نوشته:جلیل زارع| ستاره همان طور که سر بر زانوان سپیده گذاشته بود، اجازه می داد اشک هایش آرام آرام بر دامن مادر بلغزد و سپیده که عمری را مادریش کرده بود، هم چنان موهای او را نوازش کرده و قربان صدقه اش می رفت. سپیده: عزیز دلم، دختر گلم، قربان شکل ماهت بروم، حرف بزن. […]

نوشته:جلیل زارع|
ستاره همان طور که سر بر زانوان سپیده گذاشته بود، اجازه می داد اشک هایش آرام آرام بر دامن مادر بلغزد و سپیده که عمری را مادریش کرده بود، هم چنان موهای او را نوازش کرده و قربان صدقه اش می رفت.

سپیده: عزیز دلم، دختر گلم، قربان شکل ماهت بروم، حرف بزن. برای مادر حرف بزن. حرف بزن تا تخلیه شوی. حرف بزن تا آرام شوی. حرف بزن، مادر فدای آن چشمان قشنگت که مثل باران بهار می بارد.

و ستاره که تا آن لحظه سکوت کرده بود و خود را به دست سرنوشت سپرده بود، وقتی حمایت مادر را مشاهده نمود، بغضش ترکید و این بار با صدای بلند، زار زد و خود را در آغوش مادر رها کرد. سپیده مدام قربان صدقه ی دخترش می رفت و او را به سخن گفتن دعوت می کرد و ستاره که تا آن لحظه فقط سکوت کرده بود، به حرف آمد و این سکوت سخت و دردناک را شکشت.

ستاره: مادر، من نمی خواهم با طاهر ازدواج کنم. من نمی خواهم از قلعه بروم. من نمی خواهم بابا را ترک کنم. من نمی خواهم مادرم را ترک کنم. نمیخواهم برادرهایم را ترک کنم.نمی خواهم فرهاد را……….. و حرفش را خورد و ادامه نداد. ولی دیگر دیر شده بود؛ مادر که مدت ها بود همه چیز را می دانست، همه چیز را از چشمان ستاره می خواند، همه چیز را در نگاه فرهاد نظاره گر بود، گفت: حرف بزن عزیز دل مادر، حرف بزن دختر قشنگ و خوشگلم.

و ستاره نالید: مادر من نمی توانم، توی این وضعیت این جا را ترک کنم. نمی توانم…. نمی توانم…. نمی توانم…. نمی توانم پدر را تنها بگذارم. بعد از رفتن من، چه بر سر پدر می آید؟ چه بر سر شما می آید؟ چه بر سر قلعه می آید؟ ولی خودش هم می دانست که با ماندنش مشکلی حل نمی شود. راه نجات خان و رعیت، فقط در ازدواج او با رضا قلی بیگ خلاصه می شد. فقط در این ازدواج شوم و نفرت انگیز. چیزی که هیچ کس حاضر نبود به آن تن در دهد.

سپیده: دختر گلم آرام باش. هیچ کس نمی تواند تو را مجبور به کاری کند که دوست نداری. خان، مقابل رضا قلی بیگ می ایستد. پهلوان خدر و جوانان غیور داریانی اجازه نخواهند داد، رضا قلی بیگ، نگاه چپ به دختر نازم بکند. فرهادم، مقابلشان می ایستد. همان طور که دارابم ایستاد و مقاومت کرد و اجازه نداد پای قشون افغان به قلعه باز شود. غصه نخور عزیزم. من با خان صحبت می کنم. پدرت خیلی مهربان است. خیلی بیش تر ازآن که فکرش را بکنی. اگر تو راضی نباشی، خان هیچ وقت تو را به کاری که دوست نداری وادار نمی کند. هیچ وقت، دخترم. هیچ وقت، عزیز دل مادر…..

و ستاره ترسید. اگر مقاومت خان، باعث کشته و زخمی شدن جوانان غیور داریان بشود، اگر فرهاد هم مثل داراب….. نه ! نه! فکرش هم آزار دهنده بود.

سپیده: آرام باش دخترم. رضا قلی بیگ جرات حمله به داریان را ندارد. او از ترس آن که نزد ظل الله یاغی قلمداد شود، جرات چنین جسارتی را ندارد. به خدا توکل کن دخترم ! آرام باش ! من با خان صحبت می کنم.

