بهرام، در حالی که به طرف ماشین می رفت، گفت : « نگران نباش ! فکر اونشم کردیم. » و در صندوق عقب ماشین را باز کرد.

جلیل زارع|

صبح زود، زانتیای سفیدی گوشه ی میدان ورودی شهر داریون ترمز کرد. بهرام، پیاده شد و شروع کرد به قدم زدن. نگاهش به ساعت چهار سویه ی میدان افتاد. عقربه ها ۸ و ۲۷ دقیقه و ۷ ثانیه را نشان می دادند. تعجب کرد. اولین باری بود که می دید هر چهار ساعت، وقت مشترکی را نشان می دهند. فرصت نشد دو تا شاخ به چه بزرگی روی سرش سبز شود ! زیرا، در همین لحظه، دستی گرم و نرم بر شانه اش خورد و صدایی دلنشین، پرده های گوشش را نوازش داد .

– « چیه پسرم ؟ تعجب کردی ؟ »

برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. عمو نوروز بود. جهانپور و روح الله هم بودند. لپ های عمو نوروز را که بالای ریش بلند و حناییش گل انداخته بود، بوسید و رو به جهانپور کرد و گفت : « بریم ؟ »

همه با هم گفتند : « بریم ! »

سوار زانتیا شده و وارد شهر شدند. بهرام، جلو خانه ای ترمز کرد. روح الله، پیاده شد و زنگ در را به صدا در آورد. مرد خوش تیپی با موهایی به قشنگی موهای جهانپور، در را به رویش باز کرد.

زیر چشمی عمو نوروز را که داشت از ماشین پیاده می شد، برانداز کرد و گفت : « عمو نوروز که تو تلفن می گفتی، همینه ؟ »

– « بله. اگه پسندیدیش زود باش بریم زیاد وقت نداریم.»

– « این جوری که بده. بفرمایید داخل ! »

– « باشه برای بعد. بریم و از این بیش تر عمو نوروز رو منتظر نذاریم. »

روح الله، به طرف ماشین به راه افتاد. علی زارع او را صدا زد و گفت : « راه زیادی نیس. قدم زنون میریم. »

جهانپور و بهرام هم پیاده شدند و با علی خوش و بشی کردند.

عمو نوروز، لبخندی زد و گفت : « پسرم تو هم که مثل شهردارتون مو قشنگی ؟ »

علی، قند توی دلش آب شد و از ته دل خندید. بعد، آهسته در گوش بهرام گفت : « دست خالی زشته بریم. این بنده های خدا، آه ندارن که با ناله سودا کنن. موافقی یه جعبه شیرینی و کمی آجیل و چند کیلو میوه بخریم تا جلو عمو نوروز خجالت زده نشن ؟ »

بهرام، در حالی که به طرف ماشین می رفت، گفت : « نگران نباش ! فکر اونشم کردیم. » و در صندوق عقب ماشین را باز کرد.

دقایقی بعد، جلو خانه ای با دیوارهای کاه گلی بودند. زنگ نداشت. علی خم شد. سنگی برداشت و به در کوفت.

– « کیه ؟ »

– « آشناست. باز کنین ! »

در باز شد. خانمی میان سال که گوشه ی چادر رنگ و رو رفته اش را با دندان گرفته بود، با دیدن آن ها، لبخندی به رویشان پخش کرد، از جلو در کنار رفت و گفت : « بفرمایین ! خیلی خوش اومدین ! »

– « یا الله »

– « بفرمایید ! بفرمایید ! کلبه ی درویشی است تعلق به خودتون داره. بنده نوازی کردین. »

عمو نوروز، نگاهش را به این ور و آن ور انداخت. آهی کشید و زیر لب “اجی مجی” خواند و بهار را به ارمغان آورد.

بهرام، شیرینی و آجیل و میوه ها را به علی داد. علی، آن ها را توی تاقچه ی اتاق گذاشت. زن که داشت سینی چای را جلو میهمان ها می گذاشت، گفت : « راضی به زحمت نبودیم. شرمنده مون کردین. »

– « دشمنتون شرمنده. ناقابله. »

عمو نوروز، دیگر طاقت نیاورد. رو به زن کرد و گفت : « دخترم ! به ما گفتن که نه نه سرما اینجاس. لطف می کنین صداش بزنین بیاد ؟»

– « این جا بود؛ وسط زمسون رفت. »

خنده بر لب های عمو نوروز خشکید. غمگین گفت : « نگفت کجا میره ؟ »

– « نه. بی خبر رفت. بارون میومد. رفته بودم رو پشت بوم، یه فکری به حال این سقف بکنم که یک ریز چکه می کرد رو سرمون. وقتی اومدم پایین، رفته بود. فکر کردم رفته بیرون گشتی بزنه. ولی دیگه نیومد که نیومد.

