جلیل زارع| تیر ماه بود و هوا هم بسیار گرم. برای گرفتن کارنامه دوم دبیرستان(دوم راهنمایی فعلی)، به مدرسه رفتم. معلم ورزش هم آن جا بود. گفت: جمعه ی همین هفته، برای بچه های دوم، اردویی یک روزه تدارک دیده شده است. همراه با یک مسابقه و جوایزی نفیس. اگر می خواهید در این اردو […]

 جلیل زارع|

تیر ماه بود و هوا هم بسیار گرم. برای گرفتن کارنامه دوم دبیرستان(دوم راهنمایی فعلی)، به مدرسه رفتم. معلم ورزش هم آن جا بود. گفت: جمعه ی همین هفته، برای بچه های دوم، اردویی یک روزه تدارک دیده شده است. همراه با یک مسابقه و جوایزی نفیس. اگر می خواهید در این اردو شرکت کنید، یکی از والدینتان باید این رضایت نامه را پر کرده و امضا کند.

بعد رضایت نامه را به من داد و گفت: اگر خواستید بیایید قرار ما روز جمعه، همین جا، قبل از طلوع آفتاب. اگر لباس و کفش کوهنوردی هم دارید بپوشید. صبحانه و ناهار و خوراکی هم با خودتان نیاورید. تمام روز را میهمان ما هستید.

خیلی خوشحال بودم که پس از نه ماه درس و مشق، یک روز تمام با فراغ بال می توانم در کنار همکلاسی هایم تفریح کنم. پدرم مسافرت بود. موضوع را با مادرم در میان گذاشتم. فورا موافقت کرد. رضایت نامه را پر کردم و با خودکار آبی، انگشت اشاره مادرم را رنگی کردم و ضرب انگشتش را پای رضایت نامه زدم.

شب جمعه، از ذوق و شوق، تا پاسی از شب، خواب به چشمانم نمی رفت. مادرم هنگام اذان صبح مرا از خواب بیدار کرد. وضو گرفته، نماز خواندم و آماده ی رفتن شدم. مادرم مرا از زیر قرآن رد کرد و آیت الکرسی خواند و به سر و صورتم فوت کرد. بعد هم کلی سفارش که مواظب خودم باشم.

وضع مالیمان خوب نبود. با همان کفش و لباس های همیشگیم راهی شدم. من دومین نفر بودم که به مدرسه رسیدم. نفر اول، معلم ورزش بود. کم کم بچه های دیگر هم یکی پس از دیگری سر و کله اشان پیدا شد. با طلوع آفتاب، حرکت کردیم. معلم، به هر کدام از ما یک قمقمه داد. بعد هم گفت: من امروز برای شما بچه ها یک مسابقه تدارک دیده ام. مسابقه، از همین الآن شروع می شود. سفر ما تا غروب آفتاب طول می کشد. ما به سمت کوه گشنکان می رویم و قله ی کوه را فتح می کنیم و بر می گردیم؛ بدون آن که چیزی بخوریم یا جرعه ای آب بنوشیم.

ولی شما می توانید قمقمه هایتان را از آب قنات های “تنگه در” پر کنید. هر کس در طول روز، تشنه شد و نتوانست طاقت بیاورد، می تواند از آب قمقمه ای که دارد بنوشد. ولی بدانید که اگر آب بنوشید، مسابقه را باخته اید. کسانی که بتوانند تا غروب آفتاب که بر می گردیم، حتی یک قطره آب هم ننوشند، برنده ی این مسابقه خواهند بود و جایزه ی نفیسی هم دریافت خواهند کرد. از صبحانه و ناهار هم خبری نیست. هر کس احساس می کند قادر به انجام این کار نیست، می تواند همین الآن منصرف شده و به خانه باز گردد. اجباری در کار نیست. هیچ کس حاضر نبود بر گردد و همه آمادگی خود را برای شرکت در این مسابقه اعلام کردیم.

به راه افتادیم. روستای داریون را پشت سر گذاشتیم. از تاکستان ها( باغ های انگور) گذشتیم و به تنگه در رسیدیم. معلم گفت: قمقمه هایتان را از آب جوی پر کنید. ولی کسی حق نوشیدن آب ندارد. آب از دل قنات های خالد آباد بیرون می آمد و بر جوی، جاری می شد. هر چند آب خنک و گوارا، بد جوری به ما چشمک می زد، ولی تازه آفتاب طلوع کرده بود و هوا هم هنوز گرم نشده بود؛ بنابراین، هیچ کس زیاد تشنه نبود. قمقمه ها را از آب پر کردیم و به سمت کوه گشنکان حرکت نمودیم.

بعد از چند ساعت پیاده روی، به دامنه ی کوه رسیدیم. کم کم آثار خستگی و گرسنگی و تشنگی در ما نمایان شده بود ولی نه آن قدر که نتوانیم طاقت بیاوریم و با نوشیدن آب، مسابقه را ببازیم. به دستور معلم، کمی استراحت کرده، بعد هم شروع کردیم به بالا رفتن از دامنه ی کوه. هر چه بیش تر بالا می رفتیم، هوا گرم تر می شد و آفتاب تیر ماه، بیش تر، پوست سر و صورتمان را می سوزاند و لب هایمان را از فرط تشنگی، خشک می کرد. خسته و کوفته بودیم و البته گرسنه و تشنه.