کم کم ستاره آرام و آرام تر شد. حرفی را که سال ها در دلش تلمبار شده بود، بر زبان جاری ساخته بود. درست است که شرم و حیا اجازه نداده بود حرفش را کامل کند، ولی برای مادری مهربان که شب و روزش را با ستاره سپری کرده بود، همین جمله ی ناقص کافی بود تا اوج عشقی آتشین را در وجود دخترش به نظاره بنشیند. نیازی به شرح بیش تر نبود.

و سپیده که به راستی، ستاره را دختر خودش می دانست، در گوش او زمزمه کرد:

بخواب آروم تو آغوشم/ نکن هرگز فراموشم/ بخواب آروم کنار مو/ تو پاییز و بهار مو/ لا لا لا لا گل خشخاش/ کاکات رفته خدا همراش/ لا لا لا لا گل فندق/ نه نه ات رفته سر صندوق/ لا لا لا لا گل زیره/ چرا خوابت نمی گیره؟/ بخواب ای نازنین مو/ نه نه ات قربون تو میره/ ا لا لا لا که لا لاتم / اسیر قد و بالاتم/ا لا لا لا گل زردم/ به قربون تو می گردم/ لا لا لا لا تو مثل ماه/ بخواب که شو شده کوتاه/ لا لا لا لا گل گندم/ نشین تو بی قراری کن/ لا لا لا لا گل مریم/ چشات رو هم میره کم کم/ لا لا لا لا گل یاسم/ ازت میخونه احساسم/ لا لا لا لا گل پونه/ عزیزم رفته از خونه/ لا لا لا لا گل زردم/ ببین بی تو پر از دردم…..

ورود فرهاد به اندرونی که مادرش را صدا می زد، سپیده و ستاره را از خواب نیم روزی بیدار کرد. فرهاد سراسیمه وارد اتاق شد و خطاب به مادرش گفت: مادر…. مادر…. من باید موضوع مهمی را به شما بگویم و وقتی متوجه حضور ستاره شد، صدایش را کمی پایین آورد و سعی کرد تشویش و نگرانی خود را پنهان سازد.

ستاره برخاسته، سلام کرد و گفت: پس من شما را تنها می گذارم تا حرف هایتان را بزنید.

فرهاد گفت: نه ! ستاره بمان. موضوع بیش تر از همه به شما مربوط می شود و بعد هر چه را در غار شنیده بود، برای مادر و ستاره تعریف کرد.

باور کردنی نبود؛ ولی واقعیت داشت.سرانجام، بعد از یک روز غم انگیز، لبخند رضایت بر لبان ستاره نشست. سپیده، خان را در جریان ماجرا قرار داد. خان، همان روز، مجددا تشکیل جلسه داد. یک جلسه ی خانوادگی کاملا محرمانه. مثل همیشه پهلوان خدر و برادرش افراسیاب نیز در جلسه حضور داشتند.

خان، به فرهاد اشاره کرد و فرهاد، یک بار دیگر آن چه را شنیده بود، برای جمع تعریف کرد.سپس خان رو به پهلوان خدر کرده، گفت: نظرتان چیست پهلوان؟

پهلوان خدر گفت: حالا دیگر وضع کاملا فرق می کند. رضا قلی بیگ دیگر بهانه ای برای تهدید ندارد و اگر باز هم قصد مزاحمت داشته باشد، محکم رو به رویش می ایستیم و مقاومت می کنیم.

سپیده گفت: رضا قلی بیگ، کسی نیست که به این سادگی از میدان به در رود. او با علم به این که ما از جریان قتل نادر شاه و بخشودگی مالیات، بی اطلاع هستیم، خان را تحت فشار قرار داده تا به این وسیله به هدف پلید خود دست یابد. مسلما تا الان هم توسط جاسوسانش از جریان رفتن احمد به سه چشمه و تصمیم خان، مطلع شده است. از این پس نیز تمام اخبار قلعه توسط جاسوسانش که متاسفانه در قلعه حضور دارند، به او خواهد رسید. او دست بردار نیست و به محض این که بفهمد دستش رو شده است، نقشه ی دیگری خواهد کشید. ما باید وانمود کنیم که از جریان کشته شدن نادر شاه و بخشودگی مالیات، کاملا بی اطلاع هستیم. او الان از اقدامات ما با اطلاع هست و رد احمد و طاهر را خواهد گرفت. هم چنین می داند که ستاره توسط طاهر به سه چشمه منتقل خواهد شد. رضا قلی بیگ نباید متوجه شود که ما دست او را خوانده و از جریان بیرون بردن اسرار قلعه توسط چوپان، با اطلاع هستیم. باید بگذاریم هم چنان اخبار به او برسد.