– « نفهمیدین کجا رفت ؟ »

– « نه به خدا ! »

زن رفت جعبه ی شیرینی و آجیل و میوه ها را برداشت. دوباره تشکر کرد و از اتاق بیرون رفت. چند دقیقه بعد برگشت. ظرف های شیرینی و آجیل و میوه را جلو میهمانان گذاشت و گفت : « زحمت خودتون هست. دستتون درد نکنه. میل بفرمایید ! »

عمو نوروز به علی اشاره کرد. او هم رو به زن کرد و گفت : « خواهر ! عمو نوروز دنبال نه نه سرما می گرده؛ برامون تعریف کنین نه نه سرما کی و چه طور اومد و چی شد که رفت ! »

زن آهی کشید و گفت : « شب چله بود. یکی تند و تند در می زد. در رو باز کردم . خودش بود. گفت: “نه نه مهمون نمی خواین”. گفتم: “مهمون حبیب خداست. بفرمایید مادر !.” کسی رو نداشت. تنهای تنها بود. اومد و موندگار شد. ولی با اومدنش سوز سرما رو هم با خود آورد. نمی دونم چه سری در کار بود که تا به آسمون نگاه می کرد، ابرها از چهار طرف راه می افتادن میومدن بالای خونه ی ما. بعد هم هی می باریدن و می باریدن؛ خونه ی ما هم که در و پیکر درست و حسابی و سقف قیر گونی شده و مطمئنی نداره؛ از هر طرف سرما تو اتاق نفوذ می کرد و سقف هم چکه می کرد رو سرمون.

وسط های زمسون بود. بچه هام فهمیده بودن که این همه سوز سرما و ریزش بارون، سوغات نه نه سرماست. به روش نمی اوردیم. ولی خودش فهمیده بود. چند بار خواست بره، مانع شدم و نگذاشتم. دلم براش می سوخت.

بیچاره پیرزن، کجا رو داشت که بره. آب بارون، اونقدر از سقف چکه کرده بود که کف خونه رو آب برداشته بود. رفتم بالای پشت بوم یه خاکی به سرم کنم. وقتی اومدم پایین رفته بود. خیلی دنبالش گشتم ولی کسی از اون خبر نداشت.حقیقتش منم دیگه دنبالش رو ول کردم.

طفلکی پسرم سرما خورده بود. پول دوا و درمونش هم نداشتم. هر چی جوشنده بود به خوردش دادم ولی افاقه نکرد. وسیله ی گرمایی درست و حسابی هم نداشتیم. آخرش هم سینه پهلو کرد و افتاد تو رختخواب. »

از زن خداحافظی کردند و دست از پا درازتر برگشتند. غصه شون شد دو تا !

موقع رفتن، آقای همسایه از ماشین آن چنانیش پیاده شد. در صندوق عقب را باز کرد. هفت هشت تا صندوق میوه های رنگارنگ، پنج شش تا جعبه ی شیرینی جور واجور، سه چهار تا پاکت پر از آجیل های شور و شیرین، یه شقه گوشت گوسفندی، پلاستیک های پر از مرغ و ماهی و … را یکی یکی برداشت و پایین گذاشت. بعد هم، بچه هایش را صدا کرد و گفت : « بابا بیایید، این خرت و پرت ها رو ببرید تو. »

روح الله، با دیدن این صحنه، فورا دوربینش را برداشت و این لحظه های خوش و ناب را شکار کرد. عمو نوروز، آهی کشید و نگاهش را از مرد همسایه به در رنگ و رو رفته ی خانه ی زن کشاند. ولی یکباره، مثل این که چیزی یادش افتاده باشد، لبش از خنده باز شد.عصایش را چند بار در فضا چرخاند. – « اجی مجی لاترجی… »

جهانپور، دعا کرد که باز هم این سحر و جادو همان طور که زمین خاکی را سبزه زار کرد، یک بار دیگر اثر کند. و به فکر فرو رفت.