جلیل زارع| رضاقلی بیگ با شنیدن گزارش جاسوسانی که برای تحقیق به داریان فرستاده بود، تقریبا مطمئن شد که جابر، حقیقت را گفته است و نقشه ای در کار نیست. ولی او کسی نبود که فقط به تحقیق از داریان اکتفا کند. هم زمان، دو جاسوس دیگر هم به فسا، محل زندگی جابر، فرستاده بود […]

جلیل زارع|

رضاقلی بیگ با شنیدن گزارش جاسوسانی که برای تحقیق به داریان فرستاده بود، تقریبا مطمئن شد که جابر، حقیقت را گفته است و نقشه ای در کار نیست. ولی او کسی نبود که فقط به تحقیق از داریان اکتفا کند. هم زمان، دو جاسوس دیگر هم به فسا، محل زندگی جابر، فرستاده بود تا از طریق خانواده ی او به نیتش پی ببرد.

چند روز بعد، آن دو نفر هم از راه رسیدند. رضاقلی بیگ، آن ها را احضار کرد و گزارش خواست.

یکی از آن ها که بلند قد تر بود و جای یک زخم عمیق بر پیشانی داشت، گفت : « طبق اطلاعاتی که ما به دست آورده ایم، جابر خانواده ی خود را به داریان منتقل کرده است. »

رضاقلی بیگ، با شنیدن این خبر،ناگهان از جایش بلند شد. سرش را به طرف آن ها چرخاند و ناباورانه، در حالی که ابروانش را با تعجب در هم فرو برده بود، گفت : « خانواده اش را به داریان فرستاده ؟ برای چه ؟ »

نفر دوم، با ترس، کمی عقب تر رفت و گفت : « از اهالی محل، پرس و جو کردیم. ظاهرا یک روز با عجله آمده، دست زن و بچه هایش را گرفته و راهی داریان شده است. »

– « تحقیق نکردید ببینید برای چه منظوری این کار را کرده است؟ »

– « چرا، ولی هیچ کس خبر نداشت. »

رضاقلی بیگ، این بار دیگرمطمئن شد که کاسه ای زیر نیم کاسه است. فکر کرد وقتی خانواده ی جابر در داریان به سر می برند، پس حتما خودش هم برای خان کار می کند و همراهانش هم آدم های خان هستند.

دوباره یکی از جاسوسانی را که به داریان فرستاده بود احضار کرد و پرسید : « چه کسی این اطلاعات را به شما داد ؟ »

– « یک نفر از اهالی داریان که همراه چوپان به صحرا آمده بود. »

– « شما آن یک نفر را می شناختید ؟ »

– « نه، قبلا او را ندیده بودیم. ولی او خودش را جاسوس شما معرفی می کرد.»

رضاقلی بیگ احتمال داد کسی که خودش را جاسوس او معرفی کرده ، آدم خان بوده است. اگر این طور باشد، چوپان هم لو رفته است. باید به منظور اصلی آن ها پی می برد. این بود که مجددا چند نفر را مامور کرد، بروند روستاهای اطراف داریان و از قضیه سر در بیاورند.

تعداد کسانی را که مواظب جابر و همراهانش بودند، بیش تر کرد و به آن ها سپرد تا چشم از آن ها برندارند. جابر، مشاور مخصوص رضاقلی بیگ بود و به بهانه ی سرکشی از قشون، مرتب با فرهاد و جهانگیر و جمشید، ارتباط داشت.

آن روز هم وقتی به سراغ آن ها رفت، فرهاد آهسته به او گفت : « تازگی ها یک نفر، چشم از ما بر نمی دارد و هر جا می رویم در تعقیب ماست. »

جابر گفت : « من هم متوجه این موضوع شده ام. فکر می کنم رضاقلی بیگ به ما مشکوک شده است. بهتر است برای مدتی، زیاد با هم ارتباط برقرار نکنیم. من هم سعی می کنم اعتماد او را بیش تر جلب کنم. آن گاه، وقتی شک او کاملا بر طرف شد، در فرصتی مناسب به او حمله می کنیم و کارش را می سازیم و فرار می کنیم. فعلا چاره ای جز صبر نیست. باید خیلی مواظب باشیم. به آن دو نفر هم بگو سرشان به کار خودشان باشد و طوری رفتار نکنند که به آن ها شک کنند. »

خان، بعد از رفتن جاسوسان رضاقلی بیگ، بیش تر احساس خطر کرد. او به خوبی می دانست که رضاقلی بیگ به این سادگی ها دست بردار نیست.