خان گفت: من با نظر سپیده موافق هستم. ما باید کاری کنیم که نتایج جلسه های محرمانه ی ما را آن طور که دوست داریم رضا قلی بیگ مطلع شود، به گوش مردم برسانیم، تا جاسوسان این اخبار را به گوش رضا قلی بیگ برسانند و ما فرصت آن را داشته باشیم تا نقشه های محرمانه ی خودمان را به موقع به مرحله ی اجرا بگذاریم. با نظر پهلوان خدر هم موافق هستم. ما باید کاملا آمادگی هرگونه دفاع از قلعه را داشته باشیم. معلوم هم نیست والی شیراز در حکومت عادلشاه، در مسند قدرت باقی بماند، با بخشوده شدن مالیات، رضا قلی بیگ نیز دیگر سمت و قدرتی نخواهد داشت و این ها همه، برگ های برنده ی ماست که باید به نحو احسن از آن ها به نفع خود بهره بریم. ولی ما نباید دشمن را دست کم بگیریم و در موضع قدرت نیز باید مثل موضع ضعف، هشیاری کامل خود را حفظ کرده، شدیدا مراقب اوضاع باشیم.

افراسیاب گفت: هر چند بخشوده شدن مالیات به منزله ی آن است که تغییری اساسی در اداره کشور توسط عادلشاه رخ داده است، ولی با این که نادر شاه کشته شده است، هنوز هم محمد خان شاطر باشی والی شیراز است و کسی نیست که نداند او دشمن خونی خان است و از هر فرصتی برای لطمه زدن به خان استفاده خواهد برد و رضا قلی بیگ هم پشتش به او گرم است. و اگر کار به نزاع بکشد، معلوم نیست در چنین نزاع نابرابری، ما پیروز میدان باشیم. در این که تمام مردم داریان فدایی خان هستند و در صورت بروز درگیری، تا آخرین قطره ی خون خود در برابر خصم ایستادگی خواهند کرد، هیچ شک و تردیدی نیست؛ ولی آیا فدا کردن جان آن ها، برای خان فایده ای دارد و آیا بعد از کشته شدن ما کسی هست که از زن و فرزندانمان نگهداری کند و آن ها را از سرگردانی نجات داده و وسیله ی امرار معاششان را تامین نماید. من فکر می کنم، ما باید با تدبیر عمل کنیم و به این حرف ها دل خوش ننماییم. همان طور که خان فرمودند، دشمن را دست کم نگرفته و جوانب احتیاط را نگه داریم و کاری نکنیم که حاصلش فلاکت و بدبختی بیش تر باشد. باید قدم به قدم با سیاست پیش رویم و با احتیاط کامل نقشه های دشمن را یکی پس از دیگری خنثی کنیم. به نظر من، ستاره هم باید طبق نقشه ی قبلی با طاهر ازدواج کرده و راهی سه چشمه شود تا رضا قلی بیگ، دیگر انگیزه ای برای حمله به داریان نداشته باشد. همه می دانید که حسن خان، خیلی از ما قوی تر است و با قدرت و نفوذی که دارد، رضا قلی بیگ، جرات حمله به سه چشمه را ندارد. از آن گذشته، آن وقت دیگر ستاره همسر طاهر بوده و رضا قلی بیگ جرات ندارد. برای عروس خان سه چشمه، شاخ و شونه بکشد.

رنگ از صورت ستاره و فرهاد پرید ولی به روی خود نیاوردند.

پهلوان خدر گفت: حرف شما درست و منطقی است. ولی ما تا کی می توانیم در برابر ظلم و زور تسلیم شویم. هرگاه ما یک قدم عقب نشینی کنیم، دشمن چند قدم پیش روی خواهد کرد و این خیال باطلی است که فکر کنیم دشمنان قسم خورده ما، دست از سرمان بر خواهند داشت. برای آن ها بهانه جور کردن کاری ندارد. این بهانه نشد، بهانه ای دیگر. ما باید توان دفاعی خودمان را قوی کنیم تا دشمن جرات تعرض به ما را نداشته باشد. مرگ یک بار و شیون هم یک بار. در عین حال باید نفوذمان را نیز نزد اربابان رضا قلی بیگ، مثل میرزا محمد کلانتر، بیش تر کنیم.

