انشاءالله اگر عمری باقی ماند پنج شنبه اول اسفند ماه قسمت سی و دوم منتشر خواهد شد. برای بد قولی مجدد، این حقیر سراپا تقصیر را عفو بفرمایید. ببخشید…

*یک کلام صادقانه همراه با پوزش با کاربران صادق داریون نما :

قسمت سی و دوم را یک هفته قبل نوشته بودم ولی با نقدهای به جا و سازنده ی شما به دلم ننشست و تصمیم گرفتم در آن بازنگری کلی بکنم. برای مدیر سایت پیام فرستادم و از ایشان تا ۲۳ بهمن ماه فرصت خواستم. علتش هم این بود که از روز شنبه ۱۹ بهمن ماه میهمانانی که از شیراز و داریون و جاهای دیگر برای شرکت در مراسم عروسی دخترم آمده بودند، یکی یکی از راه رسیدند و ما مجبور شدیم خانه را از وسایل اضافی خالی کنیم. در این میان لپ تاپ و اینترنت هم جمع شد که اگر هم جمع نمی شد هیچ فرصتی برای فکر کردن و قلم زدن و حروفچینی و ارسال باقی نمی ماند.

آخرین میهمانان، امروز راهی شدند و من تازه فرصت پیدا کرده و دست به کار شده ام. ولی هنوز خیلی کار روی دستمان است و ما هم در این غربت آباد، دست تنهاییم. بنابراین از آن جا که برای بازنویسی قسمت سی و دوم وقت تنگ است، برای آن که بیش از این شرمنده ی شما عزیزان نباشم، این هفته خلاصه ی قسمت های بیست و یکم تا سی و یکم که آن هم وقت زیادی می برد را از من بپذیرید، انشاءالله اگر عمری باقی ماند پنج شنبه اول اسفند ماه قسمت سی و دوم منتشر خواهد شد. برای بد قولی مجدد، این حقیر سراپا تقصیر را عفو بفرمایید. ببخشید…

***
سپیده می دانست که باید هر چه زودتر اولین مانع را از سر راه این دو جوان عاشق بر دارد؛ بنابراین، وقتی خان او را احضار کرد، تصمیم گرفت تیر آخر را رها کند و جریان دلدادگی ستاره و طاهر را به او بگوید و او را هر طور شده به این وصلت راضی کند.

ولی وقتی به حضور خان رسید، او پیش دستی کرد و گفت: « حسن خان صحبت از رفتن می کند و منتظر است تکلیف ستاره و طاهر روشن شود؛ بیش از این صبر جایز نیست. »

سپیده دل به دریا زد و طوری که زیاد به خان برنخورد، همه چیز را از اول تا آخر برای خان تعریف کرد و در نهایت گفت: « حالا دیگر تصمیم با توست. هر طور صلاح می دانی همان کار را بکن !»

ولی خان که صورتش از عصبانیت برافروخته شده بود، بر سر سپیده فریاد زد و گفت: « از اول هم باید می دانستم که تو سنگ پسرت را به سینه می زنی و می خواهی هر طور شده، ستاره را از ازدواج با طاهر، منصرف کنی تا بلکه به پسرت پاسخ مثبت بدهد ! بعید می دانم این حرف ها، حرف ستاره باشد !»

سپیده با شنیدن این حرف، تاب نیاورد وگفت: « احساس می کنم خودم هم در نزد شما آن جایگاهی را که فکر می کردم، ندارم چه برسد به پسرم ! من برای فرهادم، هیچ توقعی از تو ندارم و اصلا هم نمی خواهم برای دل او کاری کنی ولی…. ولی…. »

کمی مکث کرده، آهی کشید و ادامه داد: « من که تا الآن هیچ درخواستی از تو نکرده ام. اگر هنوز هم نزد تو ارزش و احترامی دارم، برای اولین و آخرین بار، از تو درخواستی دارم. در حق دخترت این ظلم را روا مدار ! با دل دخترت راه بیا ! به حرف دلش گوش کن ! همین. حالا هم دیگر، صلاح مملکت خویش، خسروان دانند ! درخواست دیگری هم ندارم. »

