جلیل زارع| با بچه های همسایه مشغول بازی بودیم که زن همسایه، مادرم را صدا زد و گفت: مادر امیر فوت کرد( مادر امیر لطفی). کنجکاو شدم و خود را از لابلای جمعیت، بالای سر او رساندم. خواب بود. خواب خواب. ولی می گفتند مرده است. هنوز هیچ تجربه ای از مرگ نداشتم. جمعیت زیادی […]

جلیل زارع|

با بچه های همسایه مشغول بازی بودیم که زن همسایه، مادرم را صدا زد و گفت: مادر امیر فوت کرد( مادر امیر لطفی). کنجکاو شدم و خود را از لابلای جمعیت، بالای سر او رساندم. خواب بود. خواب خواب. ولی می گفتند مرده است. هنوز هیچ تجربه ای از مرگ نداشتم. جمعیت زیادی او را حمل کرده، راهی ” سر چشمه” شدند و در آن جا به خاک سپردند.

کسی کاری به کار من نداشت. بنابراین، همراه با جمعیت، همه ی مراسم کفن و دفن و غسل و حتی خاک سپاری او را تماشا کردم. وقتی خاک بر رویش ریختند و بر گشتند، ترس و وحشت بر من مستولی شد و لرزه بر اندامم افتاد. فهمیدم مردن یعنی این که دیگر به درد نمی خوری و چالت می کنند و تمام. زندگی برایم پوچ و بی معنا شد. باور کنید از ترس این که نکند من هم روزی به درد نخورم. آن گاه، بمیرم و چالم کنند و در زیر خاک مدفون شوم، بیمار شدم. تب و لرزی به جانم افتاد که نگو و سه شبانه روز مرا در بستر انداخت.

از وحشت، اجازه نمی دادم پلک هایم بر هم آید . می ترسیدم اگر به خواب روم مثل پیرزن همسایه دیگر از خواب بیدار نشوم و ببرند چالم کنند. وقتی هم به ناچار خواب بر من مستولی می شد، همه اش کابوس می دیدم و سراسیمه از خواب برخاسته با چشمان از حدقه در آمده گریه و زاری سر می دادم .

بعد از سه شبانه روز، بهبودی حاصل شد. خوشحال بودم از این که به این سادگی با خواب رفتن نمی میرم. پیرزن هسایه را دوست داشتم ولی مادر بزرگم که از آبادان به داریون آمد و تمام تابستان را به اتفاق سایر فامیل منزلمان بود، آن چنان به او عادت کردم که دیگر به پیرزن همسایه فکر هم نمی کردم، هر چند مرتب دعا می کردم که مادر بزرگم دیگر نمیرد.

کم کم بزرگ و بزرگ تر شدم. ولی ترس از مرگ از وجودم رخت بر نبست. در سن بیست سالگی پدرم را از دست دادم. مدتی فقدانش برایم سخت بود ولی به برادر بزرگم دل خوش کردم و او را جایگزین پدرم نمودم. ده سالی از من بزرگ تر بود. مرا زیر بال و پر گرفت. دوران دبیرستان را در نزد او در خرمشهر بودم و دیپلمم را آن جا گرفتم. با او مشغول به کار شدم. تجارت و صادرات سنگ به کشورهای عربی. در آمدمان عالی بود. ولی با شروع جنگ تحمیلی و اشغال زود هنگام خرمشهر و از دست دادن کارخانه سنگ کوبی و منزل، همه چیزمان را از دست دادیم و مثل خیلی های دیگر، جنگ زده شدیم. یک شبه همه ی دارایی امان از دست رفت و مبالغ زیادی بدهی بر دوشمان سنگینی کرد.

