مادر عزیزم من به شما سلام می رسانم و کمال تشکر را دارم زیرا در دوران زندگیت به وظایف مادری خود که تربیت و پرورش من بود در حد تواناییت کوشیدی و هر کار مذهبی و خیری که من به شما برای خودت و خودم پیشنهاد می کردم وقتی اسم اسلام و قران به میان می آمد تسلیم بودی و در هیچ یک از کارهای خیر مانع من نشدی.

جلیل زارع،علی زارع|

بسم رب الشهدا و الصدیقین…

 باز هم شهیدی دیگر از منطقه ی داریون و زبانی الکن و قلمی لرزان که مانده است چه بگوید و چه بنویسد که :
« فرق است میان آن که یارش بر در / با آن که دو چشم انتظارش بر در ! »

همه ی ما ، گاهی دلتنگ می شویم و دلمان می خواهد با کسی درد دل کنیم .چه کسی بهتر از شهدا ؟ … دلتنگی هایمان را با شهدا در میان بگذاریم … کسانی که به خاطر رضایت خدا و دل ما ، از خود و دل خود گذشتند .

یکی از این عزیزان، شهید سید حسن زارعی است. سرباز شهید سید حسن زارعی .

* کهنسالان و میانسالان داریونی دکان سید علی را به خاطر دارند و مردمداری و خوش خلقی های این سید اولاد پیغمبر را هرگز فراموش نمی کنند.

یک روز، بی سر و صدا به داریون آمد و ساکن این دیار شد. پیش از آن، ساکن روستای خیرآباد بود و به کار کشاورزی اشتغال داشت. می گفت به خاطر خشکسالی، دیگر کشت و زرع از رونق افتاده است. مغازه ای باز کرد و شد کاسبی که می گویند حبیب خداست.

سه فرزند داشت. سال ۱۳۴۴ بود که خداوند تبارک و تعالی، فرزند چهارم را هم به او و همسرش ابریشم عطا کرد. نامش را سید حسن گذاشتند تا خلق و خوی نیکو را از مولایش امام حسن مجتبی (ع) بیاموزد. مادر، کار تربیت او را عهده دار شد و اذانی را که پدر موقع تولد در گوشش خوانده بود بر زبانش جاری ساخت.

وقتی شش ساله شد در دبستان حقیقت جو، ثبت نامش کردند. پنج سال، دانش آموز برتر این مدرسه بود. سال ۱۳۵۵ در سن یازده سالگی دوران ابتدایی را پشت سر گذاشت و برای ادامه ی تحصیل، وارد مدرسه ی راهنمایی هاتف اصفهانی شد.

اواخر دوران راهنمایی او، مصادف بود با قیام مردم ایران به رهبری امام خمینی (ره). مثل خیلی از جوانان و نوجوانان غیور داریونی، در فعالیت های مختلف سیاسی مثل شرکت در راهپیمایی ها و مجالس ضد رژیم شاهنشاهی و پخش اعلامیه ها فعال بود.

سید حسن، یکی از مریدان پر و پا قرص شهید شیر علی سلطانی بود که در آن زمان در حسینیه ی ولی عصر (عج) و مسجد داریون فعالیت می کرد.

مادر سید حسن، قرآنی را در خانه نگهداری می کند که یادگار آن دوران است. می گوید : « سید حسن، این قرآن را از دست شهید شیر علی سلطانی جایزه گرفته است. خیلی از خانواده های داریونی وقتی برای انجام کاری نیاز به استخاره پیدا می کنند، به منزل ما می آیند و از ما می خواهند تا قرآن را برای گرفتن استخاره در اختیارشان بگذاریم. »

سید حسن، پس از اخذ مدرک دیپلم، به سروستان رفت و برای انجام خدمت مقدس سربازی وارد ارتش شد. دوران آموزشی را در پادگان صفر پنج کرمان گذراند و سپس وارد گردان تکاور ذوالفقار شد. بعد هم داوطلبانه آمادگی خود را جهت اعزام به جبهه های حق علیه باطل اعلام کرد و به اندیمشک رفت.

در آن جا بود که از ناحیه ی بازو مورد اصابت ترکش قرار گرفت و به بیمارستان منتقل شد. پس از بهبودی، دو راه پیش رو داشت: به بهانه ی مجروحیت، پشت جبهه بماند و یا بی بهانه، راهی خط مقدم جبهه شود. و او راه دوم را انتخاب کرد. انتخابی آگاهانه و سرشار از شور و شعور .