داریوش پسر خان، نیز نظر پهلوان خدر را تایید کرده و از خان اجازه گرفت و گفت: اگر وضع مالی امروز ما به گونه ای است که حتی قادر به پرداخت مالیات هم نیستیم، علتش غارت و چپاول های مداوم و مکرر قشون های مختلف به داریان است.تا وقتی که ما در برابر دشمن، ضعیف ظاهر شویم و تن به خواسته هایشان دهیم، همین آش است و همین کاسه.

افراسیاب گفت: ما همیشه در برابر غارت و چپاول قشون تا سرحد جان مقاومت کرده ایم و هیچ گاه هم خان را تنها نگذاشته ایم و از این پس هم در صورت لزوم هم چنان مقاومت کرده و تا آخرین قطره ی خونمان فرمانبردار خان هستیم و محال است تا زنده ایم، خان تنها بماند، ولی حاصلش چه بوده است، کشته و زخمی شدن جوانان و چپاول و غارت دار و ندار داریان.

پهلوان خدر گفت: ولی اگر همین ایستادگی و مقاومت نبود، اگر جانفشانی افرادی مثل پهلوان حیدر نبود، الان حتی یک نفر از اهالی داریان زنده نبودند. درست است که چند سال پیش، قشون افغان، مزارع و باغ های دشت داریان را به یغما بردند ولی تدابیر خان و رشادت های پهلوان حیدر و جوانان غیور داریان، اجازه نداد قشون افغان با نفوذ به قلعه، به جان و مال و مهم تر از آن ناموس رعیت، تعرض کند.

خان که متوجه شد بحث موافق و مخالف بالا گرفته است، اشاره به سپیده کرد و سپیده دوباره رشته ی سخن را به دست گرفته، گفت: همان طور که خان فرمودند، ما باید هم قدرت دفاعی خود را بالا بریم تا بتوانیم به موقع از جان و مال و ناموس رعیت دفاع کنیم و هم با تدبیر و سیاست، بهانه به دست دشمن ندهیم و با ترفند های حساب شده، نقشه ی دشمن را نقش بر آب کنیم. من با نظر افراسیاب موافقم. ما با دور کردن ستاره از داریان، انگیزه ی رضا قلی بیگ را برای حمله به داریان از بین می بریم ولی این کار عاقلانه و روش درستی نیست. مسلما رضا قلی بیگ که از این موضوع اطلاع کامل دارد، بی کار نمی نشیند و در صدد دزدیدن ستاره در بین راه بر می آید و با حمله به جمع اندک ما در بین راه، خیلی آسان به هدف پلید خود دست خواهد یافت. پس، چاره ی کار در این قبیل اقدامات شتاب زده نیست.

افراسیاب گفت: من درست منظورتان را متوجه نشدم. بالاخره، باید ستاره را از داریان دور کرد یا…….

سپیده حرف او را قطع کرده و ادامه داد: در ظاهر، باید این کار صورت پذیرد. ما باید وانمود کنیم که ستاره به همراه طاهر از داریان خارج شده و راهی سه چشمه می شود تا در آن جا به عقد نکاح طاهر در آید.

خان گفت: منظور شما این است که ستاره باید در داریان بماند، ولی وانمود شود که داریان را به قصد سه چشمه ترک کرده است؟

سپیده گفت: بله خان. کاملا همین طور است.

افراسیاب گفت: چگونه؟

سپیده گفت: باید شخص دیگری در لباس ستاره به همراه طاهر و محافظین آن ها از قلعه خارج شود.

داریوش گفت: من حاضرم نقش ستاره را بازی کنم و از داریان خارج شوم.

فرهاد که بعد از شرح ماجرای جاسوسی، ساکت بود، اجازه گرفته و گفت: نه ! اصلا صلاح نیست داریوش از داریان خارج شود. داریوش باید موقع خروج ظاهری ستاره، در کنار خانواده حضور داشته باشد و ستاره را بدرقه کند تا همه چیز، طبیعی جلوه داده شود.از آن گذشته، همین الان هم جان احمد در خطر است. درست نیست جان داریوش را هم به خطر بیندازیم. داریوش باید در کنار پدر باشد.