دیگر گریه امانش نداد و با سرعت، از اتاق خارج شد.
***
افراسیاب با رئیس راهزنان، خلوت کرد و گفت: « شما با فاش نمودن نقشه ی پلید محمد خان شاطر باشی، از وقوع یک حادثه ی خونین و ناگوار، جلوگیری کردید. بنابراین طبق قولی که به شما داده ام، آزاد هستید به هر کجا که می خواهید بروید؛ »

– « من می توانم به اتفاق چند تن از جوانان شما، خود را به رضاقلی بیگ نزدیک کرده و او را فریب داده، در ظاهر به قشونش بپیوندیم. آن گاه، در فرصتی مناسب، به او حمله کرده و جانش را بستانیم.»

افراسیاب گفت: چه تضمینی وجود دارد که شما بر سر پیمان خود بمانید و بار دیگر، جوانان ما را به کشتن ندهید؟

– « اگر من عیال و فرزندان خود را نزد شما گرو بگذارم و به شما اذن دهم که در صورت خیانت کردن به شما، مجاز هستید جان آن ها را بگیرید، به من اعتماد می کنید؟»

– « ولی من تصمیم گیرنده نیستم. تصمیم نهایی با محمد خان داریانی است. من پیشنهاد شما را به عرض ایشان می رسانم. اگر ایشان پذیرفتند، خانواده ی شما تا پایان عملیات، میهمان ما خواهند بود نه گروگان !»

پس از آن، افراسیاب به اتفاق رئیس راهزنان راهی داریان شد. رئیس راهزنان به دست و پای خان افتاد و از اعمال خود اظهار پشیمانی کرد و درخواست خود را تکرار کرد.

خان گفت: « فعلا برو و خانواده ات را همان طور که قول داده ای به این جا بیاور تا ببینیم چه می شود !»

رئیس راهزنان از خان تشکر کرده و به قصد آوردن خانواده اش ، داریان را ترک گفت.
***
حسن خان، اجازه خواست تا به اتفاق طاهر و همراهانش به سه چشمه باز گردد. خان مانده بود چه بگوید. باید تکلیف طاهر و ستاره را مشخص می کرد. فکر کرد سر صحبت را باز کرده و بعد از مقدمه چینی وارد اصل موضوع شود.

این بود که خطاب به حسن خان گفت: « خان ! به یاد دوران جوانی افتاده ام. یادت هست چه مشکلاتی بر سر راه ازدواج تو و جیران بود ؟»

حسن خان گفت: « مگر می شود آن دوران را فراموش کرد !؟ من همیشه مدیون تو هستم. اگر تو از من جانبداری نمی کردی و پدرت را به این وصلت راضی نمی کردی، از دست هیچ کس دیگر، کاری ساخته نبود.»

محمد خان که شرایط را برای طرح موضوع مساعد می دید ، دل به دریا زد و گفت: « خان ! شرمنده ام ولی الآن عین همین موضوع برای ستاره هم پیش آمده است.»

حسن خان که تازه پی برده بود این مقدمه چینی ها برای چیست و اصلا انتظار شنیدن چنین حرفی را از دهان محمد خان نداشت، با تعجب پرسید: « مگر خبری شده است !؟ موضوعی پیش آمده که من از آن بی اطلاعم !؟»

– « شرمنده ام خان ! ستاره راضی به این وصلت نیست.»

– « ولی آن ها شیرینی خورده ی هم هستند. همه آن ها را نامزد می دانند. اگر دخترت به این وصلت راضی نبود، چرا اجازه دادی کار به این جا بکشد !؟ همان موقع مخالفت می کردی و همه چیز تمام می شد. »

– « ستاره بچه است. دهنش بوی شیر می دهد. خوب و بد خود را نمی فهمد. باید به من فرصت بدهی. من بالاخره او را راضی می کنم.»