مادرش می گوید : « آخرین باری که به مرخصی آمد، داشتم تدارک وسایل عروسی او را فراهم می کردم. ولی او طوری که من از او نرنجم گفت : “مادر جان ! حالا کو تا ازدواج ؟ آیا چه شود ؟” »

این، عین کلام او بود که هنوز در ذهن مادر مانده است. می گوید : « من با شنیدن این حرف، به دلم برات شد که اتفاقی در حال رخ دادن است. شروع کردم به گریه و زاری. و این سید حسن بود که آن قدر مرا دلداری داد تا آرام شدم. »

پدرش می گوید : « به یاد ندارم از من تقاضای پول تو جیبی کرده باشد. تابستان ها و ایام تعطیل، کار می کرد و همیشه دستش توی جیب خودش بود. وقتی هم سرباز بود و به مرخصی می آمد، به او می گفتم برو از دخل مغازه هر قدر پول لازم داری بردار. ولی او اول ممانعت می کرد و وقتی هم با اصرار من رو به رو می شد و به سراغ دخل می رفت، فقط به اندازه ی حداقل نیازش بر می داشت. »

شهید سید حسن زارعی

شهید سید حسن زارعی

سرانجام، زمان موعود فرا رسید. سیزده فروردین سال ۱۳۶۴ بود. حسی که برای ما خاکیان، غریب و نا آشناست ولی برای افلاکیانی چون سید حسن، آشنا، او را به سوی میعادگاه عاشقان کشاند. با گام هایی محکم و استوار و دلی آرام به سوی دوستش رفت که داشت خود را برای پست نگهبانی آماده می کرد. اسلحه را از او گرفت و به جای او به سنگر رفت. و این آخرین ماموریتش در این دنیای فانی بود.

سوت خمپاره ای، آواز عشق را در گوشش زمزمه می کند. خمپاره، کنار سنگر منفجر می شود و ترکش هایش پشت سرش را نشانه می رود.
با زبان بی زبانی ما خاکیان را ندا می دهد که :
« درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده ام که مپرس

آن چنان در هوای خاک درش
می رود آب دیده ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده ام که مپرس

سوی من لب چه می گزی که مگوی ؟
لب لعلی گزیده ام که مپرس !

بی تو در کلبه گدایی خویش
رنج هایی کشیده ام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده ام که مپرس »

و این گونه آیه های آخر سوره ی فجر، صدایش می کنند که :
« یَا أَیَّتُها النَّفسُ المُطمَئِنَّة (۲۷) إِرجعی إِلی ربِّکَ راضیةً مَرضیة(۲۸) فَادخلی فِی عِبادی(۲۹) وَادخلی جَنََّتی(۳۰)

ای جان آرام یافته (۲۷)به سوی پروردگارخویش بازگرد در حالی که تو از او خشنود و او از تو خشنود است(۲۸)پس در میان بندگان من درآی(۲۹) ودر بهشت من داخل شو(۳۰) »

چه تعبیر جالب و دل انگیز و روح پروری که لطف و صفا و آرامش از آن می بارد! دعوت مستقیم پروردگار از نفوسی که در پرتو ایمان به حالت اطمینان و آرامش رسیده اند. دعوت از آن ها برای بازگشت به سوی پروردگارشان؛ به سوی مالک و مربی و مصلحشان. دعوتی که آمیخته با رضایت طرفین است،رضایت عاشق دلداده از معشوق و رضایت محبوب ومعبود حقیقی و … »

هرگر فرودین سال ۱۳۶۴ را از یاد نمی برم. وقتی شهید سید حسن زارعی بر دستان مردم شهید پرور داریون، تا گلزار شهدا بدرقه شد و در کنار یاران با وفایش برای همیشه آرام گرفت.

پس از شهادت، شبی به خواب مادر می آید. مادر، او را در بارگاه ملکوتی حضرت احمد بن موسی (ع) می بیند. می پرسد : « عزیز دلم ! این جا چه کار می کنی ؟ » شهید پاسخ می دهد : « مادر جان ! من همیشه این جا هستم. »

و همین خواب، بهانه ای می شود تا مادر، آن چه را از شهید به جا مانده بود به شاه چراغ اهدا کند. شاهی که مادر هر وقت از زمین و زمان دلگیر می شود، بارگاهش آرام بخش روح خسته و تن رنجور اوست.

وصیت نامه شهید سید حسن زارعی را بخوانید :

.« بسم الله الرحمن الرحیم.
خدایا اینک عازم میدان رزم حق علیه باطل هستم. شرری سراپایم را فرا گرفته و الان که این جمله و آیات الهی را می نویسم قلم در دستم بازی می کند و شور دیگری دارد.

خدایا تو شاهدی که از ایامی که لب به سخن گشودم و صحبت برای مردم کرده ام از شهادت و عشق به این مرگ با ارزش با شور خاص سخن گفته ام . تنها وصیتی که به بازماندگان و دوستان و ملت غیور و شهید پرور دارم این است که امام را تنها نگذارید

مادر عزیزم من به شما سلام می رسانم و کمال تشکر را دارم زیرا در دوران زندگیت به وظایف مادری خود که تربیت و پرورش من بود در حد تواناییت کوشیدی و هر کار مذهبی و خیری که من به شما برای خودت و خودم پیشنهاد می کردم وقتی اسم اسلام و قران به میان می آمد تسلیم بودی و در هیچ یک از کارهای خیر مانع من نشدی.