نزدیکی های ظهر، نیمی از سربالایی کوه را پیموده بودیم و دیگر رمقی برای بالا رفتن بیش تر نداشتیم. چند نفری از فرط تشنگی، اجازه خواستند تا آب بنوشند و معلم به آن ها اجازه ی نوشیدن آب داد. بعد از کمی استراحت، معلم گفت: آب نداریم. آب قمقمه ها برای نوشیدن است نه وضو گرفتن. تیمم کرده و مکان صافی پیدا کنید و نماز بخوانید.

بعد از نماز، مجددا به صعود ادامه دادیم.در طول راه، عده ای دیگر نیز با اجازه ی معلم، آب نوشیدند. چند ساعتی از نیم روز گذشته بود که به قله ی کوه رسیدیم. هر چند دیگر رمقی برایمان نمانده بود، ولی خوشحال بودیم که بالاخره قله را فتح کرده ایم. من برای اولین بار بود که به این کوه، صعود می کردم. به خود گفتم، دفعه ی بعد، باید قله ی کوه گدوان را فتح کنم. احساس غرور می کردم. ارزش تحمل خستگی و گرسنگی و تشنگی را داشت.

معلم، همان جا دستور توقف و استراحت داد. چند نفری هم در آن جا از حال رفتند و معلم به آن ها هم اجازه ی نوشیدن آب داد. بعد از کمی استراحت، به دستور معلم، راه برگشت را پیش گرفتیم. حتی کسانی که آب نوشیده بودند از گرسنگی، نای راه رفتن نداشتند.هوا بسیار گرم بود و آفتاب، پوست سر و صورتمان را می سوزاند.

طرف های عصر، به پایین کوه رسیدیم. در بین راه هم چند نفری مسابقه را باخته بودند. پایین کوه، قبل از دستور معلم از حال رفتیم و ولو شدیم روی زمین. بعد از کمی استراحت، معلم گفت: از این جا تا قنات سنگی، چند ساعتی راه است. آن هایی که تا کنون آب ننوشیده اند و احساس می کنند می توانند بدون نوشیدن آب، خود را به آن جا برسانند، راهی شوند. اشاره کرد به تراکتوری یدک کش که به دستور او، آن جا انتظار ما را می کشید و گفت: بقیه هم بروند سوار یدک تراکتور شوند و به داریون باز گردند.

بجز من و دو نفر دیگر، کسی حاضر به ادامه ی مسابقه نشد. معلم، رو به ما سه نفر کرد و گفت: شما دیگر به آب نیاز ندارید. پس با آب قمقمه هایتان وضو بگیرید و با توکل بر خدا راهی شوید. ما به دستور معلم عمل کردیم. معلم گفت: حالا دیگر تا رسیدن به قنات سنگی، اگر هم بخواهید آب بنوشید، آبی برای نوشیدن ندارید. پس چاره ای ندارید جز آن که خود را به قنات رسانده و در آن جا سیراب شوید. بچه ها ! کنار قنات منتظرتان هستم، بقیه ی راه را باید بدون من طی کنید. چون من هم باید با بقیه بروم. مواظب هم دیگر باشید و بدانید که خدا با شماست. سپس خود نیز سوار بر یدک تراکتور شد و همگی از آن جا دور شدند.

سه نفری به راه افتادیم. کشان کشان، خودمان را به قنات، نزدیک و نزدیک تر می کردیم. گه گاه از دور، سرابی می دیدیم و با خیال واهی به هر زحمتی بود، خودمان را به آن جا می رساندیم ولی از آب، خبری نبود. نیمه ی راه، آن دو نفر هم کاملا از حال رفتند و زمینگیر شدند. هر چه تلاش کردم نتوانستم حتی یک قدم جلوتر هم آن ها را با خود همراه کنم. درازکش روی زمین خوابیدند، در حالی که از عطش له له می زدند. من هم دست کمی از آن ها نداشتم ولی تصمیم خود را گرفته بودم. باید به هر قیمتی شده،برنده ی مسابقه باشم.

وقتی دیدند من تصمیم رفتن دارم، با التماس، قمقمه های خالیشان را به من دادند تا برایشان از آب قنات، پر کنم و راه رفته را باز گشته، عطششان را فرو نشانم.

هنگام غروب آفتاب، جسدم به قنات سنگی رسید. از معلم هم خبری نبود. او هم ما را رها کرده بود و رفته بود. از پله های قنات پایین رفته و خود را به درون قنات کشاندم. هر چند قنات در دل زمین حفر شده بود، ولی به غاری بزرگ می مانست که از وسط آن، آب خنک و گوارای زیادی جاری بود. عمق آب، آن قدر بود که اگر کسی شنا بلد نبود و داخل آب می رفت، حتما غرق می شد. کف قنات در دو طرف دیواره های آن، راهی باریک برای عبور کسانی که وارد قنات می شدند، بود.