– « و اگر نتوانستی او را راضی کنی !؟»

– « ستاره دختر است. اگر من نتوانم او را راضی کنم، جیران می تواند. تو باید جیران را به داریان بیاوری. باید با ستاره صحبت کند. او زبان ستاره را بهتر می فهمد و می داند چگونه او را سر عقل بیاورد.»

– « نمی دانم ! هر طور خودتان صلاح می دانید ! من جیران را با خود به داریان می آورم.»
***
دستان طاهر که بر شانه ی فرهاد خورد، او را از عالم خیال بیرون کشید. طاهر، کنارش نشست و با شرمندگی تمام گفت: « فرهاد جان ! خودت که بهتر می دانی من و ستاره، شیرینی خورده ی هم هستیم و به زودی با هم ازدواج می کنیم.»

– « می دانم. مبارکت باشد.»

– « ولی خان به پدرم گفته است که ستاره و فرهاد به هم علاقه مند هستند و ستاره راضی به این وصلت نیست.»

فرهاد، سخن طاهر را قطع کرد و گفت: « اگر ستاره به ازدواج با تو رضایت دهد، من مانع نمی شوم. مطمئن باش تا زمانی که تکلیف تو روشن نشده است، من پا پیش نمی گذارم. ولی تو هم باید قول بدهی که ستاره را مجبور به کاری که دوست ندارد، نخواهی کرد. اجازه بده ستاره خودش تصمیم بگیرد.»

طاهر قبول کرد و فرهاد هم قول داد تا زمانی که تکلیف او مشخص نشده است، هیچ اقدامی نکند.
***

فردای آن روز، هنگام طلوع آفتاب، حسن خان و طاهر به همراه جوانان سه چشمه ای پس از خداحافظی از خان و خانواده اش و اهالی قلعه، راهی سه چشمه شدند.چند روز بعد نیز، جابر، رئیس راهزنان به اتفاق خانواده اش وارد داریان شد و در مکانی که برای اسکان آن ها در نظر گرفته شده بود اقامت کردند.. به زودی، فرهاد در معیت جابر و دو نفر از افراد مورد اعتماد و اطمینان خان که از جنگجویان بنام داریانی بودند، برای پیوستن به سپاه رضاقلی بیگ، راهی آباده شدند. زمانی که به آن جا رسیدند، قشون رضاقلی بیگ آماده ی حرکت به سمت اصفهان بود. رضاقلی بیگ آن ها را به جمع خود پذیرفت و چگونگی فرار جابر را جویا شد.

جابر گفت: « اگر فداکاری این دوستان نبود من هرگز نمی توانستم از دست محمد خان داریانی نجات پیدا کنم. این سه دوست فداکار در راه انتقال من از بردج به داریان، مرا نجات دادند و من نیز به اتفاق دوستان، پرسان پرسان ردتان را گرفته ایم و خود را به شما رسانده ایم.»

قشون رضاقلی بیگ که حالا دیگر جابر و فرهاد و جمشید و جهانگیر نیز جزو آن بودند، برای پیوستن به سپاه افغان، راهی اصفهان شد. رضاقلی بیگ، پس از آن که از استقرار قشون خود در سپاه افغان فارغ شد، دو تن از جاسوسان خود را روانه داریان کرد تا در مورد ادعای جابر مبنی بر فرارش در راه انتقال از بردج به داریان، تحقیق کرده و نتیجه را به وی گزارش کنند. خودش نیز توسط یکی از جاسوسانش رفتار جابر و همراهانش را زیر نظر داشت.

حسن خان، همسرش جیران را به همراه طاهر روانه داریان کرد تا در غیاب فرهاد، ستاره را به ازدواج با طاهر راضی کند و مقدمات ازدواج آن ها را در نیمه ی شعبان فراهم آورد.