کم کم زخم های پهلوان خدر هم بهبود یافته بود.از او خواست که به کمک افراسیاب، جوانان داریان را برای حمله ی احتمالی رضاقلی بیگ، آماده کند. احمد و داریوش را هم مسئول رسیدگی به وضعیت دام ها و مزارع و باغ های داریان کرد.

تصمیم گرفت حالا که وضع مالیش بهتر شده است، به فکر کشت محصول و پرورش دام بیش تری باشد. مخصوصا که شنیده بود عادلشاه، دوباره قانون معافیت از مالیات را لغو کرده است.

جیران، چند بار سعی کرده بود، دوباره سر صحبت را باز کند؛ ولی خان هر بار به بهانه ی مشکلات موجود، دفع الوقت کرده بود. نگاه دخترش هم بر قلبش سنگینی می کرد. فکر کرد همین امروز و فردا، مجبور خواهد شد با جیران و ستاره رو به رو شود.

به یاد سپیده افتاد که در چنین مواقعی به یاری اش می آمد و او را از بلاتکلیفی نجات می داد؛ ولی مدتی بود میانه ی او و سپیده، شکر آب بود. تصمیم گرفت هر طور شده دل سپیده را به دست آورد. خستگی را بهانه کرد و از همسرش خواست بروند و کمی در باغ قدم بزنند. از آخرین باری که به باغ رفته بودند، زمان زیادی می گذشت.

زن و شوهر، بعد از مدت ها، شانه به شانه ی هم، زیر سایه ی درختان باغ قدم می زدند. و این بر شکوه و عظمت باغ می افزود. از درختان سرو و صنوبر و چنار و بید و عرر گذشتند. به انواع درختان میوه رسیدند. سپیده، زیر یکی از درختان سیب ایستاد. خان، اول نگاهی به سپیده انداخت و سپس نگاهش را به شاخه های درخت سیب دوخت. علت ایستادن سپیده را می دانست. به یادش آمد که درست در اولین تابستان بعد از ازدواجشان، وقتی در باغ مشغول قدم زدن بودند، از شاخه ی همین درخت، دو تا سیب جدا کرده و در دست های سپیده گذاشته بود.

نگاهی دیگر به همسرش انداخت و وقتی اشتیاق او را دید، دست به سوی یکی از شاخه های درخت برد و دو تا سیب درشت، از آن جدا کرد. سیب های ترش و معروف داریان، در هیچ کجای دنیا یافت نمی شد. پوست سبز رنگی داشت. کمی درشت تر از گردو بود. آن ها را در دست های همسرش گذاشت. سپیده، لبخندی از سر رضایت زد و از خان تشکر کرد.

سپس، به قدم زدن ادامه دادند، تا رسیدند به آلاچیقی که درست در وسط باغ قرار داشت و تختی چوبی زیر آن خودنمایی می کرد. کفش هایشان را در آوردند و بر روی فرش قرمز رنگی که بر روی تخت انداخته شده بود، نشستند و به پشتی فرشی تکیه زدند. سپیده، با احتیاط تمام، ضربه های متوالی آرامی بر سیب وارد کرد. وقتی خوب نرم شد، ظرفی را که گوشه ی آلاچیق قرار داشت، پیش کشید. درون آن یک چاقو و مقداری نمک و فلفل و نعنا خشک قرار داشت. چاقو را برداشت. یک طرف سیب را با ظرافت خاصی چاک زد و از محل بریدگی، مقداری نمک و فلفل و نعنا خشک در آن ریخت.

و در همین حال، رو به خان کرد و گفت : « حالا باید چه کار کنیم ؟ »

خان لبخندی زد و گفت :«هنوز یادم است. باید مدتی بگذرد تا مواد، خوب جذب سیب شود.»

سیب ها را از سپیده گرفت و درون ظرف گذاشت. سپس رو به همسرش کرد و گفت : « یادت هست مدتی پیش چه پیشنهادی داشتی ؟ »

– « چه پیشنهادی ؟ »

– « پیشنهاد مشق رزم زنان ! »

– « بله، یادم هست. چه طور مگر؟ »

– « من روی پیشنهادت خیلی فکر کردم. با پهلوان خدر و افراسیاب هم مشورت کرده ام. آن ها هم موافقند. بهتر است هر چه زودتر، دست به کار شوی برای مشق رزم زنان داریانی. »

سپیده، نگاه متعجب خود را به خان دوخت و هراسان گفت : « اتفاقی افتاده ؟ »

خان که احساس کرد کمی تند رفته است، گفت : « نه ! مگر حتما باید اتفاقی بیفتد که… »

سپیده با نگرانی، حرف خان را قطع کرد و گفت : « حتما اتفاقی افتاده که به این کار، رضایت داده ای! »

خان که احساس کرد سپیده از ندانستن بیش تر نگران می شود تا دانستن، فکر کرد درست نیست بیش از این چیزی را از او پنهان کند و همه چیز را در مورد جاسوسان رضاقلی بیگ که آمده بودند برای خبر گرفتن از جابر، تعریف کرد.