گوشه ای نشسته و با حرص و ولع، دستانم را در آب خنک و گوارا برده، از آب پر کردم و به لبانم نزدیک ساختم. ولی به یکباره، نیرویی گنگ و ناشناخته، مرا از نوشیدن باز داشت. بی اختیار به یاد عاشورای حسینی افتادم. چهره ی عباس علمدار در ذهنم جان گرفت. دیدم که عباس، دستان پر آبش را به دهان نزدیک کرده ولی نمی نوشد ! او آب روی آب ریخت تا لب های از عطش ترک خورده اش هم چنان خشک خشک باقی بماند ! نگاهی به من انداخت و زیر لب چیزی گفت. آن گاه، مشک خود را از آب پر کرد. شرمنده ی نگاه عباس شدم و با خود گفتم: چگونه آب بنوشم وقتی عباس با لب تشنه، آب بر آب می ریزد تا شرمنده ی کودکان لب تشنه ی دشت کربلا نباشد !

یادم آمد که دوستانم با لب تشنه، بی رمق در میانه ی راه از پا افتاده اند و از من طلب آب می کنند. باید برایشان آب می بردم. دیگر به فکر برنده شدن در این مسابقه نبودم. اصلا جایزه ی هیچ مسابقه ای به دلم نمی نشست ! حاضر نبودم آب بر لبان خشک و ترک خورده ام بوسه زند ! از لبان خشک عباس، خجالت می کشیدم.

بار دیگر، به یاد لب های عطشان دوستانم افتادم. عباس، مشک را بر آب زد و من قمقمه ها را. او مشک را از آب، پر نمود و من قمقمه ها را. قمقمه ها که پر شد، هر چه اطرافم را نگاه کردم، از علمدار کربلا خبری نبود ! رویای صادقی بود که در یک چشم بر هم زدن آمد و رفت تا وجدان خفته ی مرا بیدار کند !

یک لحظه فکر کردم همان جا کمی دراز بکشم و استراحت کنم. ولی ترسیدم صدای دلنشین آب جاری بر کف قنات، اراده ام را سست کند و آب بر لبانم بوسه زند. فکر این که اگر دیر برسم دوستانم از تشنگی تلف می شوند، قدرت دوباره ای به من داد و بی آن که لبی تر کنم و یا استراحتی داشته باشم، از جای برخاسته و با قمقمه های پر آب و لبان تشنه، پله های قنات را رو به بالا پیمودم. آرامشی سراسر وجودم را فرا گرفته بود. آرامشی که تا آن زمان، هرگز احساسش نکرده بودم. دیگر به تشنگی هم فکر نمی کردم. تنها اندیشه ای که در ذهنم جان گرفته بود، فرو نشاندن عطش دوستانم بود.

دیگر، احساس تشنگی نمی کردم. خسته هم نبودم. انگار، ساعت ها در خنکای قنات، کنار آب گوارا، استراحت کرده بودم. پاهایم توان از دست رفته را باز یافته بود و به جای قدم زدن، دوان دوان بالا می آمدم.

کسی از درون، با لبان من زمزمه می کرد:خدایا ! مرا چه می شود !؟ این چه رویایی بود که در برابر چشمانم نمایان شد!؟ خدایا ! چه حکمتی در این کار است !؟

آخرین پله ی قنات را که بالا آمدم به یکباره، صدای فرو ریختن آوار، نگاهم را به درون قنات دوخت. قسمتی از سقف فرو ریخت. درست بر همان جایی که من لحظاتی قبل، قمقمه ها را از آب پر کردم و تصمیم داشتم لختی بیاسایم، ولی نیرویی مرا از آن کار منع کرده بود، آوار شد ! صدای دیگری از بالای قنات، گوشم را نوازش داد. معلم بود. با عجله مرا در آغوش گرفته، از قنات دور کرد.

هر دو به سجده افتادیم و خدا را شکر کردیم. چشمان معلم از اشک پر بود و بر گونه هایم بوسه می زد. یکی از قمقمه ها را از من گرفت و به لبانم نزدیک کرد ولی من سرم را برگرداندم. دیگر حاضر نبودم قبل از دوستانم هیچ آبی بنوشم. بعد هم قمقمه ها را برداشتم و دوان دوان به سمت دوستانم به راه افتادم که معلم صدایم زد و گفت: بچه ها این جا هستند. آب برایشان بیاور ! بچه ها را سوار بر یدک تراکتور به این جا رسانده بود.

نگاهم را به آسمان دوختم و گفتم: خدایا ! حکمتت را شکر ! وقتی آب را به لبان ترک خورده ی دوستانم نزدیک کردم، شنیدم که معلم از ته دل نالید: فدای لب تشنه ات یا حسین ! قربان وفا و ایثارت یا قمر بنی هاشم !

نگاهم بر نگاهش گره خورد. گونه هایش از اشک خیس بود و لبانش خشک و ترک خورده !

هر چند ممکن است این فقط یک داستان باشد ! فقط یک داستان، ولی شاید برای شما هم اتفاق بیفتد !