداشت، از دروازه ی ” سه چشمه” وارد آبادی شده یک راست راه منزل داییش حسن خان را پیش گرفت.به خانه داییش که رسید، برای آن که زیاد جلب توجه نکند، خود را به کوچه ی پشت باغ رسانده و حلقه ی درب کوچک آن را به صدا در آورد. حسین قلی نوکر با وفای حسن خان، درب را به رویش باز کرده با شادی زایدالوصفی چاق سلامتی کرد و افسار اسب را گرفته، کمک کرد تا احمد از اسب پیاده شود.

احمد به محض پیاده شدن، منتظر استقبال نشد و سراسیمه خود را به باغ رساند. خانواده دایی روی تخت چوبی که با فرش زمینه قرمز بافت داریان پوشیده شده بود، در زیر آلاچیق نشسته بودند و بساط چای و میوه و قلیان هم پهن بود. یک طرف آلاچیق چشمه ی آب روان و طرف دیگر آن، حوض کوچکی پر از آب خودنمایی می کرد. با دیدن احمد، اهل خانواده به استقبالش شتافتند. حسن خان وقتی چهره ی خسته، پر از گرد و غبار و رنگ پریده ی احمد را دید، حسین قلی را صدا زد و دستور داد حمام را آماده کند تا احمد گرد و غبار و خستگی راه را از تن به در کند. احمد با زن دایی و پسر دائیش طاهر نیز نصفه نیمه احوالپرسی کرده و به دایی گفت: نیازی به استحمام نیست. برویم زیر آلاچیق، کار واجب و ضروری دارم. زن دایی که نگرانی و تشویش در چهره اش نمایان شده بود،وقتی احمد را چنین هراسان دید، علت را جویا شد. ولی احمد سریعا به طرف آلاچیق رفت و بقیه هم به دنبال او…

احمد بدون آن که حتی آبی به سر و صورت خود بزند یا گرد و غبار را بتکاند، روی تخت نشسته و نامه ای را در دستان دایی گذاشت. دایی نامه را باز کرد و خطاب به احمد گفت: تا من نامه را می خوانم تو هم دست و صورتت را در آب حوض بشوی و گرد راه از سر و رویت برگیر.

احمد از جای برخاسته و به طرف حوض رفت. کنار حوض لختی توقف نموده و باغ و عمارتی که خاطره های کودکیش را در نظرش مجسم می کرد، برانداز نمود.

عمارت مسکونی، در شمال غربی باغ واقع شده بود. این عمارت، دو درب داشت. درب شمالی که به حیاط پشت باغ و درب جنوبی که بر روی حیاط جلو و باغ باز می شد. از بالای پله های عمارت، حیاط و باغ منظره ای فوق العاده زیبا و دلپذیر داشت. درخت های بزرگ چنار پایین باغ، چشمه ی آب روان ، تاک های فشرده ی مو، انواع درختان میوه از قبیل سیب، انار، هلو، زرد آلو و…. .کنار چشمه هم یک درخت سیب بود با میوه های سبز متمایل به زرد و طعمی ترش و شیرین و متفاوت با سایر درختان سیب.

باغ به دلیل شیب زیاد، عملا سه طبقه بود. چشمه ی آب، حوض، قسمت ال مانند باغ، بوته های گل باغی، انواع درخت های میوه و درخت های سایه دار و درب رو به کوچه در طبقه ی بالا. “سرتنور” در طبقه ی میانی و دستشویی، حمام، اتاق و پستویی متصل به آن که محل زندگی خانواده ی حسین قلی بود و آغل و کاهدان، در طبقه ی پایین باغ واقع شده بودند. نان مورد نیاز خانواده نیز در همین سر تنور توسط زینت عیال حسین قلی پخت می شد. حیاط دو نبش کوچکی هم پشت آغل قرار داشت که افزون بر ورودی باغ، از دو طرف دیگر نیز خروجی داشت.درب کوچکی که به کوچه ای که احمد از آن وارد شد و درب بزرگی،که به خیابان اصلی باز می شد. درب کوچک برای تردد احشام بود و درب بزرگ هم برای تخلیه ی علوفه ی زمستانی احشام که از آن جا به کاهدان منتقل می شد.

صدای بچه ها که دورتر از این جا، در گوشه ای از باغ مشغول بازی بودند، احمد را از افکار دور و دراز خود خارج کرد. آبی به سر و صورت خود زده و گرد و غبار را از سر و روی خود زدوده، به آلاچیق بر گشت.

چهره ی حسن خان که حالا نامه را تمام و کمال خوانده بود، نگران به نظر می رسید. جیران زوجه ی حسن خان، با ناراحتی گفت: نصفه جان شدم از نگرانی خان ! نامه را بلند بخوان ببینیم در آن چه نوشته شده است که این طور شما را به هم ریخت ! حسن خان نامه را به طاهر داد که بخواند و خودش از تخت پایین آمده، شروع به قدم زدن کرد و نفس عمیقی کشیده، دست ها را به هم کوبید…..

طاهر نامه را از پدر گرفت و با صدای بلند چنین خواند:
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدالله و سبحانه عظیم، الرزاق والحافظ و الکریم و بعد:
جناب حسن خان دامت عظمته العالی ! و بعد:
خدای را به غایت شاکرم بر آنچه هدایت و کفایت یافته ام از او سبحانه، و منت خدای را که در این ملک فراخ، مکانی کوچک و اندک را قناعت دارم و جز ذات اقدسش از احدی منت نبرده ام. هم او را شکر گزارم که به حضرت و فرقت، دست نیازم در احوالات گرم و سرد دنیا به نامردان دراز نگردانید و ایمانم را از خود ضعیف نداشته و به خلق محتاجم نکرد.

