آن روز، تا شب مدام طاهر با پدر و مادرش صحبت می کرد. پدرش ناچار قبول کرد با خان صحبت کند. ولی جیران هنوز ناراضی بود و حاضر نشد با خان رو به رو شود.

نوشته:جلیل زارع|

لب جوی، درست جایی که آب زلال و گوارا از دل قنات ها بیرون می آمد، از اسب هایشان پیاده شدند. اول، اسب ها را سیراب کردند. بعد هم گرد و خاک از لباس هایشان تکاندند و آبی بر سر و رویشان زدند. انتظار به پایان رسیده بود. سه ماهی می شد ستاره را ندیده بود. آرام و قرار نداشت. نگران بود.

با خود گفت : « نکند… نه ! نه ! … امکان ندارد. طاهر به من قول داده است. تا حالا ندیده ام زیر قولش بزند. ولی اگر ستاره… نه، امکان ندارد. اگر طبق قرار، طاهر اجازه داده باشد ستاره خودش تصمیم بگیرد، محال است ستاره به وصلت با او رضایت دهد…»

صدای جهانگیر او را از عالم خیال بیرون آورد.

– « برویم. من دیگر طاقت ندارم. دلم برای دخترم یک ذره شده است. »

دوباره، بر اسب هایشان سوار شدند و به سمت قلعه ی داریان حرکت کردند. راه زیادی نمانده بود. خیلی زود وارد قلعه شدند. احمد، به استقبالشان آمد و آن ها را نزد خان برد. خان، از دیدن آن ها خیلی خوشحال شد ولی خسته و افسرده به نظر می رسید. بنابراین، حرف هایشان را خلاصه کردند و خان را در جریان وضعیتشان در سپاه رضاقلی بیگ و ماموریتی که به خاطر آن به شیراز آمده بودند گذاشتند.

خان، رو به جهانگیر کرد و گفت : « می دانم دلتنگ خانواده ات هستی. برو و آن ها را از انتظار بیرون بیاور ! یادت باشد سری هم به زن و بچه های جابر بزنی. خبر سلامتی او را بشنوند، آرام می گیرند.خیلی بی تابی می کنند. »

خان، بعد از رفتن جهانگیر، رو به فرهاد کرد و گفت : « تو هم بهتر است بروی. مادرت بی صبرانه انتظارت را می کشد. »

فرهاد، بلند شد و به طرف در اتاق رفت. خان صدایش کرد و گفت : « می خواستم مطلبی را به تو بگویم. »

فرهاد، نزد خان برگشت و گفت : « بفرمایید خان ! »

– « مادرت مریض احوال است. کمی کسالت دارد. »

فرهاد، سراسیمه پرسید : « اتفاقی افتاده است ؟ »

خان به احمد اشاره کرد. احمد در حالی که با فرهاد از اتاق بیرون می رفت، گفت : « حال مادر، زیاد مساعد نیست. بهتر است قبل از این که او را ببینی وضعیت بیماریش را بدانی. »

نگرانی فرهاد، بیش تر شد. چشم در چشمان احمد دوخت و گفت : « چه شده است ؟ بیماری مادر چیست ؟ اگر اتفاقی افتاده است به من هم بگویید. »

در همین لحظه، چشمش به نازگل افتاد که به سوی او می آمد. خواهر و برادر، بعد از مدت ها هم دیگر را در آغوش گرفتند.

فرهاد پرسید : « حال مادر چه طور است ؟ »

نازگل، بغضش ترکید و زد زیر گریه.

فرهاد دوباره پرسید : « تو را به خدا بگو بیماری مادر چیست ؟ »

نازگل، یک ریز گریه می کرد و قادر به حرف زدن نبود. فرهاد نازگل را از آغوش خود جدا کرد و سراسیمه به طرف اتاق مادر دوید.

سپیده، در رختخواب دراز کشیده بود. فرهاد، کنارش نشست. سلام کرد و بر پیشانیش بوسه زد. چند قطره اشک در گوشه ی چشمان سپیده نشست. لبخندی زد و به زحمت با صدای آهسته و گرفته ای که انگار از ته چاه بیرون می آمد، همراه با تک سرفه های پی در پی گفت : « آمدی پسرم ؟ خیلی منتظرت بودم. خدا را شکر که سالمی و توانستم این دم آخر، یک بار دیگر تو را ببینم. »

نمی توانست درست حرف بزند. به سختی نفس می کشید. خیلی نحیف و لاغر شده بود. تمام گوشت تنش آب شده بود. فقط پوستی روی استخوان داشت. چهره اش زرد و تکیده بود.

