جلیل زارع| بچه بودم. سن دقیقم را به یاد ندارم. فکر می کنم پنج بهار از عمرم گذشته بود. چیزی در همین حدود. برادر و خواهرم هر دو با هم به بیماری سرخک مبتلا شده بودند. یادم هست، رختخواب انداخته بودند و هر دو را در کنار هم خوابانده بودند. زن های همسایه، مدام به […]

 جلیل زارع|

بچه بودم. سن دقیقم را به یاد ندارم. فکر می کنم پنج بهار از عمرم گذشته بود. چیزی در همین حدود. برادر و خواهرم هر دو با هم به بیماری سرخک مبتلا شده بودند. یادم هست، رختخواب انداخته بودند و هر دو را در کنار هم خوابانده بودند. زن های همسایه، مدام به مادرم توصیه می کردند که مرا بین آن دو بخواباند تا من هم به این بیماری مبتلا شوم. آن ها معتقد بودند که با این کار، بیماری سرخک از آن ها به من هم منتقل، می شود، منتها خیلی ضعیف تر از آن ها. ولی با این کار، من دیگر تا آخر عمر دچار این بیماری نمی شوم. مادرم، ابتدا زیر بار نمی رفت و حتی اجازه نمی داد من به خواهر و برادرم نزدیک شوم. می گفت: تو هم مریض می شوی، می افتی روی دستم. آن وقت، با سه بچه ی مریض چه کار کنم؟

این ها بهانه بود. اصولا من بعد از چند دختر، متولد شده بودم. آن هم در زمانه ای که در باور عامه، متاسفانه یک پسر می ارزید به هزار دختر ! خیلی از والدین، از تولد دختر، نه تنها خوشحال نمی شدند که ناراحت هم می شدند. ولی با تولد یک پسر، از شادی در پوست خود نمی گنجیدند و جشن می گرفتند و سور و سات می دادند. اگر کسی به طور متوالی چند دختر به دنیا می آورد، اسم دختر آخری را می گذاشتند، دختر بس ! در خانواده ی ما هم، من که بعد از چند دختر و کلی راز و نیاز، پسر متولد شده بودم، از ارزش ویژه ای بر خوردار بودم. همه ی خوراکی ها، اول به من می رسید. لباس های نو، اول بر تن من پوشانده می شد. حرفم خیلی خریدار داشت. کسی جرات نمی کرد به من بگوید بالای چشمت ابرو !

خلاصه، شده بودم عزیز دردانه ی پدر و مادر ! این بود که مادرم به بهانه ی مریض داری از سه نفر، راضی نمی شد به توصیه ی زن های همسایه، مرا بین خواهر و برادرم بخواباند تا بیماری سرخک، هر چند ضعیف، به من هم سرایت کند. ولی بالاخره، به اصرار و پا فشاری زن های همسایه تسلیم شده، در حالی که اشک می ریخت، دست مرا گرفته، بین خواهر و برادرم خواباند. و تاکید روی تاکید که از جایم جم نخورم.

روز اول خوشحال بودم، چون بیش از پیش به من توجه می کردند. ولی از روز دوم، بنای ناسازگاری را گذاشتم و خواستم که مرا از این وضعیت، نجات دهند؛ ولی کسی به حرف من، گوش نمی داد و مادرم، چشم از من بر نمی داشت و مواظب بود که بی جهت، رختخواب را ترک نکنم. بیماری خواهر و برادرم، روز به روز شدید تر می شد. در تب می سوختند و مدام اشک می ریختند و بی تابی می کردند. چشم هایشان قرمز شده بود. خال های قرمز مایل به صورتی بر پوست و بدنشان ظاهر شده بود. سرفه، امانشان نمی داد و مدام آبریزش بینی داشتند.

من از بی تابی های آن ها جانم به لب آمده بود. راستش را بخواهید، از یک سو، خیلی دلم به حالشان می سوخت؛ و از سوی دیگر، از یک جا دراز کشیدن و انتظار کشیدن، خسته شده بودم. مادرم مدام مرا وارسی می کرد که ببیند آیا علائم و آثار بیماری در من بروز کرده است یا نه؛ ولی انتظار بی فایده بود و من رور به روز، شاداب تر و البته بی حوصله تر می شدم و از آثار بیماری هم خبری نبود که نبود. یک روز، وقتی چشم مادرم را دور دیدم، رفتم سر تاقچه، خودکار قرمز را برداشتم و صورت و دست و پایم را پر کردم از خال های قرمز.

وقتی مادرم بر بالینم حاضر شد، ابتدا جا خورد و ترسید و جیغ کشید. پدرم را صدا زد و گفت: پسرم سرخک گرفته است. حالش از آن دو تای دیگر هم بدتر است. هر دو به سراغم آمدند و به معاینه ام پرداختند ولی خیلی زود، دست من رو شد و همه چیز لو رفت. بعد هم دست و پا و صورت مرا شستند و دوباره بین عزیزانم خواباندند.

دردسرتان ندهم، بالاخره بعد از حدود ده روز، کم کم علائم بهبودی در بدن خواهر و برادرم آشکار شد. و یک روز وقتی از خواب بیدار شدم، متوجه شدم که خواهر و برادرم از رختخواب برخاسته و مشغول ورجه وورجه و بازی کردن هستند. من هم از زندان رختخواب، نجات یافتم، بی آن که کوچک ترین علامت مریضی در من مشاهده شود. همه خوشحال بودند و من از همه خوشحا ل تر. هم به خاطر بهبودی خواهر و برادرم که لحظه به لحظه شاهد زجر کشیدنشان بوده و پا به پایشان اشک ریخته بودم، هم به خاطر نجات از زندان رختخواب.

پدر و مادرم، سالیان سال منتظر بودند که من هم بالاخره روزی مثل همه ی اهل خانواده به بیماری سرخک، مبتلا شوم ولی هیچ گاه این اتفاق نیفتاد. من بی آن که واکسن سرخک زده باشم( آن موقع، در داریون واکسن سرخک رواج نداشت) واکسینه شده بودم و هنوز هم که هنوز است به این بیماری مبتلا نشده ام.

منتظر چه هستید!؟ تمام شد دیگر ! قصه ی ما به سر رسید؛ عزیز دردانه ی پدر و مادر هم به بیماری سرخک مبتلا نشد. همین !