مثلا وقتی که به شما پیشنهاد کردم که برای خدمت سربازی آماده بشوم و بروم مرا تشویق کردی و موقعی که به شما گفتم برای جنگ به جبهه بروم برای من دعا کردی و هیچ گونه مخالفتی از خود نشان ندادی و با اینکه عاطفه ات به من از همه بیش تر بود .

اگر شهید شدم مقدار سفارشی دارم که آرزو دارم محقق شود .سفارش اول اینکه همه شما را به تقوا و یاد خدا سفارش می کنم و در تحصیل علوم و مطالعه، هر چقدر می توانید بکوشید. فرزندانتان را دریابید.سفارش دیگر این که از جلسات دعا مخصوصا شب های جمعه زیاد بهره ببرید و برای ظهور آقا امام زمان زیاد دعا کنید.

ای کسانی که ندای ما را می شنوید تا زمانی که دشمن نابود و مستضعفان از زیر سلطه ابرقدرت های جهان خوار بیرون نیامده و کربلا را بعثیان کافر رها نکرده اند و مکه معظمه آن خانه خدا و مکان عبادت و سیادت آزاد نشده، همه ذلیل هستیم و تنها رمز رسیدن به این هدف پشتیبانی از ولی فقیه می باشد.

پدر بزرگوار و مادر عزیزم درست که باید عصای پیری شما می شدم اما چه می شود کرد وقتی می بینم که صدام خون خوار آن نوکر شرق و غرب جهان، بی رحمانه به اسلام عزیز و میهن اسلامی ما حمله می کند نمی توان ساکت نشست و نگاه کرد که به جنایات خود ادامه دهد. باید پوزه این جانی را به خاک مالید تا دیگر جنایت کاران نتوانند چنین خیال شومی را در سر بپرورانند.

تنها خواهش من این است که گریه و شیون نکنید. چون خدای بزرگ اجر شما را خواهد داد. امیدوارم هر وقت خواستید برای من گریه کنید برای امام حسین(ع) گریه کنید و حضرت عباس و زینب و حضرت قاسم و علی اکبر و علی اصغر شش ماهه که هنوز بوی خون سرخشان از صحرای کربلا به مشام می رسد و هر مسلمانی را سرمست می کند و هنوز طنین فریادشان که ما را به یاری می طلبد در گوش های هر انسان آزاده ای طنین افکنده است.

باشد تا ریخته شدن خون های ما زمینه ای باشد برای ظهور امام مهدی (عج)که خون خواه واقعی امام حسین (ع) و یارانش می باشد و خداوند انشاالله از عمر ما بکاهد و بر عمر امام عزیزمان بیفزاید تا این امید مستضعفان تا ظهورش زنده بماند و پرچم انقلاب اسلامی را به دستان مبارکش بسپارد.

هر وقت خواستید برای من گریه کنید برای صدها شهید بی کفن گریه کنید که صهیونیست های غاصب خون پاکشان را در بیروت بر زمین ریختند و برای خواهرانی گریه کنید که جنایات صهیونیست ها بر آنجا و بر اندام انسان موی را راست می کند. برای صدها جوانی گریه کنید که مادرهایشان آرزوی دامادیشان را داشتند یا عروسانشان در انتظارشان چهره بر درها دوختند . برای فرزندان و خانواده ی شهیدان انقلاب گریه کنید و آنها را یاد کنید .

امیدوارم اگر کسی برای فاتحه بر سر قبرم آمد بر طول عمر و سلامتی امام دعا کند و برای سلامتی امام زمان و پیروزی نهایی انقلاب اسلامی دعا کند و سپس مرا نیز از دعای خیر و فاتحه بی نصیب نگذارد که آن چه بیش تر روح مرا شاد می کند همراهی و همکاری عملی و قلبی با انقلاب اسلامی و کمک به تداوم آن است .

خدایا من از زندگی و خانواده ام سیر نشده ام و بدون هدف خودم را به کشتن نمی دهم. بلکه این راه را شناختم و انتخاب کردم و منتهای آرزوی من رسیدن به لقا الله است و این برداشت کلی من است که شهادت شربتی است که هر کس توان نوشیدن آن را ندارد .

خوشحالم که جانم را نثار اسلام و مکتب محمد (ص) می کنم و این را بدانید مسلمانان جهان و به خصوص مردم ایران که اسلام همیشه در حال جنگ با کفار است و برادران، شما وارث لباس رزم می باشید .شما باید تداوم بخش راه تمام شهیدان باشید. شما باید با آمدن به جبهه ها و با ریختن خون خود، این درخت نوپای انقلاب اسلامی را آبیاری نمایید.
والسلام .
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار »