این لقمه ای بود که خودت از اول، واسه من بدبخت گرفتی. حالا که کار بیخ پیدا کرده، می گی این راهش نیست ؟ پس راهش چیه

جلیل زارع|

پای راست احمد، تا ران توی گچ است. دست راستش را هم گچ گرفته اند. سرش هم باند پیچی شده است. روی تخت بیمارستان داراز کشیده است. همسرش، به عیادتش آمده است. حسین را هم با خودش آورده است.

پرستار، وارد اتاق می شود و می گوید : « همراه بیمار علی حیدری ! »

زینب، رو به پرستار می کند و می گوید : « اتفاقی افتاده ؟ من، مادرش هستم. »

– « دکتر با شما کار داره. با من بیایید ! »

زینب، به طرف در اتاق می رود. حسین، پشت سرش راه می افتد.

زینب، سرش را بر می گرداند و می گوید : « کجا پشت سر من راه افتادی میای ؟ یه دقیقه میرم ببینم دکتر چکار داره، بر می گردم. بمون پهلو بابات ! »

و دنبال پرستار از اتاق بیرون می رود.

احمد، پسرش را صدا می زند. حسین بر می گردد و روی صندلی کنار تخت، نزدیک پدر می نشیند.

احمد، آهسته می گوید : « می خوای اون دوچرخه رو که گفتی واست بخرم ؟ »

حسین، ناباورانه، سرش را تکان می دهد.

احمد، با دست چپ، دست پسرش را می گیرد. لبخندی می زند و می گوید : « این دفعه دیگه واست می خرم. » کمی مکث می کند و آهسته تر می گوید : « تو هم باید یه کاری واسه ی بابا بکنی. »

حسین تند می گوید : « هر کاری بگی می کنم بابا ! تو فقط اون دوچرخه رو برام بخر ! »

احمد دست روی موهای صاف پسرش می کشد و می گوید : « از بیمارستان مرخص بشم، حتما می خرم. حالا خوب گوش کن ببین چی میگم ! وقتی رفتین خونه، جوری که مامان متوجه نشه، برو سراغ داود خطر، بهش بگو بابام سلام رسوند و گفت یه تک پا بیا بیمارستان کارت دارم. »

حسین، خواست چیزی بگوید،ولی در همین لحظه، صدای ناله و فریاد زنی که با عجله وارد اتاق شد، نظرآن ها را به خود جلب کرد.
******

آن قدر، داود خطر توی گوش احمد خواند که بالاخره یک هفته پیش، دار و ندارش را فروخت و محموله را خرید. همه را بار وانت داود کردند و آوردند به طرف خانه. زینب همسر احمد، جلو در حیاط ایستاد و با داد و فریاد، مانع خالی کردن محموله شد.

احمد رو به او کرد و گفت : « زن ! جلو در و همسایه، آبروریزی نکن ! اینا کاملا بی خطره. برو کنار تا همه ی اهل محل خبردار نشدن، بیاریمشون تو. »

زینب، جلو در حیاط ایستاده بود و اجازه نمی داد کارتن ها را داخل خانه بیاورند.

– « آره، جون عمه ات ! تو گفتی منم باور کردم ! دار و ندارمون رو فروختی، یه مشت ترقه مرقه خریدی، دم عید، بچه های بی گناه مردم رو به کشتن بدی. »
– « میری کنار یا… »
– « یا چی ؟ مثلا چکار می کنی ؟ می زنی ؟ خب بزن ! من دیگه پوستم کلفت شده. به خدا اگه یه کارتن از این آت و آشغالارو بیاری تو خونه، داد می زنم همه ی همسایه ها رو خبر می کنم. »
بعد، رو کرد به طرف داود و گفت : « دست شما درد نکنه پسرخاله ! مگه من بدبخت، چه هیزم تری بهت فروختم که کبریت برداشتی آتیش می زنی به زندگی من و بچه هام ؟ »

داود، سرش را برگرداند، چشمکی به احمد زد و دوباره، رو به زینب کرد و گفت : « شما خودتونو ناراحت نکنین دختر خاله ! می بریم پسشون میدیم. »

بعد، دست احمد را گرفت و به طرف ماشین کشید. احمد، دستش را از دست داود در آورد و گفت : « ولم کن داود ! چی رو می بریم پس می دیم ؟ خودت می فهمی چی میگی ؟ »

داود، در حالی که احمد را هل می داد داخل ماشین، گفت : « سوار شو بریم بهت میگم ! »

توی کوچه ی بعدی، ترمز کرد. رو به احمد کرد و گفت : « این راهش نیست، داداش ! »

– « این لقمه ای بود که خودت از اول، واسه من بدبخت گرفتی. حالا که کار بیخ پیدا کرده، می گی این راهش نیست ؟ پس راهش چیه ؟ »

داود، با انگشتان دستش چند ضربه ی آرام به پیشانی احمد زد و گفت : « خدا این مخ رو بهت داده که به موقع به کارش بندازی داداش ! نداده که نو و آکبند، تو قبر، خوراک جک جونورا بشه ! حالا هم به جای آیه ی یاس خوندن، پیاده شو، برو دور و بر خونه کیشیک بده، زنت که از خونه بیرون رفت یه تیلیفون به داداشت بزن، سه سوته، محموله رو می رسونم در خونه ؛ می بریم یه جوری تو انباری جاش می دیم. »

احمد، آن قدر این پا و آن پا کرد تا زینب، از خانه بیرون آمد. دست حسین را رها کرد. گوشه ی چادرش را با دندان گرفت. کلید انداخت و در را قفل کرد و گفت : « بابای گور به گور شده ات میره یللی تللی، اونوقت من بیچاره باید با یه بچه ی فسقلی برم مدرسه، دنبال علی. خدا بگم چیکارت کنه مرد، که تو خونه ی خراب شده ات، یه آب خوش از گلوم پایین نرفته ! »

زینب که پیچید توی کوچه ی بعدی، احمد، گوشی موبایلش را از جیب در آورد، شماره گرفت و گفت : « الو… داود خودتی ؟ رفت بچه رو از مدرسه بیاره. زود باش تا برنگشته ! »

و به طرف خانه رفت. کلید انداخت. در را باز کرد. وانت بار، دوباره جلو خانه، پارک کرد. با عجله کارتن ها را بردند توی انباری، پشت خرت و پرت ها پنهان کردند و از خانه بیرون رفتند.

