نوشته:جلیل زارع| وقتی قشون پهلوان خدر، به اندازه ی کافی از کارمسرا دور شد، صاحب کارمسرا، ستاره را در لباس مبدل به قلعه ی داریان برده و به خان سپرد. حالا دیگر، نوبت اجرای قسمت دوم نقشه بود. طبق نقشه ای که فرهاد، پهلوان خدر و افراسیاب نیز در جریان کامل آن قرار داشتند، یک […]

نوشته:جلیل زارع|
وقتی قشون پهلوان خدر، به اندازه ی کافی از کارمسرا دور شد، صاحب کارمسرا، ستاره را در لباس مبدل به قلعه ی داریان برده و به خان سپرد. حالا دیگر، نوبت اجرای قسمت دوم نقشه بود. طبق نقشه ای که فرهاد، پهلوان خدر و افراسیاب نیز در جریان کامل آن قرار داشتند، یک ساعت پس از عزیمت قشون کوچک پهلوان خدر، بیست نفر از جنگجویان دیگر داریانی و پانزده نفر دودجی که به آن ها پیوسته بودند، به فرماندهی داریوش پسر خان، قلعه را به سمت شیراز ترک کرده و از پس قشون پهلوان خدر، راهی شدند.

خان در نامه ای که برای خوانین روستاهای اطراف نوشته بود، از آنان خواسته بود عده ای از دلاور مردان هر روستا، برای محافظت از قشون پهلوان، در محدوده ی روستای خود کشیک دهند و نهایتا به قشون داریوش ملحق شده، در پی قشون پهلوان خدر روانه شوند.خوانین روستاهای اطراف که همواره وجود رضاقلی بیگ را خطری برای رعیت و املاک خویش می دانستند، با اطلاع از کشته شدن نادرشاه و بخشودگی مالیات دو ساله، دیگر بیمی از رضاقلی بیگ نداشتند. بنابراین، با توجه به این که همواره در مواقع نیاز از جانب خان داریان مورد حمایت کامل قرار گرفته بودند، همگی به خان داریان قول همکاری کامل داده بودند.

حاج یونس خان بردجی، حتی قول مساعد داده بود که پس از دور کردن فرهاد که در نقش ستاره ظاهر شده بود از قشون پهلوان خدر، و در ظاهر پناه دادن به ستاره، مجددا قشونی را به فرماندهی فرهاد به کمک پهلوان گسیل نماید. در واقع، حاج یونس خان، تنها کسی بود که خارج از قلعه ی داریان، از نقش فرهاد در لباس ستاره، مطلع بود. زیرا، محمد خان صلاح نمی دانست سایر خوانین روستاهای اطراف، در جریان این امر قرار گیرند و نیازی هم به این کار نبود. بنابراین، طبق نقشه ی از پیش تعیین شده، در طول مسیر، از دیندارلو و کوشک مولا نیز هر کدام، پانزده جنگجویی که به عنوان محافظ در محدوده ی روستای خود کشیک می دادند، به قشون داریوش پیوسته و داریوش با قشون شصت و پنج نفری خود، با سرعت هر چه تمام تر در پی قشون پهلوان خدر، راهی شد.

و اما در زرقان، صبح روز پانزده رجب، حسن خان به اتفاق سی نفر از دلاور مردان سه چشمه، وارد منزل امیر خان شدند. امیر خان، پس از اعزام دو نفر از افراد خود به داریان، برای رساندن پیام حسن خان به وی، چند نفر از جاسوسان مورد اعتماد خود را از پس آنان روانه کرده و به آنان سپرده بود در پی آن دو نفر، روانه شوند و چنان چه در راه اتفاقی برای آن ها افتاد، اگر خود قادر بودند به کمک آن ها بشتابند. در غیر این صورت، به سرعت مراجعت کرده و شرح ماوقع را به اطلاع او برسانند. ولی جاسوسان، خبر آورده بودند که آن دو نفر، توسط عده ای راهزن، دستگیر شده و راهزنان، دو نفر را در لباس آنان، راهی داریان کرده اند.