فرهاد، دست مادر را گرفت و بوسید و در حالی که سعی می کرد جلو گریه ی خود را بگیرد، گفت : « چه شده است مادر ؟ چرا به این روز افتاده ای ؟ »

سپیده گفت : « حالا وقت این حرف ها نیست پسرم. خیلی انتظار کشیده ام تا بیایی. همه اش می ترسیدم بمیرم و بار دیگر تو را نبینم. »

بعد، اشاره کرد به نازگل و گفت : « دخترم برو پدرت را صدا کن بیاید. »

لحظاتی بعد، خان هم بر بالین سپیده بود. او را دلداری داد.

سپیده به زحمت گفت : « مرا با پدرتان تنها بگذارید ! می خواهم چند کلمه با او حرف بزنم. »

فرهاد، زیر بازوی نازگل را که یک ریز گریه می کرد، گرفت و از اتاق بیرون رفتند.

سپیده گفت : « خان ! دم آخری روی مرا زمین نینداز ! رضایت بده این دو جوان، سر و سامان بگیرند. آرزو دارم قبل از مرگ، عروسیشان را ببینم. »

خان کمی فکر کرد و گفت : « هر چه تو بگویی سپیده جان ! ولی من این بار دیگر نمی خواهم بدون رضایت دخترمان تصمیم بگیرم. حرف ستاره، حرف من است. با او صحبت کن ! هر تصمیمی گرفت من هم حرفی ندارم. »

سپیده لبخندی از سر رضایت زد، تشکر کرد و گفت : « زیاد وقت نداریم. برو و فرهاد را صدا کن بیاید ! »

خان، پیشانی همسرش را بوسید و از اتاق بیرون رفت. نازگل و فرهاد، پشت در ایستاده بودند.

خان، رو به فرهاد کرد و گفت : « مادر با تو کار دارد. »

فرهاد و نازگل با هم وارد اتاق شدند. خان، نازگل را صدا کرد و گفت : « دخترم، بگذار تنها باشند. مادرت می خواهد با فرهاد حرف بزند. »

نازگل، برگشت و در را پشت سر خود بست.

فرهاد، دوباره بر بالین مادر نشست. دست او را در دست گرفت و بوسه ای بر آن زد و گفت : « چیزی نیست مادر ! به زودی حالت خوب می شود. »

سپیده، بریده بریده در حالی که مدام سرفه می کرد، به زحمت گفت : « کار از این حرف ها گذشته است. جلوتر بیا و خوب گوش کن ببین چه می گویم پسرم ! »

فرهاد، برای این که صدای او را بهتر بشنود، خودش را بیش تر به او نزدیک کرد.

سپیده گفت : « من با خان صحبت کرده ام. می گوید هر چه دخترم بگوید. زودتر برو و با ستاره صحبت کن. می خواهم قبل از آن که سرم را زمین بگذارم عروسیتان را ببینم. »

– « مادر، تو را به خدا از این حرف ها نزن ! به زودی حالت خوب می شود. برای این کارها وقت زیاد است. »

– « با همین حرف ها کار را به این جا رسانده ای پسرم ! بلند شو برو ! عجله کن ! من زیاد وقت ندارم. برو پسرم ! برو ! قبل از آن که تو بیایی این جا بود. دلش گرفته بود. رفت توی باغ کمی قدم بزند. »

فرهاد، از مادر اجازه گرفت. بار دیگر پیشانی او را بوسید و از اتاق بیرون رفت. نازگل، هنوز پشت در ایستاده بود و اشک می ریخت.