در داریان، جیران به عنوان اولین گام، به سراغ برادر رفت و سر شکوه و گلایه را باز کرد و گفت: « خان ! دستت درد نکند. انصافا که خوب در حق خواهر غریبت، برادری کردی ! این بود قول و قراری که با هم داشتیم !؟ یادم نمی آید تا کنون خان، عهد شکنی کرده باشند ! چه شده است حالا که نوبت خواهر بیچاره ات رسیده، پا روی قول و قرار خود می گذاری و خواهر زاده ات را به پسر خوانده ات ترجیح می دهی !؟»

– « چه می گویی جیران !؟ من اگر شما را این همه راه به داریان کشانده ام فقط برای این است که کمک کنی قول و قرارهایمان پا برجا بماند. تو باید کمک کنی همه چیز به خیر و خوشی تمام شود. آن گاه من هم دست ستاره را در دست طاهر می گذارم و روانه اشان می کنم..»

جیران گفت: « تا سپیده که حق مادری بر گردن ستاره دارد هست، من که عمه اش هستم حنایم نزد او رنگی ندارد. نمی توانم با او صحبت کنم و خوب و بدش را به او حالی کنم. شما از سپیده بخواه، اگر او امتناع کرد و یا قبول کرد و از پس این کار بر نیامد، آن گاه من دست به کار می شوم.»

خان گفت: « بسیار خوب ! اگر تو این طور صلاح می دانی، ایرادی ندارد. من با سپیده صحبت می کنم و از او می خواهم که با ستاره صحبت کرده و او را به این وصلت راضی کند.»
***
دست های پر مهر و محبت و مادرانه ی سپیده که بر روی سر و روی ستاره کشیده شد، از عالم رویا بیرون آمد و خود را در آغوش سپیده جای داد. سپیده، اول جریان ازدواج حسن خان و جیران را مفصلا بازگو کرد و بر صبر و حوصله و مقاومت جیران تاکید کرد و سپس گفت : « ببین، دخترم ! هیچ کس نمی تواند به اندازه ی خودت به تو کمک کند. تا خودت نخواهی همین آش است و همین کاسه ! هیچ کاری درست نمی شود !»

– « من باید چه کار کنم، مادر ؟»

– « همان کاری که جیران کرد. باید ایستادگی و مقاومت کنی. سرنوشت خودت را خودت رقم بزن ! مگذار کس دیگری برایت تصمیم بگیرد. حتی اگر آن کس، من یا پدرت باشیم. ولی احساس واقعی خود را هم از پدرت پنهان نکن ! با او حرف بزن ! راحت حرف بزن ! همین طور که با من حرف می زنی. او پدرت است و دوستت دارد. خیلی هم دوستت دارد. اگر او متقاعد شود حرفی که می زنی حرف خودت هست نه دیگران، اگر ایستادگی و مقاومت تو را ببیند، به خواسته ات تن در می دهد. بدون این که حرمت و احترامش شکسته شود. حرف هایت را توی دل خودت نگه ندار ! با پدرت راحت و صادق باش ! هر چه در دلت هست، با او در میان بگذار و بعد از او کمک بخواه . در برابر جیران هم از خواسته هایت دفاع کن ! بر روی تصمیمی که گرفته ای محکم بایست و اصلا کوتاه نیا ! جیران خودش رطب خورده است، پس همان کاری را بکن که زمانی خودش انجام داد .
وقتی ستاره با هول و هراس و البته امیدی که سپیده در دلش کاشته بود، وارد اتاق شد، دید که عمه پیش از او وارد شده و در حال صحبت کردن با خان است. پدر را نگاه کرد و سرش را پایین انداخت و جلوی سر خوردن اشک روی گونه اش را گرفت و از اتاق خارج شد. رفت و در اتاق را پشت سر خود بست.

جیران که کلامش نیمه تمام مانده بود، بعد از دور شدن ستاره، ادامه داد: « خان ! من خیلی خوب می دانستم که سپیده هرگز راضی نمی شود به دستور شما عمل کند و تردید را از دل ستاره دور کند. اصلا این هول و ولا را خودش در دل ستاره انداخته و او را هوایی کرده است. دیگر مانعی برای صحبت من با ستاره وجود ندارد. وقتی سپیده نمی خواهد در حق ستاره مادری کند، خب این وظیفه ی عمه اش است. » و منتظر ماند تا ببیند از این پس خان چه می گوید و چه می کند.