سپیده نفس عمیقی کشید و گفت :«هر چند به خیر گذشته است، ولی این می تواند یک زنگ خطر جدی باشد.می دانستم رضاقلی بیگ، به این سادگی ها دست بردار نیست. من هم مانعی برای شروع این اقدام نمی بینم. »

– «موضوع دیگری هم هست که نمی خواهم از تو پنهان باشد. »

سپیده، نگاهی به خان انداخت، حرفی نزد و منتظر ماند.

خان هم پس از مکث کوتاهی ادامه داد : « بعد از این که تو حاضر نشدی با ستاره صحبت کنی، جیران تصمیم گرفت خودش با او صحبت کند. »

– « چه اشکالی دارد ؟ هر چه باشد جیران عمه ی ستاره است و حق دارد با برادر زاده اش صحبت کند. من هم نگفتم با ستاره حرف نمی زنم؛ بلکه گفتم ستاره را مجبور به کاری که دوست ندارد نمی کنم. »

-« فکر کنم ستاره هم می خواهد در این مورد با من صحبت کند. »

سپیده، خندید و گفت : « این که دیگر اصلا ایرادی ندارد. صحبت کردن پدر و دختر، خیلی هم خوب است. »

خان، آرام گفت : « ولی من دلم می خواهد تو با ستاره صحبت کنی. »

سپیده، باز هم سکوت کرد و خان ادامه داد : « همین طور با جیران ! »

سپیده دهانش از تعجب باز ماند. برای لحظه ای فکر کرد خواب می بیند ! نمی توانست باور کند خان این حرف ها را زده باشد ! یعنی خان، حاضر شده بود به همین راحتی قول و قرار خود را زیر پا بگذارد ؟

خان که می دانست همسرش دارد به چه موضوعی فکر می کند، گفت : « می دانم چه می خواهی بگویی ! می خواهی بگویی، آیا من تغییر عقیده داده ام ؟ نه ! هنوز هم می گویم نمی توانم پا روی قول و قرارهای خود بگذارم. ولی حرف های ستاره و جیران هم، حرف های زنانه است و بهتر است بین شما زن ها حل و فصل شود. »

سپیده، زیر چشمی نگاه می کرد و آثار دودلی و بلاتکلیفی را که در چهره ی شوهرش می دید، به فال نیک گرفت و ترجیح داد، چیزی نگوید که این فرصت به دست آمده را از دست بدهد. پس هم چنان سکوت کرد.

خان هم که سکوت همسرش را علامت رضا می دید، دیگر چیزی نگفت. سپس، سپیده، ظرف سیب های ترش را برداشت و پیش روی شوهرش گرفت. خان نیز، ظرف را از او گرفت. یکی از سیب ها را در دست همسرش گذاشت و دیگری را خود برداشت. سیب ها خوب جا افتاده بودند و زن و شوهر، پس از سالیان سال، طعم گس، اما خوشمزه ی سیب های ترش باغ خان را با لذت تمام چشیدند.

آن گاه، صدای قدم هایی آرام، آن ها را به خود آورد. ستاره بود که دنبال مادرش می گشت؛ ولی فکر نمی کرد پدر هم این جا باشد. با لحن زیبایی صدا می زد :
– « مادر… مادر…. »

پدر با مهربانی گفت : « بیا دخترم ! »

ستاره جلو آمد. سپیده، آغوش باز کرد و ستاره در آغوش مادر، آرام گرفت. پس از لحظاتی، خود را از آغوش مادر، بیرون کشید و بر گونه ی پدر بوسه زد. پدر هم او را بوسید.

دقایقی بعد، دست های ستاره در دست های گرم و مهربان پدر و مادرش بود و هر سه نفر با هم قدم زنان به سمت نارستان پیش می رفتند. باغ، زیبایی خیال انگیزی پیدا کرده بود.