نوشته:جلیل زارع| حاج یونس خان مالک بردج، جنگجویان را اسکان داد. عده ای را به درمان زخمی ها گمارد. طبیب ماهری را نیز مامور درمان پهلوان خدر نمود. دستور داد کشته های دو طرف مخاصمه را دفن کنند. پیک هایی را نیز به داریان و سایر آبادی ها فرستاد تا خبر پیروزی بر خصم را […]

نوشته:جلیل زارع|

حاج یونس خان مالک بردج، جنگجویان را اسکان داد. عده ای را به درمان زخمی ها گمارد. طبیب ماهری را نیز مامور درمان پهلوان خدر نمود. دستور داد کشته های دو طرف مخاصمه را دفن کنند. پیک هایی را نیز به داریان و سایر آبادی ها فرستاد تا خبر پیروزی بر خصم را به اطلاع خان داریان و سایر خوانین برسانند. گروهی را نیز، مامور اسکان و بازجویی از اسرای دشمن کرد و افراسیاب را شخصا مامور بازجویی از رئیس راهزنان نمود. به زودی مشخص شد که رئیس راهزنان، از عمال رضاقلی بیگ بوده و به دستور وی، گروهی را اجیر نموده، در لباس راهزنان به قصد دزدیدن ستاره، به کاروان حمله نمایند.

فردای آن روز، مالک بردج، جلسه ای با حضور خان سه چشمه و پسرش طاهر، افراسیاب، داریوش و فرهاد، برگزار نمود و نهایتا قرار بر این شد که رئیس راهزنان و راهزن خائنی را که در لباس محافظ زرقانی، اخبار کاروان را به دشمن می رسانده و سبب محاصره و زخمی شدن پهلوان خدر گردیده است، پس از گزارش به میرزا محمد کلانتر، به قتل برسانند و بقیه را نیز به میرزا محمد کلانتر بسپارند تا هرگونه بخواهد با آنان رفتار کند. میرزا محمد کلانتر، بالاترین مقام مملکت فارس بود و با پهلوان خدر و مالک بردج، دوستی دیرینه داشت.

پس از خاتمه ی جلسه، افراسیاب، رئیس راهزنان را در جریان مجازات های تعیین شده، قرار داد. رئیس راهزنان، در ازای آزادی خود، قول همکاری داد.
افراسیاب پرسید: تو، چه همکاری می توانی با ما داشته باشی؟
رئیس راهزنان، پاسخ داد: من می توانم اطلاعات محرمانه ای را در اختیار شما قرار دهم که توسط آن قادر خواهید بود محمد خان شاطر باشی والی شیراز و به تبع آن، رضاقلی بیگ مامور وصول مالیات او را نیست و نابود کنید و انتقام خود را از آن ها بستانید و خان داریان را از شرشان آسوده خاطر نمایید.
افراسیاب: بسیار خوب، بگو. گوش می دهم.
رئیس راهزنان: اول شما باید قول بدهید که در ازای این اطلاعات محرمانه، از سر تقصیرات من بگذرید و مرا آزاد کنید.
افراسیاب: ما اول باید بدانیم که اطلاعات شما چه قدر ارزش دارد.
رئیس راهزنان: یعنی نابودی والی بلده ی شیراز و مامور وصول مالیات او، برای شما ارزش آن را ندارد که مرا آزاد کنید؟
افراسیاب: اگر آن طور که ادعا می کنی باشد، قول می دهم تو را آزاد کنم. حالا حرف بزن و بگو این اطلاعات محرمانه چیست؟
رئیس راهزنان: میرزا محمد کلانتر، قبل از شنیدن خبر کشته شدن نادر شاه، برای سر و سامان دادن به روند وصول مالیات، با هزار نفر سوار قزلباش برای سرکشی، راهی بلاد فارس شده است. محمد خان شاطر باشی نیز که می داند میرزا محمد کلانتر، زیاد میانه ی خوبی با او ندارد و نگران آن است که مبادا اکنون، بعد از کشته شدن نادر شاه، مورد بی مهری قرار گرفته و از سمت خود عزل گردد، پیش دستی کرده و تصمیم دارد با استفاده از فرصت به وجود آمده، در نبود میرزا محمد کلانتر، خزانه ی شیراز را خالی کرده، مبالغ هنگفت مالیات و سایر وجوه دولتی را غارت نموده، مملکت فارس را ترک کند.
افراسیاب: این مهملات چیست که به هم می بافی؟ مگر شیراز، بی صاحب است که والی آن بتواند دست به چنین اقدام احمقانه ای بزند؟ میرزا محمد کلانتر در شیراز نیست، نواب میرزا محمد حسین صاحب اختیار و قشون او که هست ! خودت که بهتر می دانی کل مملکت فارس در حیطه ی اختیار جناب صاحب اختیار است ! محمد خان شاطر باشی، فقط والی شیراز است و زیر دست اوست. کل وجوه دریافتی از قبیل مالیات و غیره را که از مردم شیراز و حومه ی آن دریافت می کند، نیز می بایست تماما در اختیار جناب صاحب اختیار قرار دهد.
رئیس راهزنان: حق با شماست.ولی والی شیراز، برای از بین بردن جناب صاحب اختیار نیز نقشه ای طرح کرده است که مو لای درزش نمی رود. اگر شما بر من رحم کنید و به من امان نامه ای بدهید و در آن قید بفرمایید که کسی متعرض من نشود تا بتوانم بردج را ترک کرده، جان به سلامت برم، همه چیز را برای شما فاش خواهم نمود.
افراسیاب: من از کجا مطمئن شوم که تو راست می گویی و برای نجات خودت از این وضعیت، دروغ سر هم نمی کنی؟
رئیس راهزنان: من با فاش کردن راز والی شیراز، به شما کمک خواهم کرد تا نقشه اش را نقش بر آب کرده و او و رضاقلی بیگ را یک جا، با نقشه ی خودشان نابود کنید. ضمانتش هم این است که من نزد شما اسیرم. ولی در این مدت، باید تعهد نمایید که من در بردج در امان باشم. آنگاه، وقتی همه چیز بر شما روشن شد و به صدق گفتار من پی بردید، به من امان نامه داده و آزادم کنید تا راه خود را گرفته و بروم.

