نوشته جلیل زارع| سپیده که منتظر شنیدن چنین حرفی از زبان خان بود، گفت: درخواستی داشتم خان ! خان گفت: بگو ! سپیده گفت: می خواستم خواهش کنم فعلا از این موضوع سخنی به میان نیاوری. خان گفت: برای چه!؟ الآن که همه چیز به خیر و خوشی گذشته است…. سپیده سخن خان را قطع […]

نوشته جلیل زارع|

سپیده که منتظر شنیدن چنین حرفی از زبان خان بود، گفت: درخواستی داشتم خان !

خان گفت: بگو !

سپیده گفت: می خواستم خواهش کنم فعلا از این موضوع سخنی به میان نیاوری.

خان گفت: برای چه!؟ الآن که همه چیز به خیر و خوشی گذشته است….

سپیده سخن خان را قطع کرده و گفت: ببخشید که کلامت را قطع می کنم، مطمئنی همه چیز به خیر و خوشی گذشته است !؟

خان گفت: منظورت چیست!؟

سپیده گفت: تا زمانی که رضاقلی بیگ زنده است، هیچ خطری دفع نشده است.

خان گفت: بسیار خوب. ولی اگر حسن خان، حرف آن را پیش کشید، به او چه بگویم؟ بگویم عجالتا شما دست خالی به سه چشمه باز گردید تا ببینیم کی وجود کثیف رضاقلی بیگ نابکار از صفحه ی روزگار محو می شود و خطر کاملا از داریان دفع می گردد!؟

سپیده گفت: خودت بهتر از هر کسی می دانی که اگر خبر ازدواج ستاره به گوش رضاقلی بیگ برسد، هر طور شده…..

این بار، خان سخن سپیده را قطع کرد و گفت: ولی رضاقلی بیگ دیگر آن قدرت سابق را ندارد.

سپیده گفت: چه طور ندارد!؟ کسی که برای رسیدن به مقصود پلید خود حاضر است به هر کاری دست بزند ، حتی حمله به کاروان داریان توسط راهزنان، کسی که با کشته شدن تنها حامی خود، والی شیراز، بلافاصله با حیله و نیرنگ، الله ویردی آقای از گرد راه رسیده را به جان جناب صاحب اختیار می اندازد، همیشه برای خود یک حامی قدرتمند، دست و پا می کند ! حالا هم که دست به دامان علی نقی بیگ سرحدی شده است. فکر می کنی کسی که حاضر است خطر کند و شیراز را به محاصره در آورده و جناب صاحب اختیار و میرزا محمد کلانتر را نابود کند، حمله به داریان و دزدیدن ستاره را کاری دشوار و ناممکن می داند!؟

خان گفت: رضاقلی بیگ اگر دست به چنین کاری زده است، به خاطر نجات خودش است. او می داند که جناب صاحب اختیار، دستور تعقیب و گریز و مجازات او را داده است. بنابراین، پیش دستی کرده و درصدد نابودی ایشان بر آمده است.

سپیده گفت: اگر واقعا قصدش این بود، به جای ریسک کردن و درگیر شدن در جنگی که عاقبتش نامعلوم است، فرار را بر قرار ترجیح می داد. خان بهتر می داند که فرار در این آشفته بازار، کار چندان دشواری نیست و عاقلانه تر به نظر می رسد.

خان گفت: هر چند تا حدودی حق با توست، ولی من کاملا قانع نشده ام و فکر می کنم این درخواستت باید دلیل دیگری داشته باشد.

سپیده گفت: بر فرض که دلیل دیگری داشته باشد، خواهش می کنم فعلا این مساله را مسکوت بگذار.

خان گفت: بسیار خوب. ولی نگفتی اگر حسن خان حرف آن را پیش کشید، چه پاسخی به او بدهم؟

سپیده گفت: به او بگو، رضاقلی بیگ مار زخم خورده است و اگر متوجه ی ازدواج ستاره شود، به هر وسیله ای شده مزاحمت ایجاد می کند. بهتر است اول به فکر نابودی او باشیم. برای ازدواج ستاره و طاهر، وقت زیاد است.

