نگاهم را از جویبار به سمت کوه می اندازم. هنوز در کشاکش دامنه ی آن، غار “سنگ سوراخی” خودنمایی می کند. من از این جا کلی خاطره دارم. خاطره هایی که خیلی برایم عزیزند و از یادآوریشان خسته نمی شوم.

جلیل زارع|

از میدان ولی عصر (عج)، پیاده به راه می افتم. پاهایم مرا می برد بی آن که اختیاری در کار باشد. خودم را جلو گاراژی قدیمی می بینم. گاراژ کل تیمور. داخل می شوم. دیگر، آن هیاهو را ندارد. ساکت است و آرام. نه جنب و جوشی و نه مسافری که بقچه اش را روی یکی از صندلی های اتوبوس غلامحسین بگذارد و برود بازار وکیل تا برای دختر عزیز در دانه اش چارقدی گلدار بخرد.

– « تاکسی ! »

جلو پایم ترمز می کند.

– « کجا ؟ »

– « آرامگاه سعدی »

– « بپر بالا »

در یکی از سواری های خط شیراز – داریون نشسته ام. پیش از من، خانمی صندلی جلو را اشغال کرده است. دو مسافر دیگر هم از راه می رسند و راننده که یک ریز با سایر راننده های خط، در حال گفت و گوی بی پایانی است، بعد از آن که آن خانم، سه چهار بار پی در پی بوق ماشین را به صدا درمی آورد، رضایت می دهد و پشت فرمان می نشیند؛ ترمز دستی را می کشد؛ استارت می زند؛ گاز می دهد و حرکت.

دیگر از جاده ی خاکی خبری نیست. سواری با سرعتی که حرص آن خانم را در می آورد، پیچ و خم جاده را طی می کند و درختان زیتون باغ های کنار جاده را که به سمت شیراز سرعت گرفته اند، پشت سر می گذارد.

– « همه چی آرومه ! »

موسیقی دلخواه جوانی است که بغل دستم نشسته است و وانمود می کند که :

– « من چه قدر خوشبختم ! »

خودش دقایقی پیش، سی دی آن را کف دست راننده گذاشت. راننده هم آوای موسیقی آرامش و خوشبختی را در فضای ماشین به صدا در آورد.

نگاهم در نگاه جوان گره می خورد. خوشبختی را در چشمانش نمی بینم. مرد میانسالی، طرف دیگرم نشسته است، کمی جا به جا می شود؛ سرش را به چپ و راست می گرداند؛ آهی می کشد و زمزمه می کند :

– « دی بلالم دی بلال، شو و روز می نالم دی بلال »

به چهره ی آفتاب سوخته اش نگاه می کنم. رنجی آشکار در آن نمایان است. انگار، در جوانی در چهره اش ذرت های مزارع داریون را بلال کرده اند !

راننده، زمزمه اش را می شنود و می گوید : « بلال منم که در این جاده ی بی صاحاب، جونم رو گذوشتم کف دستم که چند تومن در بیارم اگه از خرج و برج ماشین اضافه بیارم، باهاش به زور شکم زن و بچه هام رو سیر کنم. اونم… »

زنی که بغل دستش نشسته بود، چشم غره ای به او می رود و کلام را در دهانش می خشکاند. دیگر، مطمئنم که همسرش است.

سر قهوه خانه ی داریون، کرایه را می پردازم و پیاده می شوم. اسمش هست، خودش نیست ! قهوه خانه را می گویم ! درخت هایش را از جا کنده اند و دیوارهای ساختمان ها را به جایش کاشته اند. به جای شاخ و برگ سبز درختان هم سقف هایی از آهن و گل و گچ سایه انداخته اند.

صاحب یکی از مغازه ها، شیلنگ آب آشامیدنی را در دست گرفته است و جلو مغازه اش آب می پاشد و زیر لب زمزمه می کند :

– « بارون بارونه، زمینا تر میشه ! »

صدایش بر خلاف عملش، زیبا و دلنشین است !

این جا، همان جایی است که جویبار آبی شیرین و گوارایی که از قنات های تنگه در، سرچشمه می گرفت ، پس از طی کردن عرض حیاط قهوه خانه و گذشتن از زیر درختان سر به فلک کشیده ی آن، از سمت دیگر خارج می شد و می رفت تا باغ ها و مزارع دشت داریون را سیراب کند.

مزه ی انگورهای عسکری و یاقوتی باغ هایی که دیگر نیست، هنوز زیر زبانم است. تماشای خرمن های گندم که در جاخرمنی پس از کوبیده شدن با “اوسین” به باد داده می شد تا کاه از دانه جدا شود را هرگز از یاد نمی برم.

این بار، پاهایم مرا به سمت تنگه در می کشاند. این جا، جایی است که ما به آن می گفتیم ” له فراخ “. نمی دانم حالا نامش چیست ؟ اصلا نامی دارد یا نه ؟ هنوز آثار رودخانه ای که حالا دیگر خشک شده است از جور زمان، به چشم می خورد.