افراسیاب که می دید با کشتن رئیس راهزنان، مشکلی حل نمی شود و بهانه ای نیز برای حمله به داریان به دست والی شیراز و رضاقلی بیگ می افتد،فکر کرد با اطمینان کردن به رئیس راهزنان، ضرری عایدشان نمی شود. اگر گفته ی او درست باشد، با نقش بر آب کردن نقشه ی والی شیراز، او و رضاقلی بیگ را نیست و نابود کرده، خطر را به کلی از داریان دفع می کند. اگر هم دروغ گفته باشد که باز در چنگشان اسیر است و به مجازات خواهد رسید.
این بود که گفت: بسیار خوب، من تعهد می کنم تا خنثی شدن فتنه ی والی شیراز، در بردج در امان باشی و اگر راست گفته باشی، بعد از دفع این فتنه و نابودی والی شیراز و رضاقلی بیگ به تو امان نامه داده و آزادت خواهم کرد که به هر کجا می خواهی بروی.
رئیس راهزنان: من از کجا به گفته ی شما اطمینان کنم و بدانم بعد از شنیدن حرف های من، مرا به قتل نخواهید رساند؟
افراسیاب: اولا که من مثل تو نامرد نیستم و به قول و قرار خود پایبندم. در ثانی، این پیشنهاد خود توست. مگر جز این چاره ای دیگر هم داری؟
رئیس راهزنان: نه، چاره ای دیگر ندارم. ولی اگر قرار باشد، در هر صورت هلاک شوم، چرا به ولی نعمت خود، خیانت کنم!؟
افراسیاب با عصبانیت گفت: تو برای منافع خود و اربابت، به مردم بی نوا رحم نکرده و همه را از دم تیغ می گذرانی، آنگاه از خیانت ، آن هم نسبت به یک فرد ظالم و ستمکار که دستش به خون رعیت بیچاره آلوده است، دم می زنی!؟ در هر صورت، میل، میل خودت است. هر طور صلاح می دانی؟
رئیس راهزنان: فعلا که شما سواره اید و من پیاده و در حال حاضر چاره ای جز اعتماد کردن به شما ندارم ولی باید در حضور خان بردج، کتبا تامین جان مرا متعهد شوید.

