جلیل زارع| بسم رب الشهدا و الصدیقین… ***همه ی ما ، گاهی دلتنگ می شویم و دلمان می خواهد با کسی درد دل کنیم .چه کسی بهتر از شهدا ؟ … دلتنگی هایمان را با شهدا در میان بگذاریم … کسانی که به خاطر رضایت خدا و دل ما ، از خود و دل خود […]

جلیل زارع|
بسم رب الشهدا و الصدیقین…
***همه ی ما ، گاهی دلتنگ می شویم و دلمان می خواهد با کسی درد دل کنیم .چه کسی بهتر از شهدا ؟ … دلتنگی هایمان را با شهدا در میان بگذاریم … کسانی که به خاطر رضایت خدا و دل ما ، از خود و دل خود گذشتند .
یکی از این عزیزان، شهید نادر خوش نژاد است. معلم شهید نادر خوش نژاد.

***می خواهم اعتراف کنم. بله درست شنیدید، اعتراف ! از دیروز تا حالا، هر چه سعی می کنم، این شهید والامقام را، آن هم در هفته ی بسیج، قلم بزنم، نمی شود که نمی شود! باور کنید، دیروز بعد از نماز مغرب و عشا، تا نیمه های شب، مدام فکر کردم، نوشتم و خط زدم ولی نشد که نشد !

من، در این فضای مجازی، به راحتی آب خوردن مطلب می نویسم: شعر، خاطره، رمان؛ نقد و هر چیز دیگری که اراده کنم، ولی دست به قلم شدن برای شهدا، سخت است ! خیلی هم سخت است ! چهار ستون بدنم را به لرزه می اندازد ! زبانم را بند می آورد ! آسمان دیدگانم را ابری می کند ! طوفان به پا می کند و ابرها را به حرکت در می آورد ! رعد و برق می شود و می باراند ! می باراند و می باراند ! بعد هم شعله می کشد و آتشم می زند ! گر می گیرم ! می میرم و زنده می شوم از شرم و خجالت و شرمندگی !

امروز هم هر چه کردم، نشد ! وضو گرفتم و شروع کردم، نشد ! برای شادی روحش، صلوات فرستادم و فاتحه ای خواندم و دست به قلم بردم ولی باز هم نشد که نشد ! عاقبت، غسل زیارت کردم و به نماز ایستادم. برایش دو رکعت نماز زیارت خواندم. زیارت شهید نادر خوش نژاد ! و شروع کردم به نوشتن ….

خدای من ! چه می بینم ! انگار دارد می شود ! می بینید، من دارم می نویسم ! از او می نویسم ! پس بگذارید، از عزیزان مقرب الهی، علی زارع، یوسف بذرافکن و بهرام کرمدار هم که نزد او آبرویی دارند، مایه بگذارم ! مطلب علی زارع را در ایمیلم دارم. به گمانم برادران عزیزم، کرمدار و بذرافکن نیز در مورد این شهید بزرگوار، قلم زده اند. می گردم و پیدایشان می کنم و بر این مطلب می افزایم.

ولی پیش از آن، با شما سخنی دارم. با شما عزیزان دل برادر ! با شما که قلبتان چون آینه، صاف است. دعا کنید عزیزان ! دعا کنید اگر خدا خواست و عمری باقی ماند، آن قدر توان داشته باشم که به کمک شما عزیزان، همه ی شهدای منطقه ی داریون را در “بوی بهشت” که گه گاه می پیچد در این فضای مجازی، به تصویر بکشم. در حد توانم، نه در حد و اندازه ی آن پاکان عرش الهی؛ که حد و اندازه ی آن ها در ذهن کوچک این حقیر سراپا تقصیر و وامانده از غافله ی شهدا، و در این فضای مجازی، نمی گنجد !

شهيد نادر خوش نژاد تابستان64

***پژوهشی از علی زارع فرهنگی داریونی:

شهید نادر خوش نژاد در تاریخ پانزدهم تیر ماه سال ۱۳۴۵، در خانواده ای بسیار مومن و مذهبی به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در دبستان حقیقت جو داریون، راهنمایی را در مدرسه هاتف اصفهانی (مدرسه ای که اکنون به نام ایشان مزین است)و متوسطه را در دبیرستان شهید فاطمی فرد داریون پشت سر گذاشت .پس از اخذ مدرک دیپلم، در مرکز تربیت معلم شهید مدنی نی ریز پذیرفته شد و عاقبت نیز، در مهر ماه سال ۱۳۶۳ از همان جا، داوطلبانه به جبهه های حق علیه باطل اعزام گردید و به عنوان غواص به گردان کمیل پیوست.

سرانجام نیز به اتفاق جمعی تیپ المهدی گردان کمیل در عملیات والفجر هشت در منطقه ی عملیاتی فاو در آب های اروند رود به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد و در نهایت، پس از سال ها انتظار، پیکر پاک و مطهر این شهید بزرگواردر سال ۱۳۷۶ پس از فوت پدر بزرگوارشان پیدا شد و همراه با بدرقه ی کم نظیر و با شکوه مردم شهید پرور منطقه ی داریون در گلزار شهدای داریون به خاک سپرده شد.