فردای آن روز ، وقتی احمد با موتور سیکلتش داشت پسرش علی را از دبستان به خانه می آورد، با یک کامیون تصادف کرد. راننده ی کامیون، آن ها را به بیمارستان رساند. علی بی هوش بود. بعد از معاینه، هر دو را به اتاق عمل بردند. قوزک و ران پای راست و مچ دست راست احمد شکسته بود. با پلاتین، استخوان ها ی شکسته را به هم پیوند زدند. سرش هم از چند جا بخیه خورد. ولی وضعیت علی، خیلی وخیم تر بود. بعد از عمل هم به هوش نیامد و رفت توی کوما.

الآن، یک هفته از این ماجرا می گذرد. در این مدت، داود خطر، چند بار به عیادت احمد آمده است.

همین دیروز به احمد گفت : « زیاد وقت نداریم داداش ! این مشتری آخری، خوب پول میده. بیش تر از این نمی تونی بفروشی. تا دیر نشده، قال قضیه رو بکن بهش بده بره پی کارش! »

احمد گفت : « مگه نمی گفتی ده برابر قیمت، آبش می کنیم ؟ پس چی شد ؟ »

– « من گفتم؛ ولی تو می خوای همه رو یک جا بفروشی. تا مشتری پاشه بذار یه جوری از اون زیر زمین کوفتی بکشمش بیرون، ردش کنم بره ! دندون طمع رو بکن بنداز دور داداش ! یارو خوب داره می خره . همین جوری هم کلی سود می کنی. »

– « کاش این بلا سر بچه ام نیومده بود… »

داود، حرف او را قطع کرد و گفت : « اتفاقیه که افتاده. کاریش هم نمیشه کرد. نگران نباش ! حالش خوب میشه. حالا بگو چکار کنم ؟ فروشنده هستی یا نه ؟ بدم بره ؟ »

– « تا فردا صبر کن ! باید بیش تر فکر کنم. شاید هم مشتری بهتری پیدا شد. »

– « هر طور میلته ، از ما گفتن بود داداش . »

– « راستی، چار چشمی مواظب کریم باش ! »

– « کدوم کریم ؟ »

– « ای بابا… تو هم ما رو گرفتی ها ! کریم برادر زنم رو میگم. پسرخاله ی شاخ شمشاد جنابعالی. فکر کنم شصتش خبردار شده که جنسا رو پس ندادیم. هر بار میاد ملاقاتی، کلی نصیحت می کنه که اگه جنسا رو پس ندادی، هر جا هست بگو برم سر وقتشون، تا همه چی رو نبرده رو هوا، یه جوری از بین ببرمشون. »

– « من درسم رو فوت آبم. تو خودت مواظب باش سوتی ندی، دهن من قرص و محکمه. ما رفتیم. زت زیاد ! »

دیروز، بعد از این که کریم، بیمارستان را ترک کرد، زینب رو به شوهرش کرد و گفت : « داداشم تو جبهه تخریب چی بوده؛ می دونه چه طور خنثاشون کنه. می گه هر لحظه ممکنه همه چی رو ببره رو هوا. من که می دونم بردی یه جایی انبارشون کردی. از خر شیطون بیا پایین ! اگه به فکر بچه های بی گناه مردم نیستی که می خوای به اسم چهارشنبه سوری بزنی چیش و چارشون رو کور کنی، لااقل، به فکر پسرت باش مرد ! بیا و تو عمرت یه بار هم یه کار خیر کن تا بیاد تو راه بچت ! شاید خدا دلش رحم اومد و علی منو بهم برگردوند. » و زد زیر گریه.
******

زن وارد اتاق می شود، با ناله و فریاد، بالای تخت یکی از بیماران می رود و می گوید : « دیدی با خودت چه کار کردی داداش ؟ خودت رو دستی دستی به چه روزی انداختی؛ زن و بچه هات رو هم فرستادی سینه ی قبرستون. چه قدر بهت گفتم با مواد منفجره نمیشه شوخی کرد ؟ زبونم مو در اورد ولی به گوشت فرو نرفت که نرفت. اینم از عاقبتش ! با ندونم کاری هات خونه رو بردی رو هوا ! »

بعد از ساکت شدن آن زن، احمد دوباره ، دست پسرش را در دست می گیرد و می گوید : « بابا، نمی خواد بری سراغ داود خطر؛ تا رسیدی خونه، جلدی برو پهلو دایی کریم، بگو بابام میگه آب دستته، بذار زمین سریع بیا بیمارستان کارت دارم. یادت نره ها ! »

زینب، با خوشحالی وارد اتاق می شود. یک راست به طرف احمد می آید و می گوید : « علی به هوش آمد. خدا، پسرمون رو بهمون برگردوند. خدایا شکرت… خدایا شکرت… خدایا شکرت… »