نوشته جلیل زارع| ستاره زیاد نتوانست چشم در چشم سپیده بدوزد، بغضش ترکید و در آغوش سپیده غلطید و با گریه گفت: مادر من….من…من طاهر را دوست دارم. من طاهر را مثل برادرم دوست دارم. مثل احمد، مثل داریوش. فقط همین. سپیده گفت: بسیار خوب ! کسی هم تو را مجبور به ازدواج با او […]

نوشته جلیل زارع|
ستاره زیاد نتوانست چشم در چشم سپیده بدوزد، بغضش ترکید و در آغوش سپیده غلطید و با گریه گفت: مادر من….من…من طاهر را دوست دارم. من طاهر را مثل برادرم دوست دارم. مثل احمد، مثل داریوش. فقط همین.

سپیده گفت: بسیار خوب ! کسی هم تو را مجبور به ازدواج با او نکرده است. می دانم مادر ! می دانم ! حالا بگو ببینم نظرت در مورد فرهاد چیست ؟ آیا را او هم مثل برادر دوست داری یا….

ستاره گفت: خودتان که بهتر می دانید !

سپیده گفت: دانستن من فایده ندارد. این تو هستی که باید بدانی. باید مطمئن باشی.

ستاره گفت: من مطمئن هستم.

سپیده گفت:به چه چیزی مطمئن هستی؟ چرا راحت حرفت را نمی زنی؟

ستاره پرسید: فرهاد، خودش به شما گفته است که مرا دوست دارد؟

سپیده پاسخ داد: بله مادر، بله دخترم ! بله ستاره جان ! خودش گفته است.

ستاره گفت: ولی پدر چه می شود؟ من شیرینی خورده ی طاهر هستم. پدرم به حسن خان قول داده است.

سپیده گفت: تو نمی خواهد نگران این چیزها باشی. فقط نظرت را بگو ! بقیه کارها را به من بسپار عزیزم ! این قدر هم نگران نباش ! به لطف خدا همه چیز درست می شود. بگو عزیزم !

ستاره، بیش تر در آغوش سپیده فرو رفت و در حالی که سراپا می لرزید، با گریه گفت: من نمی توانم فرهاد را فراموش کنم مادر ! من بدون فرهاد نمی توانم زندگی کنم. من بدون او می میرم مادر ! اگر…… ولی گریه امانش نداد و دیگر نتوانست حرف بزند.

سپیده، دائم او را نوازش می کرد و قربان صدقه اش می رفت و سعی می کرد آرامش کند. خودش هم دست کمی از ستاره نداشت ولی هر طور بود بر خود مسلط بود و اجازه نمی داد احساساتش بر او غلبه کند و کنترل خود را از دست بدهد. این بود که گفت: گریه نکن دخترم ! گریه نکن عزیزم ! من می دانستم. از اول می دانستم. ولی فقط دانستن من کافی نیست. خودت باید می گفتی. حالا هم دیگر غصه نخور عزیزم ! آرام باش و به خدا توکل کن ! همه چیز درست می شود عزیزم ! مادرت که نمرده است ! همه چیز را به من بسپار ! خیالت راحت باشد مادر ! مبارکت باشد.

بعد هم سر ستاره را از روی شانه ی خود بلند کرده، اشک هایش را پاک کرد و شروع کرد سر به سرش گذاشتن و با او شوخی کردن. دقایقی بعد، مادر و دختر، گل می گفتند و گل می شنیدند و صدای خنده اشان بلند بود. طوری که وقتی خان به داخل اتاق آمد و این صحنه را دید، در شگفت شد و گفت: چیه ؟ مادر و دختر، خوب گرم گرفته اید ! چه خبر است؟ بگویید تا من هم بدانم ! صدای خنده اتان فضای اتاق را پر کرده است !

سپیده، اشاره ای به ستاره کرد و ستاره، نگاه سپیده را فهمید و فورا بلند شد و پدر را بوسید و گفت: خیلی دوستت دارم پدر !

خان، دخترش را در آغوش گرفته، نوازشش کرد و گفت: من هم دوستت دارم دخترم ! تو همه ی زندگی من هستی عزیزم ! و بعد هم نگاهی به علامت تشکر و از سر رضایت به سپیده انداخت و بعد از مدت ها همراه با همسر و دخترش از ته دل خندید.

چهارمین روز جشن نیز مثل روزهای قبل برگزار شد. هر چند هنوز مردم داریان مثل روزهای قبل با شوق و ذوق فراوان در مراسم جشن شرکت کرده بودند، ولی خوانین و بزرگان آبادی های اطراف به روستاهای خود رفته بودند. تعداد میهمانان جشن از روستاهای اطراف نیز، کم شده بود. و این فرصت بیش تری را در اختیار سپیده قرار می داد تا ایده های خود را برای فراهم ساختن شرایط مساعد برای ازدواج ستاره و فرهاد به مرحله ی اجرا در آورد.

