ستاره، با این حرف، انگار خون تازه ای در رگ هایش جریان یافت. به طرف مادر رفت و صورتش را بوسید. آبی به دست و صورتش زد و آماده شد برای رفتن نزد طاهر.

جلیل زارع|

خان، برخاست و قدم زنان به سمت پنجره رفت. پنجره را باز کرد. به دور دست خیره شد و در فکر فرو رفت. بعد از چند لحظه، از همان جا، رویش را به طرف جیران برگرداند و گفت : « با این اوصاف، همان نیمه ی شعبان برای برگزاری مراسم جشن عروسی خوب است. »

تبسمی بر لب های جیران نقش بست که با ادامه ی صحبت خان، محو شد.

– «بهتر است شما هم یک بار دیگر با ستاره صحبت کنید. شاید سر عقل بیاید و دست از لجبازی بردارد. »

جیران اجازه ی رفتن خواست. در همین حال، فکری به ذهنش رسید و گفت : « من باز هم سعی می کنم . ولی شما هم اگر صلاح می دانید پیکی را روانه ی سه چشمه کنید تا خبر برگزاری جشن را به اطلاع حسن خان برساند. »

خان، سری تکان داد و جیران، به سمت در خروجی به راه افتاد.

در این میان، سپیده نیز بی کار ننشست. بارها با خان و جیران صحبت کرد. هر چند خان و خواهرش در برابر منطق سپیده کم آوردند ولی این گفت و گوها تاثیری در تصمیم آن ها نداشت.

از آن پس، صحبت های سپیده با خان و جیران، حالت دوستانه نداشت. سپیده، در آخرین گفت و گویی که با خان و جیران داشت، وقتی دید حرف هایش بر آن ها تاثیری ندارد، ، رو به جیران کرد و گفت : « جیران خانم ! شما که رطب خورده اید دیگر برای چه منع رطب می کنید !؟ خودتان تافته ی جدا بافته بودید که با وجود نارضایتی خان بزرگ، دو پایتان را در یک کفش کردید که الا و بلا یا حسن خان یا هیچ کس دیگر !؟ »

بعد، خان را مورد خطاب قرار داد وگفت : « خان ! یک بام و دو هوا چرا !؟ شما که تا این اندازه به رسم و رسوم و سنت ها پایبندید، چرا برای خواهرتان قول و قرارها را کنار گذاشتید !؟ »

جیران نیز در برابر سپیده کم نیاورد و گفت : « دایه ی دلسوزتر از مادر ! این حرف ها مال یک سال پیش بود که هنوز عروس خانم بله را نگفته بود. نه خیر خانم ! شما دلتان به حال ستاره مادر مرده نسوخته است؛ سنگ پسرتان را به سینه می زنید ! من از همان اول به ازدواج با پسر عمویم رضایت ندادم؛ نه این که بله را بگویم و بعد از یک سال آزگار، تازه فیلم یاد هندوستان کند و پسر عموی بیچاره را دست به سر کنم و به قول شما، بگویم الا و بلا یا حسن خان یا هیچ کس دیگر ! حسن خان هم از همان اول، رسما از من خواستگاری کرد، نه بعد از یک سال برو و بیا با پسر عمویم ! »

سپیده، خواست پاسخ جیران را بدهد، ولی او با حالت برافروخته رو به خان کرد و ادامه داد : « خوب است به خدا ! دوره ی آخر الزمان شده است. زن، رو در روی شوهرش می ایستد و از دختر نامزد دار، به زور برای پسرش خواستگاری می کند »

سپیده، باز هم لب باز کرد تا جواب گستاخی های جیران را بدهد ، ولی این بار دیگر خان که نمی خواست بیش از این حرمت ها از بین برود و عروس و خواهر شوهر رو در روی هم بایستند، با شنیدن کلام آخر جیران، مداخله کرد و گفت : « بس است ! نمی خواهم دیگر چیزی بشنوم ! یک کلام، ختم کلام ! حرف، همان است که گفتم. نیمه ی شعبان، جشن عروسی برگزار می شود. همین. »

سپیده که احساس می کرد در برابر منطق زور خواهر و برادر، سکوت، بهترین جواب است، دیگر چیزی نگفت. برخاست و خواهر و برادر را تنها گذاشت.

قلعه ی داریان را آذین بسته بودند. جشن عروسی ستاره، مقارن بود با جشن میلاد امام زمان (عج). حسن خان و فرزندانش طاهر و آرش و سودابه، با گروهی از اهالی سه چشمه، برای شرکت در مراسم عقد و عروسی طاهر و ستاره، خود را به داریان رسانده بودند.

سپیده، میل و رغبت زیادی برای کار نداشت. ولی جیران، دست به کار شده بود و تند و تند دستور می داد: « این را این جا بگذارید ! آن یکی را آن جا ! زود باش چند روز بیش تر به عروسی نمانده است ! کلی کار روی دستمان است. »

ستاره، زانوی غم بغل گرفته بود و اشک می ریخت. سپیده به سویش آمد و گفت : « حالا وقت گریه و زاری نیست. اگر جیران هم می خواست به جای سعی و تلاش، مثل تو گوشه ای بنشیند و آبغوره بگیرد، حالا به جای حسن خان، عروس عمویش بود. »

– « می گویی چه کار کنم مادر !؟ آبرو ریزی کنم !؟ رو در روی پدرم بایستم !؟ تازه بر فرض که پا روی رسم و رسوم و سنت ها بگذارم و در برابر پدر و عمه، قد علم کنم، چه فایده ای دارد !؟ آن ها تصمیم خود را گرفته اند و کسی هم جلودارشان نیست. از دست من هم کاری بر نمی آید. دیگر از دست هیچ کس کاری ساخته نیست. بگذار به درد خودم بمیرم مادر ! جرم من این است که دختر به دنیا آمده ام ! باید یک عمر بسوزم و بسازم و دم نزنم. اصلا، دختر را چه به این حرف ها ! ؟ کدام دختر برای زندگی خودش تصمیم گرفته است که من دومیش باشم مادر !؟ » و صدای گریه اش بلندتر شد.

