جلیل زارع|  این جا، همان جایی است که بی آن که اراده ای در کار باشد، شما را به خود سوی کشانده است ! خونی چکید و حنجره ی خاک، جان گرفت بغضی شکست و دامن هفت آسمان گرفت آبی که دست بوس عطش بود، شعله زد آتش سراغ خیمه ی رنگین کمان گرفت ” […]

جلیل زارع|

 این جا، همان جایی است که بی آن که اراده ای در کار باشد، شما را به خود سوی کشانده است !

خونی چکید و حنجره ی خاک، جان گرفت
بغضی شکست و دامن هفت آسمان گرفت

آبی که دست بوس عطش بود، شعله زد
آتش سراغ خیمه ی رنگین کمان گرفت

” اسبی ز سمت علقمه آمد”، دگر بس است
تیری امام آینه ها را نشان گرفت

از آخرین شراره ،چنین می رسد به گوش:
باید تقاص عافیت از کوفیان گرفت

امام زاده ابراهیم(ع)؛روز عاشورا سال91

داشتم به این فکر می کردم که پست جدیدی در داریون نما ایجاد کنم. پستی که همه ی کاربران را به سوی خود بکشاند و هر کاربری به محض ورود به سایت، خواسته یا نخواسته، ما را به دیدگاهی میهمان کند.

در همین افکار بودم که آهسته آهسته، پلک هایم بر هم آمد. همه جا تاریک بود. تاریک تاریک. و من هراسان به این سوی و آن سوی می دویدم. بی آن که جلو پای خود را ببینم. زمین می خوردم و بر می خاستم. به یکباره، طوفانی شدید مرا با خود برد و بعد هم رعد و برق . آسمان باریدن گرفت. قطرات تند و تیز باران، بر سر و رویم می ریخت و من بی آن که جایی را ببینم، خیس باران بودم که ناگاه، آسمان در برابر دیدگانم نمایان شد. آسمان، سرخ بود ! سرخ سرخ ! سرخ از بارش مکرر باران خون که سقف آسمان را می شکافت و بر زمین تشنه جاری می شد !

از هر سوی، جوی خون جاری شد. آن گاه، گروهی مرد و زن و کودک را دیدم که با خون وضو ساختند و به نماز ایستادند. من نیز همراهشان شدم. بی آن که اراده ای بر من حاکم باشد. بعد باران بند آمد. ابرها کنار رفتند و خورشید عالمتاب درخشیدن گرفت. دیدگانم را یارای تماشای این همه نور نبود. پلک هایم بر هم آمد. پلک هایم که دوباره از هم فاصله گرفت، خودم را در برابر لپ تاپ دیدم و بی درنگ، قلم زدن را آغاز کردم.

عزیزان دل برادر ! این جا، همان جایی است که بی آن که اراده ای در کار باشد، شما را به سوی خود کشانده است ! پس شما هم بر این پست، قلم زنید و از محرم بگویید !