بی شک یکی از بهترین و ماندگارترین خاطرات من در دنیای روزنامه نگاری ام بازمی گردد به همان سالهایی که ستون”سه کلام حرف…” را در صفحه سوم ضمیمه ورزشی روزنامه خودمان-”خبرجنوب”- می نوشتم. این ستون هر روز به بی پرده و بدون تعارف به بررسی کمبودهای ورزش استان می پرداخت؛ در کنار آن به مسایل […]

بی شک یکی از بهترین و ماندگارترین خاطرات من در دنیای روزنامه نگاری ام بازمی گردد به همان سالهایی که ستون”سه کلام حرف…” را در صفحه سوم ضمیمه ورزشی روزنامه خودمان-”خبرجنوب”- می نوشتم.
این ستون هر روز به بی پرده و بدون تعارف به بررسی کمبودهای ورزش استان می پرداخت؛ در کنار آن به مسایل حاشیه ای ورزش کشور هم توجه ویژه ای داشت و همین امر هم سبب شد تا مخاطبان خوبی برای خود دست و پا کند.
این مهم البته جز به الطاف الهی- که خوشبختانه همیشه شامل حال من کمترین بوده- به اضافه حمایت های همیشگی و همه جانبه آقای حسین واحدی پور صاحب امتیاز و مدیر نشریات بین المللی خبرو همچنین راهنمایی ها و پشت گرمی آقای عباس صباغ زاده دبیر سرویس ورزشی “خبرجنوب” چیز دیگری نمی توانست باشد.
امروز ۱۳ مرداد است. ۱۷ مرداد یعنی چهار روز دیگر می شود روز خبرنگار؛این یادداشت اما بهانه ای است برای آن روز و چون چاپ بعدی صفحه جوان یکشنبه بیستم مرداد است در نتیجه ما با چند روز فاصله به استقبال روز خبرنگار می رویم.
همانگونه که اول مطلب هم گفتم روزهایی که ستون “سه کلام حرف” را می نوشتم با خاطرات زیادی همراه بوده است که شاید در آینده اگر مجالی دست داد این خاطرات را به همراه منتخبی از نوشته های این ستون در قالب کتابی منتشر کنم؛البته شاید…
بگذریم…


مطالب این هفته صفحه جوان آماده شده بود و من طبق معمول با تورق تقویم در حال نوشتن مناسبتهای هفته برای ستون “شبیه سرمقاله” بودم که متوجه شدم روز خبرنگار نزدیک است و من هم هیچ مطلبی در این باره برای صفحه جوان آماده نکرده ام. به دلیل آن که هر سال لااقل یک مطلب درباره این روز در صفحه جوان منتشر می شد نتیجه اینکه به سرعت شروع به نوشتن این یادداشت کردم.
روزهایی که ستون “سه کلام حرف” را می نوشتم تلفن های بسیاری داشتم. تلفن هایی که در آنها مخاطبین از مسایل مختلف ورزش صحبت می کردند که البته خیلی از آنها سوژه های خوبی بود برای پرداختن در ستون “سه کلام حرف”.
بگذریم…
روزی آقای جوانی زنگ زد و بعد از کلی عذرخواهی و اظهار شرمندگی و تعارف گفت که مشکلی دارد . مشکلش البته مشکل حادی نبود:”پدر پیری دارم که به فوتبال علاقه زیادی دارد. او خیلی دوست دارد با عادل فردوسی پور-مجری برنامه نود- صحبت کند. هر کاری کرده ام نتوانسته ام شماره فردوسی پور را به دست آورم. خواهشم از شما این است که برای پدر من نقش فردوسی پور را بازی کنید. من تا ساعتی دیگرجلو پدرم دوباره به شما زنگ می زنم و طوری وانمود می کنم که شما آقای فردوسی پور هستید. شما هم لطف کنید و به حرفهایش گوش کنید و خلاصه با او حرف بزنید. خیالتان هم راحت گوش های پدرم کمی سنگین است و متوجه تفاوت صدای شما و فردوسی پور نمی شود!”
ساعتی که گذشت تلفن زنگ خورد. گوشی را برداشتم:”ببخشید با آقای فردوسی پور کار داشتم
-خودم هستم بفرمایید!
-پدرم با شما کار دارد من گوشی را به او می دهم. از من خدانگهدار.
-سلام آقای فردوسی پور! خوب هستید.چه خبر؟! آقای فردوسی پور! من شما را خیلی دوست دارم.شما یکی هستید. یه دونه هستید و…
این پدر بزرگوار حدود ۱۰ دقیقه ای با آقای فردوسی پور قلابی حرف زد! جالب اینکه فقط او حرف می زد و کلا پیرمرد خوش تعریفی بود و این، کار مرا هم که نقش بدل عادل را بازی می کردم راحت می کرد.
روز بعد پسر پیرمرد دوباره زنگ زد و آن قدر از من تشکر کرد که شرمنده شدم. او گفت که پدرش تا الان تمام فامیل را خبر کرده که توانسته با عادل فردوسی پور صحبت کند و…
از آن به بعد هر هفته سه شنبه ها-روز بعد از پخش برنامه نود- آن پیرمرد ورزش دوست بزرگوار به من زنگ می زد و تقریبا ۱۵ دقیقه ای درباره برنامه نود حرف می زد و آن را برایم تحلیل می کرد!
راستش حدود یک سالی دیگر عادت کرده بودم سه شنبه ها صبح اول وقت ، آن پیرمرد عزیزبه من زنگ بزند و درباره برنامه نود صحبت کند.
بعد از آن اما دیگر خبری از او نشد. اولین سه شنبه که زنگ نزد نگرانش نشدم. اما دومین سه شنبه که تماس نگرفت دلشوره گرفتم.
هفته دوم هم گذشت تا رسیدیم به سومین سه شنبه، دل را به دریا زدم و برای اولین باربه همان شماره ای که همیشه زنگ می زد،تماس گرفتم.
-سلام ببخشید مشهدی سراج هستند؟
-شما؟
-از روزنامه خبر هستم. ایشان هر هفته با من تماس می گرفتند سه هفته هست که تماسی نداشته اند…
فورا مرا شناخت؛ همان پسرش بود که بار اول تماس گرفت و مرا به پدرش ارتباط داد. او اما با ناراحتی خبری تلخ را به من داد.
-پدرم سه هفته پیش عمرشان را دادند به شما…
امروز روز خبرنگار را بهانه کردم تا بهانه ای داشته باشم از ستون خاطره انگیزم-سه کلام حرف-و البته پیرمرد ورزش دوست، مرحوم مشهدی سراج یادی کنم…
پیرمردی که تاکنون داستانش را بازگو نکرده بودم.
بعضی وقت ها چقدر زود دیر می شود…
نوشته:مدیر سایت