موانع زیادی بر سر راه این دو جوان عاشق و دلداده قرار داشت که باید یکی پس از دیگری از سر راهشان برداشته می شد. اولین و بزرگترین مانع، خان بود. سپیده می دانست که بدون رضایت خان، کاری از پیش نمی برد و باز می دانست که راضی کردن خان، کاری است بس دشوار. خان، به قول و قرار هایش خیلی پایبند بود و کم تر دیده شده بود، خلاف آن عمل کند. دومین مانع، مطرح کردن این موضوع با حسن خان بود. از نظر حسن خان، ستاره عروس او بود. حرفش را زده بودند. شیرینیش را برای طاهر خورده بودند. همه، آن ها را نامزد می دانستند و برهم زدن این نامزدی، می توانست آغازی باشد بر ایجاد تفرقه و اختلاف بین دو آبادی.

شاید در نظر اول، به علت فاصله ی زیاد بین سه چشمه و داریان، این مسئله، اهمیت چندانی نداشت؛ ولی به شرطی که بین محمد خان و حسن خان، رفاقت و خویشاوندی وجود نداشت. حسن خان، دایی ستاره بود. برادر زن سابق محمد خان که دستش از دنیا کوتاه بود. ولی قضیه به همین جا هم ختم نمی شد؛ بر فرض هم که می شد حسن خان را به گونه ای راضی کرد که بدون ایجاد اختلاف و کینه، نامزدی طاهر و ستاره را بر هم زد، با جیران چه کار باید کرد؟ جیران، خواهر محمد خان بود و نمی توانست خودش را راضی کند که تنها برادرش، پسر خوانده ی خود را به خواهرزاده اش ترجیح دهد. او ستاره را بسیار دوست داشت و اصرار و سماجت او باعث شده بود که خیلی زود، ستاره و طاهر را نامزد اعلام کنند.

مشکل دیگر، وجود رضاقلی بیگ مکار بود. رضاقلی بیگ، مردی سنگدل، یک دنده و کینه توز بود. سپیده می دانست تا زمانی که رضاقلی بیگ زنده است، آب خوش از گلویشان پایین نخواهد رفت. فکر این که او زنده باشد و بتوان بدون هیچ دردسر و مزاحمتی ستاره را در لباس عروسی دید، چیزی نبود که در ذهن فعال و عاقبت اندیش سپیده نقش بندد.

با این همه، سپیده زن خود ساخته، با تدبیر و صبوری بود. او می دانست که فائق آمدن بر همه ی این موانع و مشکلات، آسان نیست. بنابراین، خود را برای مبارزه ای بی امان آماده کرده بود و تنها چیزی که در ذهنش نمی گنجید، دست روی دست گذاشتن و تسلیم شدن بود. او اعتقاد داشت که انسان ها در تعیین سرنوشتشان بیش ترین سهم را دارند. شاید اگر مشاوره و هم فکری های وقت و بی وقت او نبود، خان نمی توانست به این راحتی بر مشکلات غلبه کند.

اگر سه سال پیش هم سپیده در کنار همسرش نبود و در دفع حملات دشمن، با خان هم فکری نکرده بود، داریان هم مثل خیلی از آبادی های دیگر، با خاک یکسان شده بود. او حتی فرزندش داراب را در این راه، قربانی کرد و حالا هم برای نابودی بزرگ ترین دشمنشان رضاقلی بیگ مکار، فرزند دیگرش فرهاد را سپر بلا کرده بود و این کاری نبود که هر زنی راضی به انجامش باشد و بر آن نیز اصرار داشته باشد. تاریخ، بارها و بارها شاهد موفقیت مردانی بوده است که زنانی فداکار و با تدبیر، مشوق و همراهشان بوده اند. سپیده نیز یکی از آن شیر زنان تاریخ بود.

سپیده می دانست که باید هر چه زودتر اولین مانع را از سر راه این دو جوان عاشق بر دارد؛ بنابراین، وقتی خان او را احضار کرد، تصمیم گرفت تیر آخر را رها کند و جریان دلدادگی ستاره و طاهر را به او بگوید و او را هر طور شده به این وصلت راضی کند. ولی وقتی به حضور خان رسید، او پیش دستی کرد و گفت: حسن خان صحبت از رفتن می کند و منتظر است تکلیف ستاره و طاهر روشن شود؛ بیش از این صبر جایز نیست. اگر هنوز هم اصرار داری دفع الوقت کنیم، پس علتش را بگو. توقع نداری باور کنم که علتش همان قصه ای است که سر هم کردی!؟

سپیده پاسخ داد: من چنین توقعی ندارم و هرگز هم به شما دروغ نگفته ام. آن موقع در وضعیتی نبودی که بتوان حقیقت را گفت و من هم سکوت کردم.

خان که کمی نگران به نظر می رسید، پرسید: چه حقیقتی!؟ مشکلی پیش آمده؟ اتفاقی افتاده که من در جریان نیستم؟ خب من سراپا گوشم. بفرمایید !

