ایلماه شایسته| امروز تولد بابا بود!بابایی که دیگه تو این دنیا نیست!اونوقتا فکر میکردم میدونم مرگ چیه,میدونم اون دنیا کجاست وچه خبره!اما بعداز رفتنت دیدم که هیچی نمی دونم!نمی دونم الان کجایی؟در چه حالی؟اصلا دیگه میشه بهت گفت :بابا!یا یک جان مجردو آزادی!بی نام بی نشان!بابا نمی دونم آقای داریون نما اجازه میده که من […]

ایلماه شایسته|

امروز تولد بابا بود!بابایی که دیگه تو این دنیا نیست!اونوقتا فکر میکردم میدونم مرگ چیه,میدونم اون دنیا کجاست وچه خبره!اما بعداز رفتنت دیدم که هیچی نمی دونم!نمی دونم الان کجایی؟در چه حالی؟اصلا دیگه میشه بهت گفت :بابا!یا یک جان مجردو آزادی!بی نام بی نشان!بابا نمی دونم آقای داریون نما اجازه میده که من اینجا با تو درد دل کنم تا هرکی معنی مرگ رو میدونه ,هر کی از حال و هوای اون دنیا باخبره ,بیاد چیزی بنویسه تا منم بدونم؟یادمه درست 3 روز قبل از رفتنت در روح من اتفاقهایی افتاد که بعدا فهمیدم چرا؟!اون شب خواب نداشتم آروم وقرار نداشتم ساعت حدود 3بود رفتم تو حیاط, سرم رو به آسمون گرفتم وبا تمام وجودم ,بی آنکه کلامی به زبون بیارم ,حرفایی به خدا گفتم که نمیدونم چی بود!اصلا حرف نبود!!اصلا گویندش من نبودم!

تو مگو ما را بدان شه بار نیست/با کریمان کارها دشوار نیست/در دلت گر مهر حق گردیده نو/هست حق را بی گمان مهری به تو/هیچ عاشق خود نباشد وصل جوی /که نه معشوقش بود جویای او!
بله, معلوم نبود این منم که نصف شب بلند شدم ومیگم خدایا فقط خودت رو میخوام یا او بود که خواب رو ازم گرفته بودو این حرفا رو تو دهنم میذاشت!خلاصه ناگهان انتخاب کردم خدا رو از بین تمام خواستنی ها وسه روز بعدش نتیجه ش رو دیدم .

خواهرم زنگ زد وبا گریه گفت ”بابا تموم کرد” قانونا باید من دیوانه میشدم اما احساس کردم قسمت عظیمی از جانم مثل پرنده ای که از قفس آزاد میشه به کهکشانها پر کشید وقسمت دیگر جانم در قفس تن بیقرار رفتنه!معنی این چیزا رو نمیدونستم ,چند روز بعد فهمیدم یه جورایی با تو همراه شدم .با خودم میگفتم اگه مرگ این باشه, چقدر زیباست!وبعد از فهمیدنش ,زندگی چقدر سخته!.اما مدتی هست گمت کردم بابا!یا به قول اون عزیز گم شدم خودم!تو هیاهوی دنیا گم شدم !چند وقت بعداز رفتنت ,به خدا گفتم دیگه تو بابام باش .تو مواظبم باش…!چون فکر میکردم تو دیگه نیستی !اما هر وقت به شدت دلتنگت میشم به وضوح بودنت رو حس میکنم ,بودنی فرا تر از بودن ما.تقدیم به روح پدرم که نوشتن واین چنین نوشتن!اندیشیدن و این چنین اندیشیدن!دیدن و این چنین دیدن را به من آموخت. تقدیم به تو به مناسبت تولدت!وتقدیم به همه عزیزانی که پدرشان…