فرهاد گفت : « بهتر است آرام باشی. بر بالین مادر هم زیاد گریه و زاری نکن ! او به آرامش نیاز دارد. »

نازگل در حالی که با دستمالی که در دستش بود، اشک هایش را پاک می کرد، گفت : « چشم فرهاد جان. من می روم پهلوی مادر. ستاره وقتی متوجه شد تو آمده ای، رفت توی باغ. منتظرت است. زودتر برو و با او صحبت کن. »

فرهاد، بار دیگر خواهرش را به آرامش دعوت کرد و به راه افتاد. ولی هنوز چند قدم بیش تر نرفته بود که ناگهان نازگل او را صدا کرد و گفت : « تا باغ با تو می آیم. با تو حرف دارم. »

با هم راه افتادند. نازگل بی مقدمه گفت : « فرهاد جان ! ستاره حال خوبی ندارد. دل شکسته است. بیماری مادر هم او را بیش تر در لاک خود فرو برده است. او بیش از ما، به مادر وابسته است. با او مهربان باش ! حرف دلت را بزن ! او مدت هاست منتظر شنیدن است. »

فرهاد با تعجب گفت : « ولی من پاک گیج شده ام. اول باید بدانم قضیه چیست. مگر طاهر… »

نازگل، حرف او را قطع کرد و گفت : « سه ماه پیش، درست چند روز قبل از نیمه ی شعبان، وقتی همه چیز برای جشن عروسی ستاره و طاهر آماده بود ، نمی دانم چه اتفاقی افتاد که یک باره طاهر رو در روی پدر و مادرش ایستاد و گفت که نظرش تغییر کرده است و نمی خواهد با ستاره ازدواج کند. جنجالی بر پا شد. من با گوش خودم حرف های آن ها را که بلند بلند در اتاق صحبت می کردند شنیدم. جیران، به حرف پسرش گوش نمی داد ولی طاهر محکم روی حرف خود ایستاد.

حسن خان، علتش را پرسید. طاهر گفت : « من از اول هم اشتباه کردم. من و ستاره به درد هم نمی خوریم. »

حسن خان گفت : « تا دیروز که حرف دیگری می زدی! چه شده است حالا که چند روز بیش تر به جشن عروسی نمانده است، نظرت عوض شده است و یک باره به این نتیجه رسیده ای که تو و ستاره به درد هم نمی خورید ؟ بعد از یک سال برو و بیا و این همه جر و بحث، حالا که همه چیز به خیر و خوشی تمام شده است، این حرف را می زنی ؟ ! اگر او را نمی خواستی، چرا همان موقع که ستاره از ازدواج با تو منصرف شد چیزی نگفتی ؟ این دومین باری است که مراسم عروسی به هم می خورد. مردم چه می گویند ؟ دیگر پیش مردم داریان آبرویی برایمان نمی ماند. تو با این کارت مرا پیش خان، سبک می کنی. من دیگر با چه رویی با خان، رو به رو شوم. او به خاطر ما، رو در روی دختر و همسرش ایستاد. من دیگر با چه رویی با خان رو به رو شوم ؟ به خان چه بگویم ؟ بعد از این همه اصرار، حالا بروم سراغ خان بگویم ببخشید پسر من از ازدواج با دختر شما منصرف شده است ؟ »

طاهر که فکر نمی کرد پدر و مادرش تا این اندازه عصبانی شوند و عکس العمل نشان دهند، سرش را پایین انداخت و خجالت زده گفت : « پدر، من واقعا از رویتان شرمنده ام. خیلی فکر کرده ام. من و ستاره برای هم ساخته نشده ایم. خواهش می کنم پدر هر چه زودتر با خان صحبت کنید ! »

جیران با عصبانیت گفت : « ولی من اجازه نمی دهم تو هر کاری دلت می خواهد بکنی. می دانم همه ی این بازی ها زیر سر ستاره و دایه ی دلسوزتر از مادرش است. »

طاهر، سرش را بلند کرد. چشم در چشم مادرش دوخت و گفت : « مادر، خواهش می کنم پای آن ها را وسط نکشید. این تصمیم خودم هست. گفتم که ما به درد هم نمی خوریم. »

آن روز، تا شب مدام طاهر با پدر و مادرش صحبت می کرد. پدرش ناچار قبول کرد با خان صحبت کند. ولی جیران هنوز ناراضی بود و حاضر نشد با خان رو به رو شود.

همان شب، حسن خان به اتاق پدر رفت. چند ساعت با هم بودند. نمی دانم چه حرف هایی بینشان رد و بدل شد. ولی موقعی که می خواستند به سه چشمه بروند، وقت خداحافظی، حسن خان و جیران و پدر با هم سرسنگین بودند.