ولی پیش از آن که خان چیزی بگوید، چند ضربه به در خورد.

خان که رشته ی افکارش گسسته شده بود، به خود آمد و گفت : « بفرمایید ! »

افراسیاب داخل شد و گفت : « ببخشید خان، مزاحم اوقات شریف شدم ! موضوع مهمی پیش آمده است که باید همین الآن خدمتتان عرض کنم. اگر فوری نبود، این موقع شب، مزاحم نمی شدم. »

خان چشم از خواهر برداشت و رو به افراسیاب کرد و پرسید : « بگو ببینم چه شده است ؟ مشکلی پیش آمده ؟ »

– «بله، خان ! چوپان از غروب که برگشته تا حالا چند بار با بقیه ی خائنین مراوده داشته است. به جنب و جوش افتاده اند و دارند در مورد جابر و خانواده اش تحقیق می کنند. غلط نکنم باز هم سر و کله ی جاسوسان رضاقلی بیگ، این طرف ها پیدا شده است. چه دستور می فرمایید ؟ »

– «خان گفت : از چوپان بازجویی کرده و او را مجبور به همکاری کنید. باید یکی از جاسوسان کهنه کار ما فردا صبح به اسم یکی از خائنین همراه چوپان به صحرا برود و اطلاعات غلط به جاسوسان رضاقلی بیگ بدهند. همان چیزهایی را که جابر برای رضاقلی بیگ سر هم کرده است.»

افراسیاب گفت : « خیالتان راحت باشد، خان. » و اجازه مرخصی خواست.

خان با حرکت سر اجازه داد که برود.

هنگام بازجویی، چوپان خیلی ترسیده بود. اول همه چیز را انکار کرد . ولی متوجه شد از مدت ها پیش تحت نظر بوده است.

افراسیاب گفت : « من از جانب خان، قول می دهم که اگر برای رضاقلی بیگ نقش بازی کنی و از این پس جاسوس ما باشی، تحت حمایت قرار می گیری. هیچ کس هم از این که قبلا به رضاقلی بیگ خدمت می کردی مطلع نمی شود. خیالت راحت باشد. »

چوپان پذیرفت و شروع به صحبت کرد : « دو نفر از جاسوسان رضاقلی بیگ، امروز در خالد آباد با من ملاقات کرده و از من خواسته اند که در مورد جابر و همراهانش که به قشون رضاقلی بیگ پیوسته اند، اطلاعات جمع آوری کرده و در اختیارشان بگذارم. البته خودم هم تا امشب از همه چیز بی خبر بودم و هنوز چیزی به آن ها نگفته ام. »

فردای آن روز، یک نفر از جاسوسان کهنه کار خان، به اسم یکی از خائنین، همراه چوپان به خالد آباد رفت و با آن ها ملاقات کرد و گفت : « جابر، هنگام انتقال از بردج به داریان، توسط سه تن از همدستانش موفق به فرار شده اند و تا کنون کسی از وضعیت آن ها خبر ندارد. »

به این ترتیب آن دو نفر هم ماموریت خود را تمام شده به حساب آوردند و راه آمده را باز گشتند تا این خبر را به اطلاع رضاقلی بیگ برسانند.