شش ماه بعد، وقتی کامیون در حوالی آرامگاه سعدی، برادرم را زیر گرفت و او هم دعوت حق را لبیک گفت و رفت، از درون تهی شده و فرو ریختم. دیگر کسی نداشتم جایگزینش کنم. شده بود تنها حامیم. تنها برادرم نبود، پدرم بود و بالاتر از آن با هم رفیق بودیم و تحمل دوری هم را نداشتیم. زندگی بدون او برایم غیر قابل تحمل شد. یک سال و نیم کسی نتوانست رخت سیاه را از تنم به در کند. سراسر سیاه پوش شده بودم. بعد از آن که با کار و تلاش زیاد، توانستم بدهی ها را بپردازم و خود و برادر مرحومم را از زیر دین ناس بیرون آورم، کار آزاد را رها کردم و …….

به جبهه که رفتم، آن قدر گل های نشکفته در برابرم پر پر شدند که باور کردم مرگ جزوی از زندگی است و شروعی دوباره است، نه خط پایانی بر همه چیز ! دوران سختی بود. با هر کس دوست می شدم، چند صباحی بعد نداشتمش. شهید می شد و پر می کشید از فرش بر عرش. کم کم آموختم که باید کسی را جایگزین عزیزان به ظاهر از دست رفته کنم که از دست رفتنی نباشد. با شعار “الی بذکر الله تطمئن القلوب” آرام شدم. برادر دیگرم که مفقود الاثر شد، هفت سال خیالش در بر بود و دو چشم انتظارم بر در ! سال های انتظار، با همه ی سختی ها و شکنندگی هایش صبر و مقاومت را به من آموخت و راضی شدم به رضای خدا . عاقبت داغ لاله بر حنجره ام ناله نشاند و خدا امانتش را از من پس گرفت و در بهشت زهرای تهران جای داد. بعد هم خواهرم و…. و…. و…. .

حالا دیگر، باور دارم که مرگ جزوی از زندگی است. پایان نیست. آغازی است دوباره ولی جاودان. درست روز عملیات کربلای پنج، دقیقا در همان ساعاتی که برادرم ردای بلند شهادت را در شلمچه بر تن کرد، پسرم در شیراز چشم به جهان گشود و من این را به فال نیک گرفتم . با خود گفتم: جلیل ! تو که طلبکار خدا نیستی و از خود چیزی نداری، کوروش متعلق به تو نبود، امانت خداوند بود. خدا چند صباحی او را به رسم امانت به تو هدیه کرد، بعد هم امانت خودش را پس گرفت. ببین چه قدر دوستت داشته است که با گرفتن یک امانت، امانت دیگری را به تو سپرده است. اگر خیلی ادعایت می شود، امانت دیگرش را دریاب. به عینه دیدم که: اگر با دیگرانش بود میلی، چرا جام مرا بشکست لیلی !؟

و کم کم با مرگ هر عزیزی، عزیز دیگری را جایگزین کردم تا زندگی جریان داشته باشد.

عزیزان دل برادر ! ” اشهد ان الموت حق”! باور کنید ” کل نفس ذائقه الموت” را ! و بدانید که ” کل شی هالک الا وجهه”. مرگ پایان زندگی نیست، عزیزان ! انتقال از جهانی بسته و محدود است به جهانی باز و بی نهایت ! بیایید به جای تاسف خوردن بر رفتگان و نالیدن بر فقدانشان( هر چند به اندازه اش جایز است)، بنازیم و ببالیم بر عزیزانی که در کنارمان هستند و گاه آنان را نمی بینیم ! گاه به بهانه های واهی سال ها با هم قهریم ! و اگر هم قهر نیستیم بهار تا بهار هم دیگر را نمی بینیم ! دریابیم عزیزانمان را تا موقع رفتنشان فرو نریزیم ! ببینیمشان تا در نبودشان این قدر دلتنگ نشویم ! و در همه حال، راضی باشیم به رضای او که ” انا لله و انا الیه راجعون” و در غم و اندوه و پریشانی، باور کنیم اعجاز ” الی بذکر الله تطمئن القلوب” را….