نوشته:جلیل زارع| افراسیاب ، از یک سو با پذیرش مسئولیت فرماندهی قشون، مسئول حفظ جان نیروهای خود بود و می بایست با درایت و هوشیاری کامل ، قشون را به گونه ای هدایت و رهبری نماید که در کوتاه ترین زمان ممکن، قبل از آن که خستگی بر آنان غلبه کرده و تعداد زیادتری کشته […]

نوشته:جلیل زارع|

افراسیاب ، از یک سو با پذیرش مسئولیت فرماندهی قشون، مسئول حفظ جان نیروهای خود بود و می بایست با درایت و هوشیاری کامل ، قشون را به گونه ای هدایت و رهبری نماید که در کوتاه ترین زمان ممکن، قبل از آن که خستگی بر آنان غلبه کرده و تعداد زیادتری کشته و زخمی گردند، دشمن را شکست داده یا متواری نماید؛ او به خوبی می دانست که در صورت طولانی شدن جنگ، نیروهای اندک او قادر نخواهند بود در مقابل نیروهای به مراتب بیش تر دشمن، مقاومت نمایند و شکستشان حتمی است؛ بر شقاوت و سنگدلی راهزنان نیز آگاه بود و می دانست که در صورت پیروزی، به کسی رحم نکرده و همه را از دم تیغ خواهند گذراند.

از سوی دیگر، نمی توانست خود را راضی کند، برادرش در حلقه ی محاصره ی دشمن که لحظه به لحظه تنگ تر می شد، گرفتار بماند و غریبانه کشته شود. بنابراین، تلاش می کرد ضمن حفظ انسجام و یکپارچگی در رهبری قشون، قبل از آن که کار چنان بر پهلوان دشوار گردد که دیگر از دست او و نیروهایش هیچ کاری بر نیاید، با کنار زدن دشمن، حلقه ی محاصره ی پهلوان را بشکند و خیلی زود او را از شرایط فعلی نجات دهد.

پهلوان خدر هم سعی می کرد خود را از حلقه ی محاصره ی دشمن، نجات دهد ولی از همه طرف، راه بر او بسته بود. پهلوان، تپانچه را از کمر بیرون آورد و فریاد زد: اگر نمی خواهید بی جهت جان خود را از دست بدهید، راه را باز کنید. یکی از راهزنان با شمشیر به پهلوان حمله کرد ولی تپانچه ی پهلوان، زودتر از فرود آمدن شمشیر، به صدا در آمد و راهزن نگون بخت، از اسب فرو افتاده، نقش بر زمین شد. پهلوان به سرعت، تپانچه ی خالی را بر کمر زده، تپانچه ی دیگر را کشید و فریاد بر آورد: اگر خیال مردن ندارید، از جلو راه من کنار روید و راه را باز کنید.

لحظه ای ترس بر جان افراد دشمن افتاد؛ ولی با فریاد رئیس راهزنان که بی وقفه آن ها را به حمله ترغیب می نمود، بر ترس خود غلبه کرده و مانع خروج پهلوان از حلقه ی محاصره شدند. پهلوان، تپانچه را از شکافی که برای یک لحظه بین او و رئیس راهزنان ایجاد شد، به سمت او شلیک کرد ولی برد آن به اندازه ای نبود که وی هدف گلوله قرار گیرد. پهلوان، بلافاصله تپانچه ی خالی دوم را نیز بر کمر زده، مجددا شمشیر از نیام بر کشید. برق شمشیر پهلوان، عده ای از راهزنان را از مقابلش کنار زد؛ ولی تعداد آن ها به قدری زیاد بود که کنار رفتن آن ها، تاثیری بر شکستن حلقه ی محاصره نداشت.

با فریاد مجدد رئیس راهزنان، گروهی نیز از عقب به پهلوان حمله کردند. پهلوان بلافاصله اسب را برگردانده، رکاب کشید و به سرعت برق، شمشیرش فضا را شکافته، رگ گردن یکی از راهزنان را قطع نمود و او را از اسب، سرنگون کرد. پهلوان، بی انقطاع شمشیر می زد و ضربت شمشیرش مدام بر دست و صورت و سینه و گردن راهزنان فرود آمده، آن ها را یکی پس از دیگری سرنگون می کرد. سرعت حرکت شمشیر پهلوان به گونه ای بود که تشخیص جا به جایی و جهت آن برای دشمن، مشکل بود و به محض فرود آمدن، جان دشمن را می گرفت. حالا دیگر دشمن، به زور بازو و فن شمشیر زنی پهلوان، آگاه شده بود و لحظه به لحظه، بیش تر، ترس بر آنان غلبه می نمود؛ به طوری که اگر فریادهای بی وقفه ی رئیس راهزنان نبود، خیلی زود، حلقه ی محاصره شکسته می شد.

هنگام شمشیر زدن، حرکت دست پهلوان، بیش از زور بازویش در ضربات مهلک فرود آمده، موثر بود. به گونه ای که دشمن فرصت مشاهده ی ضربت وارد شده را نمی یافت و قدرت هرگونه دفاعی از او سلب می شد.کم کم، چنان ترس بر دشمن مستولی شد که کم مانده بود حلقه ی محاصره، باز شود، ولی رئیس راهزنان که نیمی از قشون خود را برای محاصره و معدوم نمودن پهلوان، به کار گرفته بود، با کشته و زخمی شدن و یا کنار رفتن هر راهزن، راهزنی دیگر را جایگزین می کرد و حلقه ی محاصره را هم چنان فشرده و پا بر جا، حفظ می نمود.