به باغ فتح اله می رسم. البته دیگر باغ نیست. خانه ای ویلایی در آن بنا شده است. به گمانم متعلق به خود فتح اله است. وسط این باغ، آبشارکوچکی بود که صدای دلنواز ریزش آبش مرا از خود بی خود می کرد. ساعت ها آن جا می نشستم و پروانه ها، ملخ ها و سنجاقک ها را که روی پونه های خوشبوی کنار جویبار، این سوی و آن سوی می پریدند، نگاه می کردم. دیگر، از آن آبشار با صفا خبری نیست. جوی آب هم جا به جا شده است. آمده است کنار جاده ی هنوز خاکی. دیگر آب درون جوی هم از تب و تاب افتاده است. به زحمت، کف جوی سیمانی را تر می کند و لنگ لنگان، خود را به سمت داریون می کشاند.

نگاهم را از جویبار به سمت کوه می اندازم. هنوز در کشاکش دامنه ی آن، غار “سنگ سوراخی” خودنمایی می کند. من از این جا کلی خاطره دارم. خاطره هایی که خیلی برایم عزیزند و از یادآوریشان خسته نمی شوم.

سربالایی کوه را به سمت غار، بالا می روم. البته با پای برهنه که این خود، رازی است. این غار، هنوز هم از دریچه ی چشم من زیباست و هر وقت گذرم به داریون می افتد، حتما از آن دیدن می کنم. ولی به گمانم خیلی غریب است.وقتی از زبان کاربران عزیز داریون نما می شنوم که نه تنها اسمش برایشان آشنا نیست، بلکه از وجود آن هم بی خبرند، دلم می گیرد و اشک در چشمانم حلقه می زند.

گذر زمان، غار را از تب و تاب انداخته است. دلم را آن جا می گذارم و تنم را به پایین می کشانم.

راهم را ادامه می دهم. می رسم به جایی که آب از دل قنات ها بیرون می آید و در جویبار روان می شود. یادم می آید این قسمت از جوی، وسیع تر و عمیق تر بود و ما اغلب، در آن شنا می کردیم. ماهی های کوچک ولی زیبا و قشنگی هم داشت. ماهی گیری، یکی از تفریح هایمان بود.

هیچ کس از این جا، دست خالی بر نمی گشت. زنان و دختران، دور تا دور آن می نشستند و لباس هایی را که از منزل تا این جا با خود حمل کرده بودند، در آن می شستند و پهن می کردند روی سنگ های دامنه ی کوه تا تابش نور خورشید، رطوبت را از آنان بگیرد و خشکشان کند.

هر چند دیگر این حوضچه هم اسیر گذر زمان شده و رنگ باخته است – نه آن وسعت را دارد، نه آن عمق و نه حتی آن آب – ولی همین آب باریکه هم برای من پر است از رمز و راز. یک دنیا حرف داریم با هم. به شوق زنده کردن همین خاطرات، راه دور و دراز را طی می کنم و به هر بهانه و در هر فرصتی خودم را به داریون می رسانم.

تهران، با همه ی مناظر و جلوه های زیبایش، در دلم جای خالی این جا را پر نمی کند. چیزی را در این جا گم کرده ام که در هیچ جای دیگر نمی یابمش.

غزال تیز پای خاطراتت، به دشت داریونم می کشاند
به دوش ابردر بیراهه ی باد، به بخت بی نشانم می نشاند

کویر دل در این صحرای سوزان، دو چشم انتظارش می زند موج
دو دست خواهشش پشت ترک ها، به امید نمی خشکیده در اوج

دو پلک ابر بر چشم تو افتاد، هراسان بر نگاهم سایه انداخت
دوباره قاصدک چرخید در باد، پیامش شور شیرین در دلم ساخت

چنان برق نگاهت شعله افکند، که ابر تیره را بشکافت، بشکافت
سرشک از آسمان دیده بارید، و تار و پود دل با خون به هم بافت

نگاهم برد سوی خالد آباد، تو می خواندی سرود “باز باران”
میان سبزه زاران می دویدی، خرامان و خرامان و خرامان

نگاهت با نگاهم چون درآویخت، “گره بند قبای غنچه وا شد”
هزاران ناله ی مستانه سر داد، دل بی دل به عشقت مبتلا شد

غزال تیز پا ! بر گرد برگرد، دگر فرهاد و مجنون رفته از یاد
نه لیلی دلستانی می پسندد، نه شیرین می رود در خواب فرهاد

کجا شد عشق بی رنگ و ریامان؟ دگر بی رنگی از هر عشق، عاری است !
چو کوه بیستون از رونق افتاد، دو صد رنگ و ریا بر عشق، جاری است !