فرهاد، مجددا شمشیر خود را بر بدن رضاقلی بیگ فرود آورد. این بار، شمشیر در شکم رضاقلی بیگ فرو رفت و خون از آن بیرون جست. ولی فرصت نکرد ضربه ی دیگری بر پیکر رضاقلی بیگ بزند.

نوشته:جلیل زارع|

خلاصه ی قسمت چهل و دوم :

فرهاد و همراهانش وقتی متوجه شدند که نقشه اشان برای حمله ی شبانه به چادر رضاقلی بیگ و کشتن او بر ملا شده است، به فکر راه چاره افتادند.

فرهاد، رو به جهانگیر و جمشید کرد و گفت : « راهش این است که شما دو نفر، موقع صرف ناهار به بهانه ی کش رفتن از غذای یک دیگر با هم درگیر شوید. بساط ناهار را به هم بریزید و بر روی هم شمشیر بکشید. در این صورت، رضاقلی بیگ مجبور است برای فیصله دادن به جنگ و دعوا و تنبیه شما خود وارد میدان شود. آن گاه، من از به هم ریختگی اوضاع، استفاده کرده و سریع به رضاقلی بیگ حمله ور شده و با شمشیر، قلبش را نشانه خواهم رفت و او را به درک واصل می کنم. آن گاه ، بلافاصله شما و جابر، باید وارد عمل شده بر اسب هایتان سوار شوید. اسب مرا هم بیاورید. با حمایت شما، تا قشون بخواهد بر خود مسلط شود و کنترل عمل را به دست بگیرد ما موفق به فرار شده و به اندازه ی کافی از آن ها دور می شویم. قشون هم انگیزه ی زیادی برای تعقیب ما نخواهد داشت. »

و اما ادامه ی ماجرا :

فرهاد، به جهانگیر اشاره کرد. جهانگیر، طوری که نظر بقیه را هم به خود جلب کند، دست در غذای جمشید برد. جمشید، غذایش را عقب کشید. جهانگیر، کار خود را تکرار کرد. جمشید، وانمود کرد از این حرکت عصبانی شده است و با مشت به سینه ی جهانگیر کوبید. جهانگیر نیز سیلی محکمی بر گونه ی او نواخت.

بعد، بر روی هم شمشیر کشیدند. همه چیز به هم ریخت. سفره ی غذا شد میدان کارزار. قشون نیز که بعد از خستگی پیمودن راهی طولانی، فرصتی برای خنده و تفریح و سرگرمی پیدا کرده بودند، دو دسته شده و هر کدام، شروع به تشویق یکی از این دو حریف کردند.

در عرض چند دقیقه، چنان ولوله ای بر پا شد که فریاد آن به گوش رضاقلی بیگ رسید و به اتفاق تنی چند از قشون، خود را به میدان کارزار رساند و وقتی از ماجرا مطلع شد، فریاد زد : « چه مرگتان است ؟ برای یک لقمه غذای بیش تر، معرکه راه انداخته اید ؟ به شما هم می شود گفت سرباز ؟ این طور می خواهید با دشمن مبارزه کنید ؟ زود شمشیرهایتان را غلاف کنید و به جای جنگ و دعوا، ناهارتان را کوفت کنید و گرنه دستور می دهم گوش هایتان را ببرند، بگذارند کف دستتان. »

در همین موقع، فرهاد خیز برداشت و چنان به سرعت خود را به رضاقلی بیگ رساند که کسی فرصت سد کردن راه او را نیافت. آن گاه شمشیر از نیام کشید و حواله ی قلب رضاقلی بیگ کرد. شمشیر، بر سینه ی او فرود آمد ولی زره ای که در زیر پیراهنش، درست بر روی سینه پوشیده بود، مانع شکافته شدن سینه ی او شد.