سپیده با همه ی هوش و ذکاوتش نمی دانست چه طور و چگونه شروع کند و با همه ی صبوری و استقامتش، دلهره و نگرانی بر جانش چنگ انداخته بود. کمی این دست و آن دست کرد و بالاخره دل به دریا زد و گفت: نمی خواهی قبل از سر گرفتن این وصلت، نظر دخترت را نیر بدانی؟

خان که اصلا انتظار چنین پرسشی را نداشت، سراسیمه پرسید: مگر اتفاقی افتاده است!؟ ستاره چیزی گفته است !؟

سپیده پاسخ داد: خب اول باید از او سوال کنیم تا او هم جواب بدهد.

خان گفت: چرا رک و راست صحبت نمی کنی؟ اگر موضوعی هست بگو !

سپیده گفت: خب موضوع این است که بهتر است خان قبل از هر تصمیمی ابتدا نظر خود ستاره را هم بداند.

خان که کم کم آثار نگرانی در چهره اش موج می زد، گفت: منظورت را نمی فهمم. چه چیزی را باید از دخترم بپرسم؟ آن ها شیرینی خورده ی هم هستند. نامزد هستند. همه این را می دانند. ما هم حسن خان و طاهر را برای انجام این وصلت به این جا دعوت کرده ایم. حالا دیگر من نمی دانم چه پرسشی باقی مانده است که باید از دخترم بپرسم!؟ چرا راحت حرفت را نمی زنی؟ من تو را از خودت بهتر می شناسم. می دانم تا چیزی نباشد، حرفی نمی زنی. موضوع چیست؟

سپیده که دلهره و نگرانی را در چهره ی همسرش دید، احساس کرد کمی تند رفته است. فکر کرد باید ابتدا مقدمه چینی می کرد و بی گدار به آب نمی زد و این طور خان را سر در گم نمی کرد. این بود که گفت: خان! درست نیست ما بدون این که نظر ستاره را بدانیم، در مورد زندگی آینده ی او تصمیم بگیریم. بالاخره او هم حق دارد در تعیین سرنوشت خودش سهیم باشد. این طور فکر نمی کنی؟

خان، کمی خیالش راحت شد و گفت: فکرم هزار راه رفت. گفتم چه شده است ! فکر کردم ستاره به تو حرفی زده است ! خب این را از اول می گفتی ! من یک پدر هستم و ستاره یک دختر، فکر می کنم این وظیفه ی یک مادر است که با دخترش حرف بزند و نظر او را هم بپرسد. ولی چرا حالا!؟ این حرف ها مال آن موقع بود که می خواستند نامزد شوند !

سپیده گفت: اگر ستاره تا حالا حرفی نزده است از روی شرم و حیا بوده است و نمی خواسته است بر خلاف میل پدرش حرفی بزند.

خان گفت: باز هم که مرا نگران کردی ! یعنی حالا حرفی زده است !؟ آیا نظرش عوض شده است؟ طوری حرف می زنی که انگار الآن می خواهد روی حرف پدرش حرفی بزند !

سپیده گفت: ستاره دختر عاقل، با شعور و با تربیتی است و هرگز روی حرف پدرش، حرفی نمی زند و همیشه تسلیم تصمیم های خان بوده است؛ ولی خب بالاخره باید به حرف های او هم گوش داد یا نه؟ او پاره ی تن ماست و ما باید بدانیم که در مورد زندگی آینده اش، نظر خودش چیست.

خان گفت: خب این که مانعی ندارد. تو همیشه مادریش را کرده ای و حالا هم حکم مادرش را داری. هیچ کس هم برای فرزندان من، دلسوزتر از تو نیست. از جانب من هم وکیلید. خودت با او صحبت کن و حرفش را بشنو ! اصلا بهتر است همین امروز با او صحبت کنی. من باید قبل از رفتن حسن خان و طاهر، تکلیف آن ها را روشن کنم. من عادت حسن خان را می دانم؛ تا من صحبت را پیش نکشم، او در این مورد حرفی نمی زند.

سپیده گفت: من دیشب قبل از آمدن تو به اتاق، داشتم با ستاره در همین مورد صحبت می کردم.

خان گفت: خیالم را راحت کردی. از خنده های شما که فضای اتاق را پر کرده بود، معلوم است که او هم به این وصلت راضی هست.

سپیده گفت: ستاره، طاهر را خیلی دوست دارد؛ ولی مثل یک برادر.

خان گفت: منظورت را نمی فهمم ! می شود واضح تر صحبت کنی؟

سپیده که فکر نمی کرد این موضوع تا این اندازه دشوار باشد، نفس عمیقی کشیده، بر خود مسلط شد و با خود گفت: بالاخره که خان باید همه چیز را بفهمد، پس چرا من این قدر این دست و آن دست می کنم و صغری، کبری، می چینم!؟ باید همه چیز را به خان بگویم. این بود که دل به دریا زد و طوری که زیاد به خان برنخورد، همه چیز را از اول تا آخر برای خان تعریف کرد و در نهایت گفت: من می دانم که جان خان است و جان دخترش. می دانم که او را چه قدر دوست داری و حاضر نیستی خار در پایش بنشیند و سرنوشت او برایت خیلی مهم است. حالا دیگر تصمیم با توست. هر طور صلاح می دانی همان کار را بکن !