جهانپور، با تعجب نگاهشان می کرد و زیر لب می گفت : « جل الخالق ! داریونی ها همه عمو نوروز را می شناسند. »

جلیل زارع|

اول فروردین ماه سال ۱۳۹۳

عمو نوروز، به اتفاق جهانپور رستم پور و روح الله قربانی، راه افتادند برای پیدا کردن خانه ی نه نه سرما. در هر خانه ای را می زدند، آن جا نبود.

روح الله گفت : « من خودم دیدم شب چله اومد داریون. گفت می خوام یه خونه اجاره کنم چند ماهی بمونم. هنوز کسی رفتنش رو گزارش نکرده. اگه رفته بود من حتما می فهمیدم. »

وقت ظهر رفتند مسجد، نماز بخوانند. بهرام کرمدار هم آن جا بود. عمو نوروز را که دید، بلند شد صورتش را بوسید و گفت : « از اینورا !؟ تو آسمون دنبالتون می گشتیم، رو زمین پیداتون کردیم. »

جهانپور با تعجب گفت : « مگه شما میشناسیدش ؟ »

– « داریونی جماعت عمو نوروز رو نشناسه !؟ حرفا می زنیدا !؟ تازه چند سال پیش هم که اومده بود شیراز، دعوتش کردیم ورزشگاه حافظیه، تماشای مسابقه ی فجر سپاسی و استقلال تهران. »

روح الله هیجان زده گفت : « همون بازی که پنج بر دو به استقلال باختیم ؟ »

بهرام، چشم غره ای رفت، گوشه ی لبش را گزید و انگشت اشاره ی دست راستش را با لب هایش آشنا کرد و برای رد گم کردن گفت : « تو اون بازی، عمو نوروز لطف کردن و زمین ورزشگاه ما را به سبزه آراستند. »

بعد از نماز، همگی رفتند برای تماشای مسابقه ی فوتبال منطقه ی داریون. علی مختاری هم آمده بود برای تهیه ی گزارش. عمو نوروز را که دید به طرفش آمد. او را در آغوش گرفت و لپ های گلی او را بوسید. بعد هم خودش را معرفی کرد : « علی مختاری، خبرنگار داریون نما »

جهانپور، با تعجب نگاهشان می کرد و زیر لب می گفت : « جل الخالق ! داریونی ها همه عمو نوروز را می شناسند. »

روح الله، زمزمه ی او را شنید و گفت : « شما هنوز داریونی ها را نشناخته اید. پر از استعدادهای کشف نشده هستند ! »

تیم فلان از روستای بیسار با تیم بهمان از روستای همان مسابقه داشت.

عمو نوروز، وقتی خیل تماشاچیان و مشتاقان ورزش منطقه ی داریون را دید، آن چنان ذوق زده شد که فورا دست به کار شد : « اجی مجی لا ترجی… »

به یکباره، زمین خاکی ورزشگاه، یک دست از چمن، پوشیده شد. آن هم چه چمنی ! سبز سبز ! ولی عیبش این بود که قد و اندازه ی چمن ها خیلی بلند بود؛ که آن هم به ابتکار جناب چوپان، حل شد. او که به طور کاملا اتفاقی با گوسفندانش داشت از آن جا رد می شد، گوسفندان را به داخل زمین چمن فرستاد. هم آن زبان بسته ها دلی از چمن در آوردند و هم قد و اندازه ی چمن ها مناسب شد.

بازیکنان دو تیم در زمین مشغول گرم کردن خود بودند. صدای شادی جمعیت، در فضای ورزشگاه پیچیده بود. درست راس ساعت سه بعد از ظهر، داور و کمک داورها وارد زمین شدند. معلوم نشد کدام شیر پاک خورده، یک ترقه ی ناقابل بی خطر انداخت تو زمین ورزش و همین بهانه دست داور داد و بازی شروع نشده را متوقف کرد. نیم ساعت تمام داور و تماشاچی ها برای هم شاخ و شونه می کشیدند. خدا خیر بدهد جناب آقای کرمدار را. واسطه شد و مشکل حل شد. ساعت سه و نیم به وقت ساعت رو به قبله ی ورودی شهر داریون، بازی شروع شد.

عمو نوروز، از شادی در پوست خود نمی گنجید. با عصایش سینه ی هوا را می شکافت و فریاد می زد: « ماشالا به تیم برتر فلانی ! ماشالا به تیم روستای بیساری ! »

تماشاچی ها هم یک دست فریاد می زدند : « ماشالا ماشالا داره تیم فلان ! ماشالا ماشالا داره تیم بیسار ! »

همان دقیقه ی اول، بازیکنی که پیراهن شماره ی ۹۹ تنش بود، با یک شوت محکم و جانانه از کنار دروازه ی خودی، توپ سرگردان را وارد دروازه ی تیم رقیب کرد. ولی قبل از آن، داور، سوت خود را به صدا در آورد. پرچم کمک داوران هم همراه با دستان تماشاگران تیم مقابل، بالا رفت. بعله ! آفساید اعلام شد !

داور فریاد زد : « گل، باطل است. گل باطل است. »

ولوله ای برپا شد. بازیکن شماره ۹۹ تیم فلان از شدت ناراحتی با عصبانیت تمام به داور حمله ور شد. دروازه بان تیم بهمان، دخالت کرد و مشتی محکم حواله ی چانه ی بازیکن شماره ۹۹ کرد. دعوا شدت گرفت. یکی از این ور، دو تا از اون ور، سه تا از راست، چهار تا از چپ. پانزده دقیقه تمام، بازی متوقف بود.

داور، دست به جیب شد. اول یک کارت زرد؛ بعد دو تا؛ شد سه تا؛ کارت قرمز را هم در آورد. دو تا کارت قرمز ! یکی را به بازیکن شماره ۹۹ تیم فلان هدیه کرد و یکی را هم تقدیم به دروازه بان تیم بهمان ! هر دو تیم، ده نفره شدند. دوباره بازی شروع شد.

درد سرتان ندهم، بین دو نیمه، سر جمع، ده بازیکن از دو تیم، لنگ لنگان به طرف رختکن رفتند. پنج نفر از تیم فلان و پنج نفر هم از تیم بهمان ! بقیه اخراج شده بودند. آن ده نفر هم با افتخار، کارت های زرد خود را با دست راست، بالا برده و تماشاچیان هم برایشان سوت می زدند و تشویقشان می کردند.

عمو نوروز شاد و شنگول اول مسابقه، حالا دیگر دل و دماغ نداشت. کاردش می زدی خونش در نمی آمد. بلند شد و رو کرد به جهانپور و گفت : « ما که رفتیم. هر که می خواد بمونه، بمونه.»

جهانپور، فورا از جایش بلند شد. روح الله دوربینش را کول گرفت و با آن ها همراه شد. بهرام هم از جا بلند شد و دنبالشان راه افتاد.

علی گفت : « صبر کنین منم بیام ! این که بازی فوتبال نیس ! کشتی کجه ! نخواستیم بابا ! »

موقع رفتن رو کرد به داور و فریاد زد : « همه رو گزارش می کنم. حالا می بینین ! »

عمو نوروز، مثل این که چیزی را جا گذاشته باشد، برگشت. عصایش را در فضا چرخاند : « اجی مجی لاترجی… » زمین ورزشگاه، دوباره از چمن خالی شد و گرد و خاک از آن برخاست.

عمو نوروز، رو کرد به روح الله و گفت : « عمو جون، بریم دنبال نه نه سرمای خودمون بگردیم. تا حالا هم بی خود وقتمون رو تلف کردیم.