فرهاد گفت : « نمی دانی علت مخالفت طاهر چه بود ؟ »

– « نمی دانم. او فقط می گفت که من و ستاره به درد هم نمی خوریم. برای هم ساخته نشده ایم. همین. ولی من دیدم آن روز، ستاره اول با مادر و بعد هم با طاهر، مفصلا صحبت کرد. فکر می کنم مادر از همه چیز اطلاع دارد. من که هر چه از او سوال کرده ام چیزی نمی گوید. شاید به تو بگوید. ولی حالا وقت این حرف ها نیست. فرصت را از دست نده فرهاد ! تا تنور داغ است بچسبان ! جیرانی که من دیدم، به این سادگی ها دست بردار نیست. تا لحظه ی آخر هم در برابر طاهر مقاومت می کرد. دیر بجنبی او را راضی می کند و دوباره همان آش است و همان کاسه. بیش تر از این با ندانم کاری هایت این کلاف سر در گم را پیچیده تر نکن ! کمی هم به ستاره فکر کن ! او به خاطر تو رو در روی همه ایستاد. تا دیر نشده است با او صحبت کن و دلش را به دست بیاور ! اگر خدای ناکرده، زبانم لال مادر… »

گریه امانش نداد و نتوانست حرفش را تمام کند. فرهاد، او را دلداری داد و گفت : « بیماری مادر چیست ؟ خواهش می کنم اگر چیزی می دانی به من هم بگو ! خیلی نگرانش هستم. »

– « فرهاد جان، زیاد وقت نداریم. مادر دوست دارد تا زنده هست عروسی شما را ببیند. »

– « طوری حرف می زنی انگار… »

نازگل، نگذاشت حرف برادرش تمام شود و گفت : « کار از این حرف ها گذشته است فرهاد جان ! مادر سرطان دارد. سرطان حنجره. دو ماه است توی رختخواب افتاده است. تا حالا هم فقط به خاطر دیدن تو دوام آورده است. تو را که دید حالش کمی بهتر شد. یک هفته است اصلا صدایش در نمی آید. موقع نفس کشیدن، سینه اش بالا و پایین می رود. دارد نفس های آخر را می کشد فرهاد جان ! »

– « حکیم چه می گوید ؟ چاره ی کار چیست ؟ »

– « حکیم هم از او قطع امید کرده است. می گوید مادر، میهمان امروز و فردای ماست. خواهش می کنم فرهاد، تا دیر نشده است با ستاره صحبت کن و مادر را آرزو به دل نگذار ! »

– « نمی گوید علت بیماریش چیست ؟ »

– « چرا. حکیم می گوید بدن انسان از چهار جزء یعنی همان اخلاط اربعه تشکیل شده است. خون، بلغم، صفرای زرد و صفرای سیاه. وقتی این چهار جزء در تعادل باشند، انسان در سلامتی به سر می برد. اگر هر کدام از این چهار جزء، کم یا زیاد شوند، بیماری به وجود می آید. فرهاد جان ! حکیم می گوید صفرای سیاه در حنجره ی مادر خیلی بیش تر از سه جزء دیگر است و همین باعث ایجاد غده های سرطانی در حنجره اش شده است و دائم هم بیش تر ریشه می دواند. »

جلو در باغ رسیدند. فرهاد گفت : « نازگل جان، اگر اجازه بدهی تنها بروم. »

– « بله. بهتر است تنها بروی. من هم می روم پهلوی مادر. صحبتتان که تمام شد بیایید آن جا ! این بار دیگردست خالی برنگرد فرهاد ! »

فرهاد، وارد باغ شد. می دانست کجا باید سراغ ستاره را بگیرد. یک راست به سمت آلاچیق رفت. ستاره، روی تخت نشسته بود و صورتش را در میان دست هایش پنهان کرده بود.

فرهاد، به او نزدیک شد و سلام کرد. ستاره سرش را بلند کرد. اشک هایش را پاک کرد. به چهره ی فرهاد خیره شد و جواب سلام او را داد.

هر دو دلتنگ و بی تاب بودند. فرهاد نمی دانست چه بگوید و از کجا شروع کند. با حسرت، نگاهش را به سمت انارستان دوخت و بعد از چند لحظه، لبه ی تخت، کنار ستاره نشست.