جلیل زارع| فرهاد، همان طور که کف غار، دراز کشیده بود، پروانه ی بی پروای شوریدگی های خود را به پرواز در آورده و در عالم خیال با ستاره به گفت و گو پرداخت: یادت هست ستاره جان ! چه طور چشم هایت می درخشید وقتی با شوق تمام از انار می گفتی و من […]

جلیل زارع|

فرهاد، همان طور که کف غار، دراز کشیده بود، پروانه ی بی پروای شوریدگی های خود را به پرواز در آورده و در عالم خیال با ستاره به گفت و گو پرداخت:

یادت هست ستاره جان ! چه طور چشم هایت می درخشید وقتی با شوق تمام از انار می گفتی و من در چشمان بی قرارت، اشتیاق را می خواندم ؟ اشتیاق آشکار ستاره ای که کودکی هایش را به باغ کشانده بود تا برای نخستین بار، از بالاترین شاخه ی درخت، انار بچیند ؟

تو با رفتنت، قولت را هم فراموش خواهی کرد و من دیگر ستاره ای ندارم تا برایش انار بچینم. تو می روی و من باید خودم را برای بی قراری های فردا آماده کنم. تو می روی و من گر می گیرم تب و تاب نبودنت را . تو می روی و من به زمین و زمان میخکوب می شوم از ناچاری. تو می روی و همه چیز تمام می شود به ناگاه: بی تابی های مدام من و تو؛ دلواپسی های گاه و بی گاه سپیده؛ اشک های کودکانه ات پشت گل چینه های باغ و خنده های فرو ریخته در نارستان؛ چشم انتظاری های مادر، در قاب شکسته ی دیروز.

بعد از تو، چه کسی تب و تاب دیرگاه بی تو بودنم را فرو می نشاند عزیز ؟ نکند می خواهی کودکی هایت را در نارستان باغ جا بگذاری و بروی ؟ بمان تا باغ به اعتبار شور و شوق دیوانگی هامان، همه ی گل های انار را به پایت بریزد. بمان و لختی تماشا کن برگ ریزان جانم را ستاره جان. لختی بمان تا به تصویر بکشانم چال گونه هایت را در قاب دیدگان بی قرارم، عزیز !

بنگر بی تابی دستانم را ! بخوان مرا به نام باران ! صدا بزن مرا از بلندای فردا تا از یاد نرود فرهاد !
ستاره ی شوریدگی های دیرگاه من ! به من بگو، آسمان بی ستاره ی فردا را به کدام درخت انار بیاویزم که دلتنگی های بی تو بودنم را تاب آورد ؟ به من بگو، چگونه تاب بیاورم وداع دستانت را در تکانه های دقایق بدرود

 

غار سنگ سوراخی داریون

غار سنگ سوراخی داریون|عکس:علی زارع

حرف هایی که امروز مجال گفتنش نیست را می ریزم توی یک دو بیتی تا نظاره گر باشد، جان کندن فردایم را ستاره جان:
گلی که خوم بدادم پیچ و تابش
به آب دیدگونم دادم آبش

به درگاه الهی کی روا بی
گل از مو، دیگری گیره گلابش !؟

از بیرون غار در دامنه ی کوه، صدای زنگوله های گوسفندان، لختی او را از عالم خیال بیرون کشید. اندکی بعد، باز ذهنش را به پرواز در آورد؛ ولی این بار، با خود به جنگ و ستیزی بی امان برخاست:

خدایا ! کمکم کن. در این لحظات حساس، تنهایم مگذار خدا ! راه و چاه را نشانم بده !
بنمای رهی که ره نماینده تویی
بگشای دری که در گشاینده تویی

زنگار غمان گرفت دور دل من
بزدای که زنگ دل زداینده تویی
چه کار کنم خدا ؟ همین طور دست روی دست بگذارم تا خان زاده ای از فرسنگ ها راه دور، فقط به این بهانه که هم خون ستاره است و ناف ستاره را به نامش بریده اند، از گرد راه برسد و او را با خود ببرد !؟ نه ! نه ! این اصلا انصاف نیست ! از عدالت به دور است ! عین ظلم است !