– « تا وقتی کاسه ی چه کنم چه کنم به دست بگیری و آیه ی یاس بخوانی، همین آش است و همین کاسه. من فکر می کردم دختری تربیت کرده ام که مثل کوه، محکم و مقاوم است ! نمی دانستم این قدر کم دل و جرات است و مثل بید با هر بادی می لرزد ! »

– « می گویی چه کار کنم مادر ؟ »

سپیده، دست در موهای دخترش برد و گفت : « دنیا که به آخر نرسیده است دخترم ! نا امیدی، کفر است عزیز دلم ! تو تلاش خودت را بکن، بقیه اش را هم توکل کن بر خدا ! از این ستون به آن ستون، فرج است ستاره جان ! »

ستاره به زحمت در میان هق هق گریه گفت : « من دیگر عقلم به جایی قد نمی دهد. هر کار بگویی می کنم. کمکم کن مادر ! »

– «گریه، هیچ فایده ای ندارد و هیچ دردی را دوا نمی کند. آرام باش و خوب به حرف هایم گوش کن ! »

ستاره با حرف های مادر، کمی امیدوار شد و آرام گرفت.

سپیده گفت : « می دانی که مرد جماعت، سخت به قول و قرارش پایبند است. سرش برود، عهد و پیمان نمی شکند. طاهر هم از همین قبیل مردهاست. او هم به قول و قرارهایش پایبند است. برای یک مرد، هیچ خفت و خواری، سخت تر از عهد شکنی نیست. »

ستاره، نگاه مضطربش را به دهان سپیده دوخته بود. مثل غریقی که ناگاه تخته پاره ای روی آب دیده باشد و برای نجات خود به سویش شنا کند، منتظر بود ببیند مادرش چه نقشه ای در سر دارد.

سپیده ادامه داد :« فرهاد، به خاطر قولی که به طاهر داده بود، یک سال تمام تاب آورد و دم نزد. چند وقت پیش که حسن خان و طاهر به داریان آمده بودند، فرهاد و طاهر با هم قول و قرار دیگری گذاشتند. »

ستاره که حالا دیگر سراپا گوش شده بود، از جایش نیم خیز شد و گفت : « چه قول و قراری مادر ؟ »

– « این طور که من فهمیدم، طاهر از فرهاد قول گرفته که تا وقتی با تو صحبت نکرده و تکلیفش روشن نشده است، فرهاد هیچ اقدامی در مورد تو نکند. در عوض، طاهر هم قول داده است تو را مجبور به کاری که دوست نداری نکند و اجازه بدهد خودت در مورد ازدواج خودت تصمیم بگیری و انتخاب کنی. اگر تو رضایت نداشته باشی، طاهر یا باید دست از تو بردارد و یا زیر قولش بزند. تو فکر می کنی طاهر به این خفت و خواری تن می دهد و عهد می شکند ؟ »

– «فعلا که عین خیالش نیست . می بیند من به این وصلت راضی نیستم ولی هم چنان کار خودش را می کند.»

– «برای این که تو هیچ وقت حرف دلت را به او نزده ای. تو باید هر چه زودتر با طاهر صحبت کنی و به او بفهمانی که به این وصلت راضی نیستی. باید او را بر سر دو راهی قرار دهی. »

– «فکر می کنی این نقشه، موثر است و طاهر از من دست می کشد؟ بعد هم حسن خان و عمه به حرف پسرشان گوش می دهند و راهشان را می کشند و می روند پی کارشان و همه چیز به خیر و خوشی تمام می شود و پدر هم کوتاه می آید ؟ »

– «تو فکر بهتری داری ؟ فکر می کنی با گریه و زاری کاری درست می شود ؟ گفتم که تو تلاش خودت را بکن، بقیه اش را هم به خدا توکل کن ! اگر خدا بخواهد، همه چیز درست می شود دخترم. حالا هم بلند شو و دست و صورتت را بشوی و برای صحبت کردن با طاهر، آماده باش ! »

ستاره با صدایی آرام و لرزان پرسید : «شما فکر می کنید پدرم اجازه می دهد ؟» و از جایش بلند شد.

سپیده گفت : « صحبت کردن دختری که چند روز دیگر عروس می شود با نامزدش اجازه نمی خواهد. شجاع باش ! ترس به دلت راه بدهی، قافیه را باخته ای دختر. محکم باش عزیزم ! برای سرنوشت دلخواه خودت بجنگ ! »

ستاره، با این حرف، انگار خون تازه ای در رگ هایش جریان یافت. به طرف مادر رفت و صورتش را بوسید. آبی به دست و صورتش زد و آماده شد برای رفتن نزد طاهر.

ولی سپیده گفت : « نه عزیزم ! این راهش نیست. تو نباید به سراغ طاهر بروی. طاهر باید خودش نزد تو بیاید. »

– « چه طور ؟ »

– «آن را دیگر به من واگذار کن !»