حکایت کرد پیر نکته دانی دلاور مردی یک داریانی “خدر” نامی به سان رستم زال هراسان از نگاهش ببر بنگال یلی، نام آوری، شیر ژیانی خداوند رموز پهلوانی چو دشمن قصد ملک داریان کرد طمع بر مال و بر ناموسشان کرد به دستور محمد خان به پا خاست سپاهی از سلحشوران بیاراست سلحشوران این ملک […]

حکایت کرد پیر نکته دانی

دلاور مردی یک داریانی

“خدر” نامی به سان رستم زال
هراسان از نگاهش ببر بنگال

یلی، نام آوری، شیر ژیانی
خداوند رموز پهلوانی

چو دشمن قصد ملک داریان کرد
طمع بر مال و بر ناموسشان کرد

به دستور محمد خان به پا خاست
سپاهی از سلحشوران بیاراست

سلحشوران این ملک گهر خیز
جوانان غیور خاک زر خیز

همه آماده ی پیکار گشتند
به قصد دشمن خونخوار گشتند

سحرگاهان، سپاه داریانی
مهیا بهر رزم و جانفشانی

به فرمان خدر فرمانده ی جنگ
به سوی دشمن دون کرد آهنگ

چو خورشید از پس کوه سر برآورد
“گره بند قبای غنچه وا کرد”

نمایان شد سپاه دشمن دون
به تعداد از دویست تن بود افزون

به دشت بردج، آن سردار نامی
ز یونس خان رسید او را پیامی

سپاهت با سپاه من در آویز
به جنگ دشمن مکار برخیز

توکل کن خداوند جهان را
خداوند زمین و آسمان را

تو را پنجاه مرد آهنین است
که هر یک بهترین اندر زمین است

غیورانی که شیران را حریفند
که شیران پیششان مور ضعیفند

اگر با خصم دون در پنجه افتند
سراسر خصم را در رنجه افتند

چو بشنید این سخن آن شیر اوژن
به سرعت تاخت او بر قبل دشمن

چنان لرزه به جان خصم افکند
که شب شد پیش چشمش روز روشن

قشون داریان مردانه جنگید
ز هر سو تیغ بر دشمن ببارید

خدر چون رعد می غرید هر سو
و می آورد دشمن را به زانو

ولی افسوس این دشت مشوش
نمی خواهد کسی را خرم و خوش

بیندیشید دشمن تا که او هست
شکست لشکرش کی می دهد دست!؟

بباید چاره ای در کار او کرد
شکستی بلکه بر این لشکر آورد

رئیس راهزنان شد در تکاپو
جدا اندازد او از لشکر او

اشارت کرد جاسوسان خود را
جدا از لشکرش سازید اینجا

دو جاسوس از دو جانب حمله ور شد
به قصد نیت شومی دگر شد

به یکباره حوالت کرد شمشیر
به سوی پهلوان از روی تزویر

میان پهلوان و جنگجویان
شکافی شد از این نیرنگ آنان

ادامه دارد……