خان گفت: بسیار خوب ! با آن که زیاد موافق این کار نیستم، ولی نمی توانم کلامت را بشکنم. امیدوارم برای این کارت دلیل محکم دیگری داشته باشی !

سپیده گفت: بهتر است در این مورد در وقت مناسب تری صحبت کنیم. فعلا خوانین منتظر هستند تا آن ها را در جریان ماجرا قرار دهی.

در همین حین، افراسیاب به نزد آن ها آمده ، ادای احترام کرد و گفت: خان ! خوانین منتظرند ببینند پیک جناب صاحب اختیار، حامل چه پیام مهم و محرمانه ای بوده است. اجازه می فرمایید آن ها را به اتاق جلسات دعوت کنم؟

خان گفت: فعلا نه ! باشد برای بعد از ناهار. به آن ها بگو بعد از ناهار در این مورد صحبت می کنیم.

افراسیاب گفت: چشم قربان ! هر چه خان بفرمایند. اجازه ی مرخصی می فرمایید؟

خان گفت: به خوانین بگو، فعلا با اهالی محلشان در مورد تعطیل شدن مراسم جشن، چیزی نگویند. حالا می توانی بروی !

افراسیاب گفت: اطاعت می شود خان !

روز سوم نیز جشن مثل دو روز قبل، با طلوع آفتاب آغاز شد. به دستور خان، فرهاد مامور شد برای تدارک ثبت نام از جنگجویان داوطلب سایر آبادی ها با خوانین به گفت و گو پرداخته و مقدمات کار را فراهم نماید. افراسیاب را هم مامور کرد به جوانان داریانی مشق رزم دهد تا برای حمله ی احتمالی رضاقلی بیگ، آماده باشند. ماموریت عمران و آبادانی باغ ها و مزارع و قلعه را نیز به احمد و داریوش سپرد.

هنوز حسن خان صحبتی در مورد ازدواج طاهر و ستاره نکرده بود. شاید منتظر بود تا محمد خان خودش در این مورد تصمیم بگیرد.سپیده به خان پیشنهاد نمود خانم ها نیز مشق رزم ببینند. خان از این پیشنهاد، سخت متعجب شد. هر چند سپیده خودش در جوانی توسط پهلوان حیدر، مشق رزم دیده بود، ولی تا کنون چنین اتفاقی به صورت عام در داریان رخ نداده بود. زنان داریان در امور کشاورزی و دامداری، دوش به دوش مردان فعالیت می کردند. حتی در خانه های خود، دار قالی به پا کرده بودند و فرش های گرانبها و زیبایی می بافتند. فرش داریان در کل کشور ایران شهرت داشت. در برخی هنر های دستی دیگر نیز مهارت داشتند ولی هرگز در امور رزمی وارد نشده بودند.

این بود که خطاب به سپیده گفت: یعنی می گویی زنان ما تفنگ و شمشیر بردارند و با دشمن بجنگند!؟ هنوز مردان ما بی غیرت نشده اند که دست روی دست بگذارند و بنشینند تا زنان از آن ها دفاع کنند !

