نوشته: جلیل زارع| لحظات به کندی می گذشت. خیلی ها نگران بودند. نگران اوضاع وخیم شیراز. نگران خوابی که روزگار برایشان دیده بود. مسلما هر اتفاق ناگواری که در شیراز رخ می داد، دودش به چشم همه ی بلاد و آبادی های فارس می رفت. ولی نگرانی سپیده چیز دیگری بود. از جنس دیگری بود. […]

نوشته: جلیل زارع|
لحظات به کندی می گذشت. خیلی ها نگران بودند. نگران اوضاع وخیم شیراز. نگران خوابی که روزگار برایشان دیده بود. مسلما هر اتفاق ناگواری که در شیراز رخ می داد، دودش به چشم همه ی بلاد و آبادی های فارس می رفت. ولی نگرانی سپیده چیز دیگری بود. از جنس دیگری بود. سپیده بیدی نبود که با این بادها بلرزد. سرد و گرم روزگار چشیده بود. می دانست نباید بیش از اندازه نگران وقایع پیش رو باشد. وقایعی که از آن گریزی نبود. می دانست قدرت و حکومت اگر بر مبنای ظلم و جور بنا شود، مانند اسبی است چموش و به هیچ کس درست و حسابی سواری نمی دهد. بالاخره زمینشان می زند.

بله ! جناب صاحب اختیار تومنی سنار با بقیه فرق می کند. صاحب اختیاری فارس هم برایش سمتی تحمیلی بود. دستور نادر شاه بود. قدرت و جرات نپذیرفتن نداشت. مقاومت در برابر فرمان نادر شاه، گناهی نابخشودنی بود و کم ترین مجازاتش، از دست دادن هر دو چشم بود. ولی همین سمتی که در نظر اول، به دردسرش نمی ارزد و به قول خواجه ی شیراز، ” یک موجش به صد گوهر نمی ارزد”، پس از مدتی چنان زیر زبان صاحبش شیرین می آید که دیگر حاضر نیست یک لحظه هم بدون آن، زندگی کند.

سوار شدن بر این اسب چموش، شقاوت و سنگدلی با خود می آورد. وقتی بر آن سوار باشی، زیردستان را کوچک می بینی، حقیر می بینی و اطاعت بی چون و چرای رعیت بیچاره را حق مسلم خود می دانی. در ظاهر، چاره ای هم جز این نیست. باید برای وصول مالیات های سنگین، به زور متوسل شوی، که اگر نشوی وصول نمی شود و اگر رحم و شفقت نشان دهی و با آنان مدارا کنی باید پاسخ گوی نادر شاه باشی. نادر شاه با کسی شوخی ندارد.

سپیده، ذهن حود را کمی به عقب تر کشاند. کمی قبل از به قدرت رسیدن صاحب اختیار. به یادش آمد که این اسب چموش، به هیچ کس وفا نکرده است. تا قبل از طغیان تقی خان شیرازی در سال ۱۱۵۷ که منجر به قتل و غارت و نا امنی بسیار شد و داراب نیز در دفاع از اموال و ناموس رعیت داریان کشته شد، چند سالی مردم در رفاه و آسایش می زیستند. ولی از آن تاریخ به بعد، نا امنی و کشت و کشتار و غارت اموال توسط حکمرانان فارس باب شد و هر کدام از حکام به محض رسیدن به حکومت، بنای ناسازگاری را گذاشته و در وصول مالیات سخت گیری بر رعیت بیچاره را به اوج می رساندند و سرانجام نیز چون مظالم ایشان از حد می گذشت، توسط نادر شاه از حکومت عزل شده و یا به قتل می رسیدند.

نهایتا در محرم سال ۱۱۶۰ ، نوبت به جناب صاحب اختیار یعنی میرزا محمد حسین شریفی رسید و نادر شاه، مقام کلانتری فارس را به ایشان که به حسب و نسب بر سایر بزرگان فارس برتری داشت، تکلیف نمود. ولی او عذر خواسته و نپذیرفت. نادر شاه، به عذر او توجهی نکرده و یک دست لباس خلعت که بالاپوش ترمه ی مخصوص بود، به منزل او فرستاده و او را مکلف به پذیرش منصب کلانتری نمود. میرزا نیز به ناچار، خلعت را پوشیده و به حضور نادر شاه شرفیاب شد.

سپس نادر شاه که از تمرد صاحب منصبان و کلانتران فارس، غضبناک بود، آن ها را که ۷۳ نفر بودند احضار نموده و به جناب میرزا محمد حسین کلانتر فرمود: از بین آن ها، ده نفر را که مورد پسندت هستند انتخاب کن. پس از آن، دستور داد چشمان بقیه را از حدقه بیرون آوردند. بعد هم امر کرد آن ها را به اتفاق یک صد و شانزده نفر دیگر از صاحب منصبان و کلانتران کرمان بر حسب حکم پادشاه کشتند و جنازه آن ها را در میدان شهر انداخته، از سرهای آن ها که جمعا ۱۷۹ نفر بودند، دو کله مناره ساختند.