آنچه بر بنده ناگوار می نماید، آن است که نعوذ بالله مرا عملی سر زند و آزار بی موجب را مومنی عاید گردد و از بنده در تن پوش نخوت و غرور، غفلتی حاصل شود و رعیت از آن بابت در عذاب.

حضرتش را گواه می گیرم که در گناه خویشتن از ترک واجبش به این اندازه بیمناک نیستم که از ترک وظایف و وجایب در حق رعیت محروم و مظلوم ملک داریان در واهمه ام. چه بسیار از رعیتم، حق، ناحق شده است و کسی از متصدیان امور و مقربان حضور و کلانتران و والیان، ظلمی را که بر ناس روا آمده است به دفاع بر نیامده اند.

و اما منظور راقم سطور در مزاحمت اوقات سرور، آن نیست که برای خودم از این نمد کلاهی باشد که من دیگر آفتاب لب بامم و چند صباحی میهمان این دنیای دون و بعد هم ” انا لله و انا الیه راجعون”.

الغرض، همان گونه که مستحضرید، پارسال محمد خان شاطر باشی، والی بلده ی شیراز از رعیتم به بهانه ی وصول خراج و مالیات، هزار تومان طلب کرد که به واسطه ی خشکسالی از پانصد تومان آن معذور شدم و در ازای آن، هزار تومان به امسال حواله شد. اکنون نیز این لاکردار خدانشناس، محصل وصول خراج سالیانه را پیش از موعد، راهی داریان کرده است از برای دریافت هزار تومان طلب پارسال و هزار و پانصد تومان مالیات امسال به واسطه ی غضب نادری از ملک فارس و بلده ی شیراز و بلوکات. و از بخت بد، والی شیراز، رضا قلی بیگ همان پیرمرد خرفت را که چشم طمع به ناموس بنده دوخته است، روانه کرده است از پی وصول جریمه و مالیات به مبلغ نیم الف نادری( دو هزار و پانصد تومان). حال آن که نه از خدا پنهان است نه از حضرتعالی که من اگر رعیت بیچاره ام را بتکانم، پانصد تومان هم عایدم نمی شود و اگر دار و ندارم را به حراج بگذارم بلکه بتوانم پانصد تومان فراهم نمایم که سر جمع می شود هزار تومان و باز هزار و پانصد تومان الباقی می ماند. ولی این همه، بهانه است که اگر می خواست می توانست مثل پارسال مهلتی قائل شود. از آن بابت که تا بوده، وقتی مودی مالیات نمی توانسته است یک مرتبه مالیات را تادیه نماید، با او مدارا می کرده اند و خراج یا مالیات را به اقساط اخذ می نموده اند. همان گونه که بر سایر قصبات مثل بردج و دودج روا داشته اند.

عاقبت هم این کفتار، مقصود پلید خویش را بی شرمانه واگفت که اگر رای تو بر این باشد، من کمبود را جبران می کنم به شرط آن که دخترت ستاره را به عقد نکاح من در آوری. وقت رفتن نیز تهدید کرد و تا پانزدهم رجب مهلت داد و گفت:صبح علی الطلوع روز پانزدهم رجب با صد نفر سوار قزلباش باز خواهم گشت. یا نیم الف نادری می پردازی یا مرا به دامادی خود مفتخر می سازی. در غیر این احوال، اگر صلح و صفا افاقه نکرد، برای من چاره ای نمی ماند جز این که با ضرب و شتم جان تو و خانواده ات را بستانم و سر خان را برای محمد خان شاطر باشی ببرم که او هم از میرزا محمد کلانتر و ایشان هم از شخص اعلیحضرت نادر شاه افشار دستور دارد که تا پنجاه نفر را مرخص است در هر قریحه گردن زده، ویا به تخفیف بعضی را گوش بریده، مکحول(کور) نموده و یا دست از بدن جدا کند. دیگر خود دانی. وعده ی ما پانزدهم رجب، صبح علی الطلوع.

و اما همان گونه که مستحضرید، ناف ستاره را به نام طاهر بریده اند و شیرینیش را هم خورده اند. اگر خان هنوز هم بر قول و قرار خود استوار است و شخص طاهر هم بر این قرار است، من چاره ی کار را در این دیده ام که پیش از موعد مقرر، شب پانزذهم رجب ،ستاره را به عقد نکاح طاهر در آورده، راهی “سه چشمه” نمایم.

من هم با دلاور مردان غیور داریانی مقابلشان می ایستیم و لابد این پیر خرفت هم وقتی ببیند مرغ از قفس پریده است، به همان هزار تومان رضایت می دهد و مابقی را تقسیط می نماید. اگر چنین نکند هم باکی نیست؛ می ایستیم و مقاومت می کنیم در برابر این خونخوار پلید. بعید می دانم رضا قلی بیگ از ترس آن که به جرم بلواگری محکوم شود، جرات ستیز داشته باشد.

پس لازم است که به محض قرائت این مکتوب،فرصت را غنیمت شمرده و فی الفور طاهر را به همراه دو محافظ به داریان بفرستید از برای عقد نکاح و انتقال ستاره به “سه چشمه” تا زیر سایه ی حضرتعالی روزگار بگذراند به خوشی و شادکامی.

سایه ی عالی مستدام
محمد خان داریانی
یازدهم رجب سال 1160