نوشته:جلیل زارع| دومین روز جشن نیز، نوازندگان همراه با طلوع آفتاب، “افتو گرمی” نواختند. مثل روز قبل، ابتدا، ساز کرونا بر پشت بام نواخته شد و بعد از آن، نقاره ها به صدا در آمدند. این به معنای شروع دوباره ی جشن و سرور بود و مردم را یکی یکی از خانه هایشان بیرون می […]

نوشته:جلیل زارع|
دومین روز جشن نیز، نوازندگان همراه با طلوع آفتاب، “افتو گرمی” نواختند. مثل روز قبل، ابتدا، ساز کرونا بر پشت بام نواخته شد و بعد از آن، نقاره ها به صدا در آمدند. این به معنای شروع دوباره ی جشن و سرور بود و مردم را یکی یکی از خانه هایشان بیرون می کشید برای شرکت در مراسم. درب چوبی بزرگ قلعه نیز بر روی مردم سایر آبادی ها باز بود. همه چیز آماده بود برای یک روز شاد دیگر.

با پایین آمدن نوازندگان از روی پشت بام و قرار گرفتن در جایگاه مخصوصی که با ظرافتی خاص برای آنان مهیا شده بود، به گونه ای که فضایی باز، پیش رو داشته باشد و میدانی وسیع را برای رقص زنان و هنر نمایی ترکه بازان ایجاد کند، لحظه لحظه بر جمعیت زن و مرد و کودک، افزوده می شد.

مردان جوان و میانسال، با اشتیاق به چوب های ترکه بازی نگاه می کردند و مبارز می طلبیدند. زنان و دختران روستایی نیز در لباس های بلند، در انتظار آغاز رقص محلی، لحظه شماری می کردند. کودکان از شادی در پوست خود نمی گنجیدند و دائم ورجه وورجه می کردند و به سر و کول هم می پریدند. دور تا دور میدان از جمعیت پر بود و پشت بام ها نیز مملو از تماشاچی.

به توصیه ی سپیده، خان اجازه داده بود تا نیمروز،جشن ادامه یابد و تا بعد از صرف ناهار، مردم از ماجرا بویی نبرند و عیششان خراب نشود. در این فاصله، خان نیز می توانست با خوانین سایر آبادی ها به گفت و گو و چاره اندیشی بنشیند.

مثل شب قبل، همه در اتاق مخصوص جلسات، جمع بودند. حالا دیگر همه ی افراد حاضر در جلسه در جریان ماجرای رخ داده در شیراز قرار گرفته بودند. ما حصل جلسه این شد که بعد از صرف ناهار، مردم در جریان ماجرا قرار گیرند و جشن به پایان رسد. خوانین نیز به همراه رعیتشان به آبادی های خود باز گردند برای تدارک قشون داوطلبان.

قرار بر این شد که قسمتی از مواجب هر داوطلب، همان ابتدا، در اختیارش قرار گیرد تا خانواده اش در نبود او در مضیقه ی مالی نباشند. هزینه ی تهیه ی آذوقه و تدارک مایحتاج و ساز و برگ جنگی نیز پیش بینی شد. توصیه های لازم نیز از سوی خوانین، ره توشه ی فرمانده جوان قرار گرفت.

هیچ کس صحبتی از مراسم عروسی ستاره و طاهر به میان نیاورد. موقع مناسبی برای این کار نبود. و این، فرصتی را در اختیار سپیده قرار می داد تا آرام آرام، سر صحبت را با خان باز کرده و او را در جریان شیفتگی و بی قراری ستاره و فرهاد قرار دهد. هر چند سپیده در کوران حوادث، آبدیده شده بود و دیگر یک زن خام و بی تجربه نبود و می دانست چگونه و با چه شیوه ای بحران پیش رو را مدیریت کند تا به نتیجه ی مطلوب برسد، ولی با روحیاتی که از خان سراغ داشت، قانع کردن او را کار چندان ساده ای نمی دانست. هر چند خان، شدیدا خود را مدیون پهلوان حیدر می دانست و مواظبت از خانواده ی او را وظیفه ی ذاتی خود می دانست، ولی سخت به قول و قرار خود، پایبند بود. سرش می رفت، قولش نمی رفت ! و این، کار سپیده را دشوار می کرد. بین خوانین داریان و سه چشمه، عهد و پیمانی بسته شده بود که شکستن آن گناهی نابخشودنی به شمار می آمد و از خان، بعید بود !