چند روز بعد از این فاجعه ی دردناک، نادر شاه منصب حکومت و لقب صاحب اختیاری مملکت فارس را به میرزا محمد حسین کلانتر عنایت فرمود و حقوق سالیانه ی وی را یک هزار و هشتاد تومان یعنی روزی سه تومان تبریزی مقرر نمود. و منصب کلانتری فارس را به میرزا محمد مستوفی که داماد و خواهر زاده ی میرزا محمد حسین صاحب اختیار بود واگذار نموده و او را ملقب به میرزا محمد کلانتر نمود. محمد خان شاطر باشی را نیز به سمت والی شهر شیراز گمارده، مقام خزانه داری را هم به وی سپرد. ولی دستور داد جز شیراز و نواحی آن، کاری به کار سایر بلاد فارس نداشته باشد.

سپس، هفت هزار نفر سپاهی از افغان و اوزبک و قزلباش را برای محافظت و مراقبت از فارس در اختیار جناب صاحب اختیار قرار داده و مالیات سالانه ی استان را مبلغ شش صد و هفتاد و پنج هزار تومان تعیین و جناب نواب صاحب اختیار را مامور وصول آن نمود. نواب صاحب اختیار نیز با آن که می دانست کسی را یارای کم و زیاد کردن کلام نادر شاه نیست ولی به خدا توکل کرده و خواستار یک صد و بیست و پنج هزار تومان تخفیف در مالیات سالانه شد. نادر شاه نیز درخواست او را پذیرفت. سپس خطاب به وی فرمود: هر کدام از نوکران دیوان و اهالی فارس که از فرمانت سرپیچی کردند و حاضر به اطاعت و یا پرداخت مالیات نشدند، دستگیر کن.

بی سوال و جواب، تا پنجاه نفر را اجازه داری گردن بزنی. و از بریدن گوش و کور کردن و قطع کردن دست بقیه ی متخلفان نیز کوتاهی مکن که ادامه ی حکومت بر سیاست به موقع استوار است.

سپیده، فکر کرد، هر چند جناب صاحب اختیار نیز به منظور وصول مالیات مجبور به سخت گیری و شدت عمل بود ولی هرگز دست به اعمالی که کلانتران و والیان قبل از او و یا محمد خان شاطر باشی والی شیراز در زمان حکومت او مرتکب شدند، نزد.

هر چند سپیده نیز مثل بقیه، وضعیت فعلی شیراز را وخیم می دانست ولی فکر او بیش از حوادث اخیر شیراز، متوجه دو موضوع دیگر بود. یکی سرنوشت نامعلوم ستاره و فرهاد و دیگری خصومت و حیله های رضاقلی بیگ. و او مصمم بود که بر هر دو مشکل فائق آید.

بنابراین، خود را برای مبارزه ای بی امان، مهیا ساخته بود. زیرا می دانست این دو مشکل، به این سادگی ها حل نخواهد شد و نیاز به تدبیر و صبر و حوصله ی فراوان دارد.

سرانجام، انتظار به پایان رسید و خان به همراه پیک جناب صاحب اختیار از اتاق بیرون آمد و دستور داد از میهمان تازه وارد پذیرایی نمایند. سپس سپیده را فراخواند و خطاب به وی گفت: از قرار معلوم، آتش فتنه خاموش شده است.

سپیده با تعجب پرسید: چگونه !؟

خان پاسخ داد: جمعی از اعیان خیراندیش شیراز، واسطه شده، الله ویردی آقا و همدستانش را متقاعد نموده اند که شما هرگز از پس جناب صاحب اختیار و میرزا محمد کلانتر بر نخواهید آمد و به صلاح نیست بی جهت خود را درگیر مساله ای کنید که برای هیچ کس، عاقبت خوشی ندارد و قبل از هر کسی دودش به چشم خودتان خواهد رفت. شکست شما قطعی است و در این راه، سر خود را به باد خواهید داد. بر فرض محال اگر در این درگیری پیروز میدان هم باشید، فکر می کنید صالح خان بیات که عنقریب به شیراز خواهد رسید، از شما حمایت می کند؟ او خیلی هنر کند، دست روی کلاه خودش بگذارد که باد نبرد. بالاخره مجبور است مقصر این حادثه را به حضرت عادلشاه گزارش کند. بنابراین، قطعا برای حفظ موقعیت تازه به دست آورده ی خودش هم شده، شما را مقصر جلوه داده و مجازات خواهد کرد و گزارش ماوقع را به عرض پادشاه خواهد رساند.