امیر خان نیز موضوع را به اطلاع حسن خان رساند و حسن خان گفت: راهزنان از دزدیدن افراد شما و جا زدن نفرات خود به جای آن ها، چه سودی می برند؟ امیر خان جواب داد: اگر راهزن باشند، این کار هیچ منفعتی به حال آنان ندارد، ولی اگر…. و حسن خان، جمله ی او را کامل کرد: ولی اگر راهزنان، آدم های اجیر شده ی رضاقلی بیگ باشند، آن وقت بوی یک توطئه به مشام می رسد و ما باید هر چه سریع تر به یاری کاروان ستاره و محافظین وی بشتابیم؛ زیرا جان آن ها در خطر است. امیر خان گفت: رضاقلی بیگ با این کار خود، کاروان ستاره را به جایی که خود دوست دارد، کشانده و ستاره را خواهد دزدید. حسن خان گفت: پس بیش از این، صبر جایز نیست و ما باید هر چه زودتر، به یاری کاروان ستاره بشتابیم.

امیر خان گفت: شما خسته هستید، من خود گروهی را به فرماندهی طاهر برای این کار، روانه خواهم کرد. ولی حسن خان نپذیرفت و گفت: من به اتفاق افرادم و طاهر، شخصا به مقابله با این گستاخ خواهم رفت و درسی به او خواهم داد که تا عمر دارد، فراموش نکند. امیر خان که دید نمی تواند به هیچ طریقی حسن خان را از تصمیم خود باز دارد، بیست نفر از مردان جنگی خود را با او همراه کرده و قشون پنجاه نفری حسن خان و طاهر، راهی داریان شدند.

از سوی دیگر، فرهاد به اتفاق بیست نفر از جنگجویان بردجی، با سرعت هر چه تمام تر، خود را به صحنه ی نبرد رسانده، به قشون افراسیاب پیوست. افراسیاب، خیلی سریع به فرهاد فهماند که پهلوان خدر، در محاصره ی نیمی از راهزنان است و او را به شکستن محاصره فراخواند. فرهاد، بلافاصله به اتفاق نیروهای تازه نفس بردجی، به سوی دشمن تاخته، خیلی زود، حلقه ی محاصره را شکافته، خود را بالای سر پهلوان رساند و با ضربت شمشیر، راهزنی را که قصد جان پهلوان کرده بود، به درک واصل نموده و پهلوان را از مرگ حتمی نجات داد.

سپس، گروه تازه نفس فرهاد، حلقه ای دور تا دور پهلوان ایجاد کرده، با شهامت و شجاعت تمام، به دفاع از او پرداختند. در عین حال، سعی داشتند تا او را به طور کامل از حلقه ی محاصره ی دشمن نجات دهند. کمی بعد، قشون تازه نفس داریوش نیز از راه رسیده و به یاری افراسیاب شتافت. وضعیت به کلی تغییر کرد و قشون افراسیاب و داریوش نیز مثل قشون فرهاد، بر دشمن مسلط شدند. حالا دیگر، کل قشون دشمن، روحیه ی خود را از دست داده، یکی یکی از پای در آمده و یا خود را از صحنه ی نبرد، دور کردند و فرار را بر قرار ترجیح دادند. رئیس راهزنان نیز که چاره ای جز تن دادن به شکست مفتضحانه نداشت، دستور عقب نشینی را صادر کرده، صحنه ی جنگ و کشته و زخمی ها ی خود را رها کرده، به سمت شیراز، اسب تاختند.
در همین موقع، قشون حسن خان نیز از گرد راه رسیده، راه را بر راهزنان سد کردند. به زودی راهزنان، از همه طرف، محاصره شده و چاره ای جز تسلیم نداشتند. بنابراین، سواره ها از اسب پیاده شده و به همراه پیاده های خود، همگی با انداختن شمشیر، دست ها را به علامت تسلیم بالا بردند. افراسیاب نیز به آن ها امان داده و به نیروهای خود دستور داد آن ها را به اسارت بگیرند. ولی رئیس راهزنان، تسلیم نشده و با یک حرکت سریع، خود را از حلقه ی محاصره نجات داده و فرار کرد؛ و افراسیاب، به اتفاق عده ای از جنگجویان داریانی، به تعقیب او پرداخته، خیلی زود او را نیز اسیر نمودند.

افراسیاب دستور داد کشته و زخمی ها را سریعا به بردج منتقل نمایند. سپس، پهلوان خدر را بر اسب، سوار نموده، به همراه قشون پیروزمند داریانی،دودجی، دیندارلویی، کوشک مولایی، بردجی و سه چشمه ای در معیت حسن خان و طاهر، راهی بردج شدند.