-کجا بودی خان زاده ی متکبر و مغرور، تمام سال هایی را که من پای ستاره نشستم !؟ با خنده هایش خندیدم !؟ با گریه هایش گریستم !؟ با شادی هایش شکفتم !؟ با غم و اندوهش شکستم !؟ کجا بودی وقتی من تمام لحظه هایم را به پای ستاره ای ریختم که همه ی وجودم بود ؟ شور و شوق نوجوانیم بود ؟ نشاط جوانیم بود ؟

خدایا ! دریای رحمتت را بنازم، چه می شود او را به من ببخشی ؟ چه طور راضی می شوی، خان زاده ای که در ناز و نعمت غرق است و معنای عشق را نمی فهمد، با استفاده از فرصت پیش آمده، ستاره ی مرا از آن خود کند ؟ نه ! نه ! ستاره، مال من است. حق من است. هیچ کس جز من، حق ندارد او را از آن خود کند.

-خموش باش چموش ! چه می گویی!؟ از کدام حق، حرف می زنی !؟ ستاره، دختر خان است نه درختی از درختان باغ خان که فکر کنی چون مواظبتش کرده ای، می توانی او را از آن خود کنی !؟ ستاره، انسان است. یک انسان کامل و بالغ. چه طور او را از آن خود می دانی، در حالی که خدای زمین و آسمان، او را آزاد آفریده است !؟ ستاره، برای خود، حق زندگی دارد. حق انتخاب دارد. این ستاره است که باید انتخاب کند. تو، طاهر و یا هر کس دیگری را.

-ولی او گل به گل، با من بوده است. با من رشد کرده است. با من، انس و الفت دیرینه دارد. با من، نه با طاهر !
طاهر، کجای زندگی او را پر کرده است !؟ در زندگی او، چه نقشی داشته است !؟ من روزی هزار بار برایش می میرم و زنده می شوم. طاهر چه طور؟ من، هیچ شبی را بدون یاد او، سر بر بالین نمی گذارم. طاهر چه طور؟ من در خواب و بیداری به او فکر می کنم. طاهر چه طور؟ شب هایی را که طاهر سر بر ناز بالش نهاده، پلک هایش بر هم می آید و تا سپیده دم، هفت پادشاه را در خواب می بیند، این من هستم که با یاد او آرام و قرار ندارم و فکر و خیالش، خواب را از چشمانم می رباید.

-باز هم که از خودت گفتی فرهاد ! باز هم که سنگ خودت را به سینه می زنی مرد ! پس ستاره چی ؟ او کجای این قصه است ؟ متولد شده است تا ستاره ی تو باشد ؟ تو هم که مثل طاهر و رضا قلی بیگ، می خواهی مالک او باشی !

بر فرض که طاهری هم نباشد، آیا تو که ادعا می کنی ستاره را از جان عزیزتر داری، خطر رضا قلی بیگ را احساس نمی کنی !؟ اگر طاهر او را از مهلکه نجات ندهد، تو با چه قدرت و با چه اعتباری می خواهی از او دفاع کنی ؟ چه طور می خواهی در مقابل قلدری هم چون رضا قلی بیگ قد علم کنی ؟ چه طور می خواهی در برابر خصم، سینه سپر کنی و از ستاره محافظت نمایی؟

نه ! نه ! این خود خواهی است. خود خواهی محض است. تو ستاره را دوست نداری. خودت را دوست داری. حاضری به خاطر خودت، به خاطر داشتنش، به خاطر دلت و به خاطر به دست آوردنش، او را قربانی کنی. اگر بماند، قربانی می شود فرهاد ! قربانی خود خواهی های تو. قربانی چیزی که تو اسمش را عشق می گذاری و جز غرور و تکبر، چیزی نیست. تو سنگ خوشبختی خودت را به سینه می زنی یا خوشبختی ستاره را ؟ اگر آن طور که ادعا می کنی، عاشق سینه چاک ستاره هستی و او را دوست داری، باید خوشبختی او برایت مهم باشد نه خودت. ستاره با طاهر خوشبخت تر است که خان زاده است و در ناز و نعمت غرق و نمی گذارد آب در دل او تکان بخورد یا تو که اگر خان، دست حمایتش را از سرت بردارد، آه نداری که با ناله سودا کنی ؟ می خواهی آسایش و راحتی را از ستاره بگیری و به جای آن او را در بدبختی های خودت سهیم کنی ؟ این است معنای عشق !؟ این است معنای دوست داشتن ؟

