یوسف بذرافکن| دبستان هدایت : خاطرا ت همیشه مثل میوه درهمی است که فروشنده اجازه دستچین کردن آن را نمی دهد . خاطرات دبستان هدایت خاطراتی است از مدرسه ای که دیگر وجود ندارد ولی بچه های آن مدرسه و خاطرات تلخ و شیرینش وجود دارند. عکس آقای غلامرضا رسول اف مدیر مدرسه هدایت که […]

یوسف بذرافکن|

دبستان هدایت : خاطرا ت همیشه مثل میوه درهمی است که فروشنده اجازه دستچین کردن آن را نمی دهد . خاطرات دبستان هدایت خاطراتی است از مدرسه ای که دیگر وجود ندارد ولی بچه های آن مدرسه و خاطرات تلخ و شیرینش وجود دارند.

عکس آقای غلامرضا رسول اف مدیر مدرسه هدایت که بعد ها مسئول اداره آموزش و پرورش داریون شد مرا با خود به خاطرات دهه پنجاه برد . مدرسه ای که پشت منزل مرحوم حاج علی بذرافکن بود (آخر خیابان دکتر حسابی نزدیکی کوچه شهید مهدی بذرافکن کنونی ) ،مالک آن مرحوم قربان امیری بود و اداره آموزش و پرورش آن را اجاره کرده بود و بیرون نمی رفت .

بچه ها از وقتی مدرسه تعطیل می شد در یک صف مرتب از مدرسه خارج می شدند و بعدا این صف بزرگ به صف های کوچک تر تقسیم می شد و همه باید تا در منزل خود با صف های فرعی حرکت می کردند ،روزهای شنبه روز نظافت بود بچه ها قبل از شروع مدرسه کنار جوی آب پاریاب می نشستند و دست و پاهای خود را با آب و یک سنگ شستشو می کردند وای به احوال کسی که دست ، پا یا ناخنش کثیف بود آن وقت اورا درجلو صف روی حوض می نشاندند و یک آفتابه هم به دستش می دادند ،بعد از آن هم سر و کارش با ترکه اناری بود ، مدیر مدرسه آقای غلامرضا رسول اف با آن اندام درشت و رزشکاری ،تمریناتش را روی بچه ها ی متخلف اجرا می کرد ، مبصر کلاس معمولا از بچه های هیکل دار کلاس های بالا تر توسط مدیر انتخاب می شد ،مبصر در غیاب و تاخیر معلم همه کاره کلاس بود .

چشمتان روزگار بدنبیند اگر مبصر کلاس اسم کسی را به دفتر می برد ،گذاشتن مدادلای انگشتان و فشار دادن از تنبیه های رایج محسوب می شد ، سر انگشت دست دراز کشیدن ، ماندن زیر باران های دم اسبی و چوب و فلک که دیگر اسمش را نیاورد ،مشق شب عید هم یک دفتر صد برگ بود که معلم کلاس اول ،وسط و آخر آن را امضا ء می کرد . بچه ها در صف صبحگاه باید مانند چوب خشک می ایستاند وای به حال کسی که صدای نفسش شنیده می شد ،خرید پیک ( که یک مجله بود و توسط آموزش و پرورش چاب می شد) اجباری بود ، معلم های زن و مرد قاطی بودند ، زن ها بی حجاب بودند و معلم کلاس های بالاتر مرد بود ، یک خانم معلمی بود که اورا «خانم ملی » می گفتند ، او معلم پیشاهنگی بود و یک سرود به بچه ها ی پیشاهنگی یاد داده بود که آغاز آن چنین بود « علی بابا باغی داشت توی باغش سگی داشت …». تغذیه رایگان هم می دادند ؛ آقای عین آله آتش آبپرور فراش مدرسه بود ، زمستان ها یک دیگ سیاه بزرگ را بار می گذاشت پر از سیب زمینی آب پز ، به هر نفر یک تا دو تا سیب زمینی می دادند با نصف نون سنگک مرحوم فرهاد خوش نژاد ، تا ظهر کسی احساس گرسنگی نمی کرد و براثر ترکه انار غش نمی کرد .البته تعذیه رایگان فقط سیب زمینی آب پز نبود هر روز چیزی می دادند ، گردو ، پسته ، کشمش، انجیر خشک ، سیب ، لوبیا گرم و این قبیل . بعضی وقت ها هم انجیر تر بسته بندی شده می دادند که بچه آن را نمی خوردند و یواشکی می انداختند پشت با م مدرسه که بعدا بچه های همسایه مدرسه آنها را جمع می کردند وبرای خودشان خشک می کردند ،یک روز هم موزدادند که بچه ها ظرز پوست کندن و خوردن آن را بلد نبودند .

وقتی می خواست بازرس بیاید به بچه ها بیشتر رسیدگی می کردند ، مدرسه را آب و جارو می کردند، انگار که معلمان و دانش آموزان همه آماده باش کامل بودند ، از بچه ها اگر کسی نمی توانست سئوالات سخت بازرس را جواب بدهد بعد از رفتن بازرس روزگارش سیاه بود .از ورزش چندان خبری نبود ولی بعضی وقت ها اجازه بازی داده می شد . ولی نظم و انضباط قانون اصلی مدرسه بود ، پدر بچه ها هم از مدیر مدرسه حساب می بردند و کسی حق و جرات هیچگونه اعتراضی نداشت .

مسائل و آموزش های دینی جایگاه و اهمیتی نداشت ولی دو نفر معلم بودند به نام آقایان حبیب اله فصحت و جمشیدی که به دور از چشم مدیر به آموزش مسائل دینی می پرداختند و با ترفند هایی بچه ها را به حسینه حضرت ولی عصر (عج) می بردند و نمازو مطا لب دینی را یاد می دادند ، بچه هایی که علاقه مند بودند و خا نواده های مذهبی داشتند به منزل مرحوم شیخ سبز علی نجاری که منزلش نزدیک مدرسه می رفتند وقرآن را از ایشان می آموختند و «هدایت » می شدند …