افراسیاب قبول کرد و دست خط نوشته، امضاء کرد و به مهر و امضای خان بردج نیز رساند.
آنگاه رئیس راهزنان به حرف آمد و گفت: نادر شاه در ماه محرم امسال، پس از آن که میرزا محمد حسین را صاحب اختیار مملکت فارس و محمد خان شاطر باشی را والی شهر شیراز کرد، سپاهی در حدود هفت هزار نفر از افغان و اوزبک و قزلباش را برای سر و سامان دادن به فارس و وصول مالیات، در شیراز مستقر نمود.آنگاه، مالیات مملکت فارس را با تخفیف ویژه، مبلغ پانصد و پنجاه هزار تومان تعیین نمود و به جناب صاحب اختیار، فرمود: چنان چه کسی از نوکران دیوان و اهل فارس بر خلاف رای و رضایت تو، حرکتی انجام دهد، بی سوال و جواب، تا پنجاه نفر را اجازه داری گردن بزنی و از بریدن گوش و دست و کور کردن متخلفان نیز کوتاهی نکن که اداره ی حکومت، بدون سیاست به موقع، امکان پذیر نیست. از آن پس، جناب صاحب اختیار، برای وصول مالیات از هیچ ظلم و ستمی دریغ نمی کرد و در واقع، محمد خان شاطر باشی با این نقشه، مردم فارس را از شر او نجات خواهد داد.
افراسیاب: اولا که با روی کار آمدن عادلشاه، مالیات دو سال بر رعیت بخشوده شده است و دیگر لزومی ندارد که جناب صاحب اختیار برای وصول مالیات از رعیت بیچاره، به زور و فشار متوسل شود، در ثانی، والی شیراز هم در این مدت، کم ظلم و ستم بر مردم شیراز و حومه، روا نداشته است. نمونه اش همین گستاخی اخیر شما. از آن گذشته، تو که با والی شیراز هم پیاله هستی، باید بهتر بدانی که بعد از آن که نادر شاه اذن داد مالیات سه ساله ای را که پیش از این، به فرمان ملوکانه بر رعیت بخشوده شده باز پس گرفته شود، این کار در شیراز و حومه، به دست همین محمد خان شاطر باشی که محصل وصول جریمه ی مالیات بود و خود را خزانه دار می دانست، صورت گرفت. همه به خوبی می دانند که محمد خان شاطر باشی برای اجرای این دستور، روی نادر شاه را سفید کرد و کاری کرد که مردم، نادر شاه را به خیر و نیکی یاد می کردند !!! و ضرب و شتم و حبس رعیت بیچاره را سر لوحه ی کار خود قرار داد و در شیراز، ظلم و جور را از حد گذرانید. حالا تو به دستور رضاقلی بیگ پست و بی شرم که دست نشانده ی چنین آدم رذلی است، بر رعیت داریان تیغ کشیده ای و از چنین افرادی دفاع هم می کنی !؟

رئیس راهزنان که برآشفتگی افراسیاب را می دید و می دانست که برادر همین فرد به دستور او، مجروح و زمینگیر شده است، برای آن که وضع را از این که هست، بدتر نکند، سر را پایین انداخته و سکوت اختیار کرد.
افراسیاب، سعی کرد خونسردی خود را حفظ کرده و بر خود مسلط شود. سپس گفت: بسیار خوب، تعهد نامه را که گرفتی، حالا حرف بزن.

رئیس راهزنان: والی شیراز، به تحریک حاکم لارستان، با سرکردگان افغان و اوزبک روی هم ریخته اند تا جناب صاحب اختیار و اعیان سپاه قزلباش را به عنوان میهمان به خانه ی خود برده و همه ی آن ها را بکشند. سپس، خزانه ی مالیات را برداشته، شیراز را غارت کرده و پی کار خود روند.
افراسیاب: تو از کجا این اطلاعات محرمانه را می دانی؟
رئیس راهزنان: من، راهزن نیستم؛ بلکه مشاور والی شیراز هستم. والی شیراز، به من گفت: تا رضاقلی بیگ دیوانه، برای تصاحب دختر خان داریان، در این وضعیت بحرانی، کار دستمان نداده است، گروهی راهزن را اجیر کن و در لباس راهزنان بر کاروان دختر خان داریان حمله کرده و او را دزدیده، به رضاقلی بیگ ابله تحویل نمایید تا هم او در این وضعیت، برایمان دردسر درست نکند و هم محمد خان داریانی نتواند ادعا کند که دخترش را رضاقلی بیگ ربوده است. و ما با خیال راحت بتوانیم بدون هیچ دردسر و هرج و مرج، در کمال آرامش، نقشه ی خود را عملی کنیم.
افراسیاب: کی قرار است این نقشه به مرحله ی اجرا گذاشته شود؟
رئیس راهزنان: والی شیراز، جناب صاحب اختیار و اعیان سپاه قزلباش را برای روز بیستم رجب به صرف شام دعوت کرده است و قرار است همان شب کار آن ها را یکسره کند.
افراسیاب: نام این اعیان سپاه قزلباش که قرار است به اتفاق صاحب اختیار، میهمان والی شیراز باشند، چیست؟
رئیس راهزنان: محمد رضا خان قراچلو و صفی خان سلطان.
افراسیاب: لابد تو هم در این قضیه، هم دست اویی؟
رئیس راهزنان چیزی نگفت و بار دیگر، سر را به زیر انداخت.