از آن گذشته، این موضوع، سبب رنجش خاطر حسن خان می شد و این یعنی آغاز ایجاد تفرقه و اختلاف بین خان دو آبادی که مسلما خوانین دیگر نیز تحت تاثیر آن نمی توانستند احترام سابق را نسبت به یک خان پیمان شکن داشته باشند. شاید دیگر اصلا حاضر به همکاری با خان نمی شدند و در تدارک قشون نیز با او همراه نمی گشتند.

سپیده، همه ی این واقعیت ها را می دانست. ولی نمی توانست دست روی دست بگذارد تا دو جوان عاشق و دلداده که از کودکی دلبسته ی هم بودند، به خاطر یک سنت نادرست، تمام عمر خود را در حسرت بگذرانند. آن ها انسان بودند و به واسطه ی نعمت اختیاری که خداوند به آن ها عطا کرده بود، اجازه داشتند برای زندگی خود، تصمیم بگیرند. همه ی این ها درست. ولی به چه قیمتی !؟ آیا بهایی که برای این کار پرداخت می شد، مهم نبود !؟ سپیده حاضر نبود به هر قیمتی، سنت شکنی کند و این، کار او را بیش از پیش، مشکل می کرد.

نگرانی و دلهره بر جانش چنگ انداخته بود. چاره ای جز صبر و تحمل نداشت. الان با وضعیت پیش رو اصلا زمان مناسبی برای مطرح کردن این موضوع نبود. دل خوش کرده بود به فرصت پیش آمده ای که در اختیارش قرار گرفته بود. باید تصمیم دشواری می گرفت. باید بیش تر اندیشه می کرد. باید راهی پیدا می کرد برای خروج از این بن بست. باید صبر و توکل را سرلوحه ی کار خود قرار می داد. هیچ کدام، بدون دیگری، کارساز نبود.

تصمیم خود را گرفت و با خود گفت: صبر می کنم. الان وقت مناسبی برای صحبت با خان نیست. مسلما حسن خان نیز وضعیت پیش رو را در نظر می گیرد و به خود اجازه نمی دهد حرف ازدواج ستاره و طاهر را پیش کشد.

لحظه ها به کندی می گذشت. هیچ کس نمی دانست روزگار، چه خوابی برای داریان دیده است ! آیا خان و رعیت داریان، یک بار دیگر می توانستند قدرت و ابهت گذشته را داشته باشند !؟ آیا رفاه و آسایشی را که سال ها از داریان رخت بر بسته بود، دوباره به دست می آمد !؟ همه فکر می کردند پس از مرگ نادر شاه، آسایشی که در سال های آخر عمر ظل الله، جای خود را به رعب و وحشت داده بود، دوباره به دست خواهد آمد ! ولی از قرار معلوم، سالی که نکوست از بهارش پیدا بود !

کسی نمی دانست زمان آبستن چه حوادثی است ! شاید روزهایی تلخ در پیش رو بود ! روزهایی تلخ تر از سال های آخر عمر نادرشاه ! نگرانی بر قلعه ی داریان، سایه افکنده بود ! لحظات سختی بر کسانی که از وضعیت اسف بار شیراز، آگاه بودند، می گذشت ! ولی رعیت مظلوم و ستم کشیده که فکر می کردند روزگار از سر لطف و رحمت بر آنان لبخند زده است، بی خبر از همه جا، به رقص و پایکوبی مشغول بودند !

تا نیمروز، بارها و بارها، نگاه سپیده در نگاه فرهاد و ستاره گره خورد؛ ولی هر بار، نگاهشان را از هم می دزدیدند. جرات و شهامت رو به رو شدن با حوادث پیش رو را نداشتند و به نوعی می خواستند از واقعیت فرار کنند !

با صدای موذن، نوازندگان نیز دست از کار کشیدند و میهمانان نیز رفتند تا خود را برای اقامه ی نماز و صرف ناهار، آماده کنند.

خوانین، آماده بودند تا پس از صرف ناهار، پایان جشن را اعلام کنند و مردم را در جریان وقایع شیراز قرار دهند، که ناگاه پیک دیگری از سوی جناب صاحب اختیار وارد قلعه شد و اعلام نمود که پیامی محرمانه دارد که حتما باید در خلوت با خان داریان در میان بگذارد. چشم ها به سوی افراسیاب، دوخته شد. و او در غیاب پهلوان خدر که سخت مجروح و زمینگیر بود، به وظیفه ی خود کاملا آشنا بود و پیک صاحب اختیار را پس از بازرسی کامل بدنی و گرفتن سلاح، به سوی خان، هدایت کرد. این موضوع، مزید بر علت شد برای نگرانی و دلهره و تشویشی دیگر ……