نادر، علاقه ای عجیب به انجام فعالیت های مذهبی و شرکت در مراسم مسجد محل داشت. در تمام راهپیمایی های دوران انقلاب شکوهمند اسلامی شرکت می کرد. بسیار خوش اخلاق و خوش برخورد و مردم دار بود و خانواده نیز نهایت رضایت را از ایشان داشتند.

ایشان اخلاقی بسیار خوب و مردمی داشتند و خانواده ایشان نیز بسیار از او راضی بودند . ایشان تنها شهید معلم منطقه ی داریون هستند و به همین دلیل، مدرسه هاتف اصفهانی نیز پس از ساخت مجدد، مزین به نام این شهید بزرگوار شد.

***فرازی از وصیت نامه ی معلم شهید نادر خوش نژاد:

بسم رب الشهدا و الصدیقین
آغاز می کنم به نام غایت الامال العارفین و به نام آن کس که همه چیز ما از اوست.به نام آن کس که از او آمده ایم و به سوی او باز می گردیم و این دنیا را برای ما مهیا کرد و خانه ی امتحان قرار داد.

خدایا ما را در این امتحان پیروز گردان.تا بتوانیم دینی که شهدا بر گردن ما دارند ادا کنیم.شهدا بر گردن ما حق دارند با عمل خود به نفع انقلاب، پاسدار حرمت خون شهدا باشید.مپندارید که من مرده ام، بلکه به گفته ی قرآن، من نزد خدا روزی می خورم و همیشه زنده ام.

***خاطره ای از بهرام کرمدار: شبی که از جن ها ترسیدیم!

آن موقع ها شهید نادر خوش نژاد به شدت در گیر کارهای فرهنگی در حسینه ولی عصر (عج) داریون بود. مهرزاد لطفی (دکتر لطفی که هم اکنون مسئولیت مهمی در دانشگاه علوم پزشکی شیراز دارد)،شب ها در حسینیه با بچه هایی که در درس تجدید شده بودند،تقویتی کار میکردند و سایر دوستان فرهنگی ساعاتی هم برای کلاس های مذهبی و فرهنگی اختصاص داده بودند.در یکی از آن شب ها که شهید خوش نژاد داشتند درمورد سوره ناس صحبت می کردند به آیه ی” من الجنه و الناس” که رسیدند ،یکی از بچه ها از شهید خوش نژاد سوالی در مورد جن کرد و همین بابی شد برای سوالات و تعاریف متفرقه در خصوص جن!

برق حسینه ضعیف بود ونورکم! همین باعث کم شدن لحظه به لحظه فاصله ی شاگردان با توجه به تعریف جن با یکدیگر شده بود.! ظاهرا بچه ها مشتاقانه گوش می دادند و تمایلی به تعطیلی کلاس نداشتند.ولی دراصل گویا بچه ها جرات خانه رفتن را نداشتند.شهید خوش نژاد که به موضوع پی برده بود،بچه ها را گروه بندی کرد و قرارشد بزرگ ترها، کوچک ترها را تا خانه هایشان همراهی نمایند.من خیالم راحت بود چون در گروه شهید خوش نژاد بودم.

خلاصه آخرین نفر در همسایگی ما بود.وقتی او را رساندیم،شهید خوش نژاد برگشت و به من گفت:راستی مگر منزل شما در کوچه بغل نبود؟چرا نرفتی؟رویم نشد به اوبگویم…! شهید خوش نژاد به شوخی به من گفت:اگر از جن میترسی، تو را هم برسانم؟من هم از خدا خواسته سرم را به علامت تایید حرف هایش تکان دادم و ایشان مجبور شدند آن شب مرا هم تا درب منزل همراهی کنند.

فکر میکنم این یک توفیق بود که آن شب لحظاتی را پشت سر شهید نادر خوش نژاد حرکت کنم.

***دل نوشته ای از یوسف بذرافکن: مسافر کربلا…

انگار همین دیروز بود که بچه های محل را به دور خود جمع کرده بود و به آن ها آموزش نظامی می داد و از خوبی ها و نیکی ها برای آن ها می گفت . چهره ی پاک و معصومش ،صداقت و شیرینی کلامش همه بچه ها را مجذوب خود کرده بود.
فصل تابستان بود اما او در گرمای تابستان روزه می گرفت و کار می کرد . شب های جمعه، پس از خواندن دعا ،صدای رادیو را آهسته می کرد و با صدای دعای کمیل رادیو، آهسته و بی صدا اشک می ریخت.

از دستمزد خود برای بچه ها جایزه می خرید و از آن ها عکس می گرفت و با خط زیبای خود بر پشت عکس ها می نوشت.
وقتی تابستان تمام شد در شب آخر، تک تک بچه هارا بوسید و با آن ها خدا حافظی کرد. گویا مسافر بود ولی از سفرش چیزی نگفت. بی خبر رفت و دیگر بر نگشت . حتی با من هم خدا حافظی نکرد؛ چون می خواست بی خبر برود.

سال ها گذشت، ولی مسافر ما برنگشت تا آن که روزی گفتند برگشته است. من و بچه هایی که حالا بزرگ شده بودند، رفتیم و او را دیدیم که سبکبال بر گشته بود. بر دوش مردم از سفر آمده بود. بر تابوت چوبی اش نوشته شده بود: مسافر کربلا و مردم فریاد می زدند: این گل پر پر از کجا آمده از سفر کر ب و بلا آمده.