داریوش گفت: شما فکر بهتری دارید؟

فرهاد گفت: بله. اگر خان اجازه بفرمایند، این ماموریت را من انجام خواهم داد.

خان که خود را مدیون پهلوان حیدر و داراب می دانست، نمی توانست خود را راضی کند که یک بار دیگر، جان فرزند دیگر سپیده را به خطر بیندازد. این بود که شدیدا با نظر فرهاد مخالفت کرد. ولی به واسطه ی اصرار فرهاد، پهلوان خدر پا در میانی کرده و گفت: به نظر من حق با فرهاد است. بهتر است داریوش نزد خان بماند و غیبت او نیز شک و تردید جاسوسان را به دنبال نداشته باشد.

خان که کاملا راضی نشده بود، گفت: اگر همه با اصل قضیه موافق هستید، این که چه کسی نقش ستاره را بازی کند، باشد برای بعد و خطاب به سپیده گفت: می شود در این مورد، بیش تر توضیح دهید؟

سپیده گفت: روز موعود، ستاره، خود را به مردم نشان می دهد ولی لحظه ی آخر برای خداحافظی با نازگل، به اندرونی رفته و در آن جا، فرهاد لباس های او را پوشیده به بهانه ی این که دشمن در بیرون از قلعه او را نشناسد، رو بنده زده و از اندرونی خارج شده ، به همراه طاهر و دیگران قلعه را ترک می گوید. بجز ما هم هیچ کس نباید از این موضوع مطلع شود.

فرهاد بار دیگر اجازه گرفت و گفت: نه ! این اصلا منطقی نیست. جاسوسان، حرکات ما را کاملا زیر نظر دارند و وجود من در لباس ستاره آن هم با روبنده، شک آنان را بر می انگیزد و این شک و تردید خود را به اطلاع رضا قلی بیگ خواهند رساند.

خان گفت: تو فکر دیگری داری؟

فرهاد گفت: اگر خان اجازه بفرمایند، ستاره همراه با طاهر و محافظین از قلعه خارج می شود و موقع رسیدن به کارمسرای داریان، به بهانه ای وارد کارمسرا شده و در آن جا با نقشه ی قبلی ، من در لباس ستاره، با رو بنده از کارمسرا خارج می شوم و جاسوسان رضا قلی بیگ اگر هم ما را زیر نظر داشته باشند، از راه دور قادر به تشخیص این جایگزینی نیستند. و به فکرشان هم خطور نمی کند که چنین اتفاقی رخ داده باشد. هر چند، بهتر است حتی محافظین هم از نقشه ی ما مطلع نشوند ولی اگر در این مرحله مرا شناختند، اشکال چندانی ندارد. منتها محافظین باید از افراد کاملا مطمئن انتخاب شوند.

خان نظر فرهاد را پسندید ولی هم چنان با ایفای نقش فرهاد، مخالف بود. بعد از آن، چگونگی اجرای دقیق نقشه ، مورد بررسی قرار گرفت و در نهایت خان، پهلوان خدر را مامور کرد که ضمن ارسال نامه های کاملا محرمانه، به مالکین روستاهای اطراف، از آنان برای محافظت مخفیانه از کسانی که از قلعه خارج می شوند، در محدوده ی آبادی خود کمک بگیرد. با این کار، هم موضوع انتقال ستاره به سه چشمه، پر رنگ تر می شود و هم از جان افراد، محافظت بیش تری صورت می گیرد.

فرماندهی کل امور را نیز بر عهده ی پهلوان خدر گذاشته و از او خواست تا دقیقا همه چیز را زیر نظر داشته باشد. هم چنین، قرار بر این شد که ضمن محرمانه ماندن تصمیمات جلسه، به شایعه عزیمت ستاره به سه چشمه در بین رعیت دامن زده شود.
ا
فراسیاب هم مامور شد علاوه بر زیر نظر داشتن دقیق چوپان و شناسایی جاسوسان داخلی، جاسوسان خودی با هوش و زرنگ و کاملا مورد وثوق و اعتماد را نیز به خارج از قلعه گسیل داشته و حرکات آدم های رضا قلی بیگ را شدیدا زیر نظر گیرند. هم چنین، قرار شد یک نفر نیز در کسوت مسافر، به شیراز رفته و اطلاعات بیش تری را در مورد قتل نادرشاه و سلطنت عادلشاه و تغییر و تحولات حکومت شیراز، کسب نماید.