آن ها نیز متقاعد شده، دو سه نفر از اشرار را به عنوان مقصر اصلی حوادث اخیر به حضور جناب صاحب اختیار برده و از آن بزرگوار، درخواست عفو نموده اند. جناب صاحب اختیار هم آن اشرار نگون بخت را مورد مواخذه قرار داده و با به چوب بستن و بریدن گوش آنان، قضیه فیصله یافته است.

سپیده، نفس راحتی کشیده و گفت: حالا دستورچیست؟ آیا هنوز هم جناب صاحب اختیاراصرار دارند شما با تهیه ی قشون به نبرد با رضاقلی بیگ بروید؟

خان گفت: جناب صاحب اختیار دستور داده است که شما در فکر تدارک قشون باشید و از داوطلبین، ثبت نام به عمل آورید ولی فعلا دست نگه دارید تا ببینیم چه می شود.

سپیده گفت: یعنی جناب صاحب اختیار، دیگر علاقه ای به مجازات رضاقلی بیگ ندارد؟

خان گفت: نه ! این طورها هم نیست. دستور داده است فعلا جاسوسان ما از دور مراقب اوضاع باشند و رفت و آمد و تحرکات رضاقلی بیگ را که در حال حاضر نزد علی نقی بیگ سرحدی هست، زیر نظر داشته باشید تا او چاره ای بیندیشد و راه حلی پیدا کند.

جناب صاحب اختیار صلاح نمی داند که در این اوضاع آشفته که رضاقلی بیگ مکار به علی نقی بیگ پناه آورده است، اقدامی بکنیم و اعتقاد دارد که هرگونه قشون و قشون کشی به معنای جنگ با علی نقی بیگ سرحدی است و در وضعیتی که صالح خان بیات، عنقریب به شیراز می رسد، صلاح نیست بهانه دست او بدهیم.

قرار است جناب صاحب اختیار پیکی به جانب علی نقی بیگ بفرستد و او را از حمایت رضاقلی بیگ برحذر دارد. ولی جاسوس های ما باید سخت مراقب اوضاع باشند و اگر رضاقلی بیگ از نظام آباد سرحد خارج شد، مسیر حرکت او را به ما گزارش کنند تا بتوانیم در فرصت مناسب او را تعقیب و مجازات کنیم.

سپیده گفت: حالا شما می خواهید چکار کنید؟

خان گفت: نظر شما چیست؟

سپیده گفت: به نظر من اجازه دهید جشن هم چنان ادامه داشته باشد و روحیه ی رعیت تضعیف نگردد. خوانین هم سر فرصت از جنگجویان داوطلب آبادی خود ثبت نام کنند تا در صورت لزوم از آنان برای تدارک قشون استفاده گردد.

خان گفت: پس باید هر چه زودتر خوانین را در جریان امر قرار دهیم.

سپیده گفت: بله. بهتر است خوانین سریعا در جریان قرار گیرند ولی موضوع ثبت نام از داوطلبان را شما عنوان نکنید.

خان گفت: برای چه؟

سپیده گفت: برای این که این قشون فرمانده دارد. اجازه دهید فرهاد از همین الآن وارد عمل شده و خودش با خوانین جلسه گذاشته و قضایا را پی گیری نماید. مساله ی فرستادن جاسوسان به نظام آباد و زیر نظر داشتن رضاقلی بیگ را هم به فرمانده ی جوان بسپارید و خودتان را مستقیم درگیر قضایا نکنید. بهتر است خان بعد از این همه دل مشغولی و نگرانی، کمی هم استراحت کنند. شما باید به فکر سلامتی خود هم باشید.

خان گفت: برای استراحت وقت زیاد است. فعلا خیلی کار داریم. جناب صاحب اختیار اجازه داده است از مبلغی که به ما سپرده است، مقداری نیز صرف عمران و آبادی از دست رفته داریان کنیم. حالا که لطف ایشان شامل حال ما شده بهتر است ما نیز کمی به خانواده های شهدای جنگ اخیر بپردازیم و بیش تر به وضعیت آن ها رسیدگی کنیم. باید به باغ ها و مزارع نیز برسیم و از فرصت به دست آمده برای عمران و آبادی داریان استفاده کنیم.

سپیده، تدابیر خردمندانه ی خان را تصدیق کرد و به فکر فرو رفت. فکر کرد اگر حالا که از نظر خان، همه چیز به خیر و خوشی تمام شده است و او به فکر آبادانی و عمران داریان افتاده است، حتما به سر و سامان دادن زندگی دخترش هم فکر خواهد کرد و مساله ی ازدواج او و طاهر را از سر خواهد گرفت.

در همین افکار بود که خان گفت: فقط می ماند مراسم ازدواج ستاره و طاهر.

***

نکته:ترتیب انتشار رمان قلعه داریون پنج شنبه هر هفته است. هفته گذشته اما به دلیل همزمانی با تاسوعا و عاشورای حسینی این رمان منتشر شد. نتیجه اینکه قسمت نوزدهم رمان قلعه داریون امروز یکشنبه منتشر شد.