سپیده گفت: من نگفتم زن ها سلاح بردارند و با دشمن بجنگند. ولی چه اشکالی دارد که فنون جنگاوری را بیاموزند؟ آن هم برای روز مبادا. تا اگر خدای ناکرده روزی دشمن بر ما مسلط شد و مردان ما را از دم تیغ گذراند، زنان به جای آن که تسلیم بی چون و چرای دشمن شوند، بتوانند از جان و ناموس خود، دفاع کنند. تو، مرد دنیا دیده و سرد و گرم روزگار چشیده ای هستی و حتما به خاطر داری که در قضیه ی طغیان تقی خان شیرازی، وقتی قشون اوزبک و افغان و قزلباش به قتل و غارت آبادی ها و رعیت پرداختند، چه فجایع ناگواری رخ داد ! خیلی از آبادی ها با خاک یکسان شد ! مردان جنگی را که قصد دفاع داشتند از دم تیغ گذراندند. گروهی پیر و جوان و خردسال، آواره ی کوه و بیابان و سایر آبادی ها شدند و آن ها که موفق به فرار نشدند در بند دشمن گرفتار شدند. آن از خدا بی خبران، به پیر و جوان، رحم نکردند و زنان را نیز با خود به اسارت بردند ! اگر زنان، فنون تیر اندازی و راه و رسم شمشیر زنی را بلد بودند، حداقل می توانستند از جان و ناموسشان دفاع کنند !

خان به فکر فرو رفت و گفت: از دیروز تا حالا، این دومین باری است که مرا غافلگیر می کنی ! باشد برای بعد ! باید در مورد آن فکر کنم. اگر لازم باشد باید این موضوع را به شور بگذاریم. این موضوعی نیست که بشود به تنهایی در مورد آن تصمیم گرفت. نیاز به مشورت و تفکر بیش تر دارد.

سپیده می دانست که فکر و ایده ی جدید، نیاز به زمان دارد و نمی شود به این سرعت، سنت شکنی کرد و بر خلاف آداب و رسومی که نسل به نسل به ما منتقل شده است، قد علم کرد. برای پیاده کردن ایده های جدید، باید فرهنگ سازی صورت گیرد. اول باید افکار مردم را تغییر داد و باورشان را عوض کرد تا بتوانند افکار و ایده های جدید را بپذیرند. همین قدر که در ذهن خان، تلنگری ایجاد کرده بود و او را به فکر واداشته بود برای شروع کافی بود. این بود که کوتاه آمد و گفت: من هم فکر می کنم این کار نیاز به مشورت، تفکر و تامل بیش تر دارد. باشد برای بعد.

با پایان یافتن سومین روز جشن، خوانین آبادی های اطراف نیز یکی یکی خداحافظی کرده و راهی شدند. ولی حسن خان و طاهر، هنوز در قلعه بودند. شاید هم منتظر بودند تا تکلیف مراسم عروسی طاهر و ستاره را مشخص کنند.

سپیده می دانست که همین امروز، فردا، حسن خان و طاهر نیز باید به سه چشمه برگردند و دیر یا زود باید تکلیف مشخص شود. بنابراین، تصمیم گرفت دست به کار شود و افکاری را که در ذهنش می گذشت به مرحله ی اجرا در آورد. این بود که به سراغ ستاره رفت و بعد از ناز و نوازش او و کلی مقدمه چینی بالاخره گفت: ببین دخترم ! همین امروز و فردا، حسن خان و طاهر هم به سه چشمه باز می گردند. خودت بهتر می دانی که علت آمدن آن ها، برگزاری مراسم عروسی تو و طاهر و انتقال تو به سه چشمه است. من پدرت را راضی کرده ام که فعلا دفع الوقت کند و موضوع را به آینده موکول کند. ولی تا کی می توان این موضوع را کش داد. بالاخره آن ها هم باید تکلیف خود را بدانند. تو باید تصمیم بگیری. باید تکلیف خودت را با خودت روشن کنی. می خواهی چه کار کنی؟ تو فعلا شیرینی خورده ی طاهر هستی و آن ها منتظر هستند تا هر چه زودتر بساط عروسی را به پا کنند و تو را با خود به سه چشمه ببرند.