رضاقلی بیگ با شنیدن گزارش جاسوسانی که برای تحقیق به داریان فرستاده بود، تقریبا مطمئن شد که جابر، حقیقت را گفته است و نقشه ای در کار نیست. ولی او کسی نبود که فقط به تحقیق از داریان اکتفا کند. هم زمان، دو جاسوس دیگر هم به فسا، محل زندگی جابر، فرستاده بود تا از طریق خانواده ی او به نیتش پی ببرد.
چند روز بعد، آن دو نفر هم از راه رسیدند. رضاقلی بیگ، آن ها را احضار کرد و گزارش خواست.
یکی از آن ها که بلند قد تر بود و جای یک زخم عمیق بر پیشانی داشت، گفت : « طبق اطلاعاتی که ما به دست آورده ایم، جابر خانواده ی خود را به داریان منتقل کرده است. »
رضاقلی بیگ، با شنیدن این خبر،ناگهان از جایش بلند شد. سرش را به طرف آن ها چرخاند و ناباورانه، در حالی که ابروانش را با تعجب در هم فرو برده بود، گفت : « خانواده اش را به داریان فرستاده ؟ برای چه ؟ »
نفر دوم، با ترس، کمی عقب تر رفت و گفت : « از اهالی محل، پرس و جو کردیم. ظاهرا یک روز با عجله آمده، دست زن و بچه هایش را گرفته و راهی داریان شده است. »

رضاقلی بیگ، این بار دیگرمطمئن شد که کاسه ای زیر نیم کاسه است. فکر کرد وقتی خانواده ی جابر در داریان به سر می برند، پس حتما خودش هم برای خان کار می کند و همراهانش هم آدم های خان هستند.

رضاقلی بیگ تعداد کسانی را که مواظب جابر و همراهانش بودند، بیش تر کرد و به آن ها سپرد تا چشم از آن ها برندارند.

خان، بعد از رفتن جاسوسان رضاقلی بیگ، بیش تر احساس خطر کرد. او به خوبی می دانست که رضاقلی بیگ به این سادگی ها دست بردار نیست.

به یاد سپیده افتاد که در چنین مواقعی به یاری اش می آمد و او را از بلاتکلیفی نجات می داد؛ ولی مدتی بود میانه ی او و سپیده، شکر آب بود. تصمیم گرفت هر طور شده دل سپیده را به دست آورد. خستگی را بهانه کرد و از همسرش خواست بروند و کمی در باغ قدم بزنند. از آخرین باری که به باغ رفته بودند، زمان زیادی می گذشت.
خان در باغ رو به همسرش کرد و گفت : « موضوعی هست که نمی خواهم از تو پنهان باشد. »
سپیده، نگاهی به خان انداخت، حرفی نزد و منتظر ماند.
خان هم پس از مکث کوتاهی ادامه داد : « بعد از این که تو حاضر نشدی با ستاره صحبت کنی، جیران تصمیم گرفت خودش با او صحبت کند. فکر کنم ستاره هم می خواهد در این مورد با من صحبت کند. »
سپیده، خندید و گفت : « این که دیگر اصلا ایرادی ندارد. صحبت کردن پدر و دختر، خیلی هم خوب است. »
خان، آرام گفت : « ولی من دلم می خواهد تو با ستاره صحبت کنی. »
سپیده، باز هم سکوت کرد و خان ادامه داد : « همین طور با جیران ! »
سپیده دهانش از تعجب باز ماند. برای لحظه ای فکر کرد خواب می بیند ! نمی توانست باور کند خان این حرف ها را زده باشد ! یعنی خان، حاضر شده بود به همین راحتی قول و قرار خود را زیر پا بگذارد ؟
خان که می دانست همسرش دارد به چه موضوعی فکر می کند، گفت : « می دانم چه می خواهی بگویی ! می خواهی بگویی، آیا من تغییر عقیده داده ام ؟ نه ! هنوز هم می گویم نمی توانم پا روی قول و قرارهای خود بگذارم. ولی حرف های ستاره و جیران هم، حرف های زنانه است و بهتر است بین شما زن ها حل و فصل شود. »
سپیده، زیر چشمی نگاه می کرد و آثار دودلی و بلاتکلیفی را که در چهره ی شوهرش می دید، به فال نیک گرفت و ترجیح داد، چیزی نگوید که این فرصت به دست آمده را از دست بدهد. پس هم چنان سکوت کرد.
خان هم که سکوت همسرش را علامت رضا می دید، دیگر چیزی نگفت.