توجه بیش از اندازه ی رئیس راهزنان به حلقه ی محاصره و ترسی که بر دشمن، مستولی شده بود، فرصتی را در اختیار افراسیاب قرار داد تا با هدایت عده ای از قشون خود به سمت حلقه ی محاصره، به کمک پهلوان بشتابد؛ ولی رئیس راهزنان نیز فورا به وخامت اوضاع پی برد و به سرعت، یکی از راهزنان را به فرماندهی قشون اصلی خود برگزید و خود شخصا فرماندهی حلقه ی محاصره را بر عهده گرفته، مانع نزدیک شدن افراسیاب و افرادش به حلقه شد. سپس دستور داد پشت سر پهلوان، از راهزنان تخلیه شود. با این ترفند، خود به خود، پهلوان را به عقب نشینی اجباری در سمت مخالف قشون خود، هدایت نموده و لحظه به لحظه، از قشون، دور می نمود.

دقایقی بعد، پهلوان و حلقه ی محاصره ی او، آن قدر از قشون، فاصله گرفتند که عملا ارتباط آن ها قطع شد. آن گاه، رئیس راهزنان، آخرین ترفند خود را به کار گرفت و برای از پا در آوردن هر چه سریع تر پهلوان، جایزه ی زیادی تعیین نمود. یکی از راهزنان ، وقتی فریاد رئیس خود را مبنی بر تعیین جایزه ای هزار تومانی برای کشتن یا زخمی نمودن پهلوان شنید، بی محابا به سویش تاخت و به محض رسیدن به او، از اسب پایین پریده، به سرعت، شمشیر خود را حواله ی پای اسب پهلوان نمود.ضربه ی وارد شده، چنان شدید بود که پی پای اسب را قطع کرده، به استخوان رسید و اسب، روی دو دست، بر زمین فرود آمده، صاحب خود را نقش بر زمین کرد. اما پهلوان نیز اجازه ی حمله ی مجدد را به او نداده، به محض زمین خوردن، از جای برخاست و با ضربت شمشیر خود، رگ گردن او را قطع نموده، به درک واصلش کرد.
درست در همین لحظه، ضربت شمشیر یکی دیگر از راهزنان، بر شانه ی چپ پهلوان فرود آمد. پهلوان که از درد بر خود می پیچید، سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند و اجازه ندهد،درد بر او مستولی شده، از قدرت شمشیر زدنش که حالا می بایست پیاده در خیل سواران دشمن بجنگد، کاسته شود. بنابراین، تمام زور خود را در دست راست خود جمع کرده، بی محابا برق شمشیرش را به رخ راهزنان کشیده، دست و پای چند سوار و اسب را شکافت و آنان را سرنگون نمود. سپس با شجاعتی باور نکردنی، خیز بر داشته و برای لحظه ای خود را از حلقه ی محاصره بیرون کشید؛ ولی مجددا، رئیس راهزنان، عده ای را به سمت او فرستاده، حلقه ی محاصره را ترمیم نمود.

پهلوان، احساس کرد، اگر دیر بجنبد، یا زیر دست و پای اسب ها لگدمال می شود و یا ضربت شمشیرهای دشمن، او را از پای در می آورد. این بود که بار دیگر، متهورانه خیز برداشت و با یک پرش غیرمنتظره و باور نکردنی دیگر، ضربه ی مهلکی بر یکی از سواران وارد نموده، او را از اسب به زیر افکند. در همان حال، یال اسب را با دست چپ گرفت و پای چپ را در رکاب نهاده، بر پشت اسب نشست و آن را به حرکت در آورد. بر اثر فشار زیادی که بر دست چپ او وارد آمد، شدت خونریزی، افزایش یافت ولی پهلوان، در وضعیتی نبود که به درد و خونریزی، اعتنایی نماید.

بار دیگر، راهزنان، غافلگیر شدند و تا آمدند بر اوضاع مسلط شوند، ضربت شمشیر پهلوان، جان چند تن از آنان را گرفت. این بار ، ترس چنان بر دشمن، مستولی شد که کسانی که رو به رویش قرار داشتند، از او دور شدند و حلقه ی محاصره از رو به رو شکسته شد. ولی باز هم رئیس راهزنان، عده ای را به سوی او هدایت نمود و شکاف ایجاد شده در حلقه ی محاصره را پر نمود. کم کم، چنان ضعف بر جان پهلوان چنگ انداخت که حرکت دست راستش را که بی وقفه با آن به شمشیر زدن مشغول بود، کند و کندتر می کرد و ضربات آن نیز، کارایی لازم را نداشت.

از سوی دیگر، افراسیاب، ضمن هدایت نیروهایش و پیکار بی امان با دشمن، هم چنان نگران جان برادرش بود و مترصد فرصتی بود تا گروهی از قشون خود را به حلقه ی محاصره ی پهلوان که حالا به اندازه ی کافی از آن ها فاصله گرفته بود، رسانده و به کمک برادر بشتابد. در حلقه ی محاصره، پهلوان خدر، خسته و بی رمق، آخرین تلاش خود را برای زنده ماندن به کار می برد که ناگاه، ضربت شمشیری بر دست راستش فرود آمد و شمشیر را از دست او جدا نموده، بر زمین انداخت. بلافاصله، ضربتی دیگر، ران پای راستش را شکافت و او را نقش بر زمین نمود.

با فریاد رئیس راهزنان، چند راهزن، با هم به سوی پهلوان، حمله ور شدند و یکی از آنان به سرعت از اسب پایین پریده، خود را بالای سر پهلوان رساند. سپس با دست چپ، موهای او را به سمت خود کشید و شمشیر خود را با دست راستش بالا برده، نگاهی به رئیس راهزنان انداخته، منتظر دستور شد تا با قطع نمودن رگ های گردن پهلوان، به زندگی آن یل نامدار، پایات دهد.