عشق، اوج فداکاری و کمال ایثار است نه خودخواهی ! نه خود را خواستن و از عشق دم زدن ! آیا تو همان فرهادی هستی که برای خواست و رضای ستاره، به چیزی جز انار بالای درخت فکر نمی کردی !؟ به چیزی جز زدودن اشک از چشمان خیس ستاره نمی اندیشیدی !؟ آیا تو همان فرهادی هستی که تا لبخند رضایت را بر لبان ستاره نمی نشاندی، آرام و قرار نداشتی !؟

تازه، بر فرض هم که خطر رضا قلی بیگ نباشد، خان چه طور ؟ آیا می خواهی رو در روی خان بایستی ؟ رو در روی کسی که تو و خواهر و برادرت را زیر بال و پر گرفته است ؟ دست حمایتش را بر سرت نهاده است تا در برابرش قد علم کرده، با پر رویی تمام، دخترش را طلب کنی ؟

چشمانت را باز کن فرهاد ! دور و برت را نگاه کن مرد ! نمی بینی !؟ ناف ستاره را به نام طاهر بریده اند؛ حرفش را زده اند؛ شیرینی اش را خورده اند. می خواهی به خان که حق پدری بر گردنت دارد، چه بگویی ؟ بگویی حق ندارد، برای سرنوشت دخترش تصمیم بگیرد ؟ حق ندارد برای نجات دخترش اقدام کند ؟ چه طور به خودت جرات می دهی، سرت را در برابر خان بلند کنی ؟ چشم در چشمش بدوزی و در کمال وقاحت و پر رویی، از دختر عزیز در دانه اش خواستگاری کنی و بگویی خواهر زاده اش را فراموش کرده، ستاره را به تو بسپارد ؟

باز هم صدای زنگوله های گوسفندان خان، فرهاد را به خود آورد. کمی بعد، صدای صحبت چند نفر را شنید. کنجکاو شد. از جا برخاست و به بیرون غار نظری افکند. چوپان خان به همراه دو غریبه بر تخته سنگی پشت به غار نشسته و گرم صحبت بودند. وجود آن دو غریبه در کنار چوپان، شک و ظن فرهاد را بر انگیخت. پشت ستون غار پنهان شد و آن ها را زیر نظر گرفت. سعی کرد گوش هایش را تیز کرده، صدایشان را بشنود.

شنید که چوپان می گوید: احمد پسر ارشد خان، رفته است سه چشمه دنبال طاهر خواهر زاده ی خان. خان تصمیم دارد، ستاره را به عقد طاهر در آورده، آن ها را به سه چشمه منتقل کند تا از دسترس رضا قلی بیگ خارج شوند.
یکی از آن دو غریبه گفت: به بچه ها بگو، سراپا گوش باشند و هر خبری را بلافاصله توسط تو به ما اطلاع دهند. هیچ خبری نباید از رضا قلی بیگ پنهان بماند. باید خیلی مواظب باشید. خان و اهالی داریان نباید تا شانزدهم رجب از قتل نادرشاه به دست برادر زاده اش علیقلی میرزا و سلطنت علیقلی میراز که حالا عادلشاه نام دارد، مطلع شوند. نباید بدانند که عادلشاه مالیات دو سال را بخشیده است که در آن صورت همه ی نقشه های رضا قلی بیگ نقش بر آب خواهد شد.
غریبه ی دیگر گفت: ما دیگر باید برویم. به بچه ها بگو سخت مواظب آمد و شد افراد خان باشند و همه چیز را زیر نظر داشته باشند. خان آب بخورد، رضا قلی بیگ باید مطلع شود.

و بعد هم خدا حافظی کرده، از تپه پایین رفتند و سوار بر اسب از آن جا دور شدند. چوپان هم گوسفندان را به پایان تپه هدایت کرده، فرهاد را در بهت و حیرت فرو برد….