می دانم تو و فرهاد از بچگی دلباخته ی هم هستید. من با فرهاد هم صحبت کرده ام. دل به دل راه دارد. فرهاد هم تو را دوست دارد. ولی قبل از آن باید رک و راست نظر قطعی و نهایی تو را بدانم. من نمی خواهم تو به خاطر قولی که پدرت به حسن خان داده است، با کسی ازدواج کنی که باب میلت نیست. ولی دوست هم ندارم احساسی با این موضوع برخورد کنی. نمی خواهم برای فرهاد دل بسوزانی و به خاطر دل او، پا روی دل خودت بگذاری. تو با او بزرگ شده ای و یک جورهایی هم به هم عادت کرده اید. خوب فکر کن ! ببین او را چگونه دوست داری. آیا او را به چشم یک برادر می بینی یا به گونه ای دیگر؟ نباید به خاطر این که او تو را دوست دارد، از روی ترحم و دلسوزی انتخابش کنی که اگر این طور باشد، یکی دو سال بعد از ازدواج، وقتی همه چیز عادی شد و از ترحم و دلسوزی خسته شدی، پشیمان می شوی. آن وقت دیگر کار از کار گذشته است و چاره ای جز سوختن و ساختن نداری. یک عمر باید چوب ندانم کاری هایت را بخوری.

پس خوب فکر کن و رک و راست و بدون رودربایستی نظرت را به من بگو دخترم ! در خلوت خودت حسابی فکر کن و تکلیف خودت را با خودت روشن کن ! ولی بدان که زیاد هم وقت نداری. دیر یا زود باید تکلیف این موضوع روشن شود. حسن خان، همین الآن هم تو را عروس خود می داند. ولی زیاد جای نگرانی نیست. همه چیز را به من بسپار ! اما من باید خیلی زود نظر تو را بدانم و دست به کار شوم. من تصمیم هایی دارم که باید به مرحله ی اجرا بگذارم. زیاد هم وقت ندارم. باید قبل از این که حسن خان و طاهر راهی سه چشمه شوند، تکلیف روشن شود. می دانی چه می گویم دخترم؟

ستاره که تمام مدت سر را به زیر انداخته بود و دستمالی را که در دستش بود چنگ می زد، آرام گفت: بله می دانم مادر. هر طور خودتان صلاح می دانید، همان کار را بکنید.

سپیده گفت: نه عزیزم ! نه دخترم ! آمدی و نسازی ! در این که تو دختر با تربیت و با ادب و با شعوری هستی و در مقابل پدر و مادرت گستاخی نمی کنی و روی حرفشان حرفی نمی زنی شکی نیست ولی عزیز دلم، این موضوع دیگر تعارف بردار نیست. یک عمر، زندگی است. می فهمی چه می گویم دخترم؟ یک عمر، زندگی است ! تو باید با مرد زندگیت یک عمر سر کنی نه ما ! باید مطابق میلت باشد. باید توی دلت جای داشته باشد. باید دوستش داشته باشی. باید خودت تصمیم بگیری. من و پدرت، فقط می توانیم راهنما و حامی تو باشیم. همین ! تصمیم نهایی با خودت هست. می خواهی بیش تر روی این موضوع فکر کنی و بعد پاسخ دهی؟

ستاره با خجالت در حالی که از شرم، سرخ شده بود و سرش را هم چنان پایین انداخته بود، گفت: من فکرهایم را کرده ام مادر !

سپیده گفت: خب ! پس چه بهتر ! حالا در چشمان من نگاه کن و رک و راست نظرت را بگو !

آن گاه، دست زیر چانه ی ستاره برد و سر او را بلند کرد و با دست دیگرش موهای او را نوازش کرده، بوسه ای از گونه اش برداشت و گفت: بگو دخترکم ! بگو عزیز دلم ! بگو قربانت بروم ! بگو مادر به فدایت ! بگو ! هر چه در دلت است بگو ! بگو تا سبک شوی !

ستاره زیاد نتوانست چشم در چشم سپیده بدوزد، بغضش ترکید و در آغوش سپیده غلطید و با گریه گفت: مادر ! من…. من…… من طاهر را دوست دارم.