فرهاد، مجددا شمشیر خود را بر بدن رضاقلی بیگ فرود آورد. این بار، شمشیر در شکم رضاقلی بیگ فرو رفت و خون از آن بیرون جست. ولی فرصت نکرد ضربه ی دیگری بر پیکر رضاقلی بیگ بزند. زیرا، با فریاد رضاقلی بیگ، سربازانی که نزدیک او بودند، بین او و فرهاد، فاصله انداختند.

در همین موقع، جابر، سوار بر اسب نزدیک شد. او افسار سه اسب دیگر را نیز در دست داشت. فرهاد و جهانگیر و جمشید، به سرعت، هر کدام بر اسبی سوار شدند. فرهاد، می خواست هر طور شده بار دیگر خود را به رضاقلی بیگ برساند و کار او را تمام کند. ولی جهانگیر او را از این کار منع کرد و فریاد زد : « بهتر است تا دیر نشده فرار کنیم. »

قشون راه را بر آنان سد کردند. ولی آن ها هم شمشیر ها را به کار انداختند و چند نفر را از سر راه خود برداشتند و فرار کردند. عده ای از سربازان که فرصت کرده بودند بر اسب هایشان سوار شوند، آن ها را تعقیب کردند. جابر، هدف گلوله یکی از آن ها قرار گرفت و از اسب سرنگون شد. سپس، شمشیر یکی دیگر از سواران قشون، بر گردنش فرود آمد و به زندگیش پایان داد.

فرهاد که بر گشته بود تا جابر را پشت سر خود بر اسب سوار کرده و او را از مهلکه نجات دهد، وقتی بریده شدن شاهرگ گردن جابر را دید، شمشیر خود را حواله ی گردن ضارب نمود و او را از اسب به زیر انداخت. سپس، فریاد برآورد و خطاب به جهانگیر و جمشید گفت : « تا من سرگرمشان می کنم، شما از این جا دور شوید. »

جهانگیر به حرف او گوش نداده، به کمک او شتافت. شمشیر فرهاد و جهانگیر، مرتب بر بدن افراد قشون که حالا دیگر بیش تر آن ها سواره بودند، فرود می آمد و آن ها را یکی یکی از پای می انداخت. جهانگیر، خود را به فرهاد نزدیک تر کرد و گفت : « بهتر است برویم. ما دو نفر، حریف یک قشون نیستیم. »

ولی درست در لحظه ای که آن دو، آماده ی فرار بودند، شمشیری حواله ی پاهای اسب جهانگیر شد. اسب و سوار بر زمین افتادند. فرهاد، چند نفر از کسانی که قصد جان جهانگیر را کرده بودند با ضربت شمشیر از پای انداخت. ولی وقتی می خواست جهانگیر را پشت سر خود بر اسب سوار کند، شمشیری سینه ی او را شکافت و او را غرق در خون کرد.

فرهاد، وقتی دید کار جهانگیر تمام شده است، فرار کرد و پشت سر جمشید اسب تاخت و خود را به او رساند. ولی سواران قشون نیز آن ها را تعقیب می کردند. فرهاد که حالا دیگر کاملا به جمشید نزدیک شده بود، وقتی متوجه شد دارند به سویشان تیر اندازی می کنند، به جمشید گفت : « چاره ای نیست من بر می گردم و سرگرمشان می کنم تا تو فرصت فرار داشته باشی. »

اما وقتی که برگشت تا راه را بر آنان سد کند، هدف گلوله قرار گرفت و از اسب سرنگون شد.

جمشید، به فرار ادامه داد در حالی که عده ای از سواران قشون، او را تعقیب می کردند. آن گاه، متوجه سواران ناشناسی شد که به آن ها نزدیک می شدند. قشونی که در تعقیب جمشید بودند، وقتی سواران ناشناس را دیدند، عقب نشینی کردند و جمشید از این فرصت استفاده کرده و خود را به سرعت از قشون، دور ساخت.

ساعت ها، بی وقفه اسب می تاخت تا آن که احساس کرد به اندازه ی کافی از قشون دور شده است و کسی در تعقیب او نیست. سپس، کمی استراحت کرد و دوباره به راه افتاد. روزها اسب می تاخت و شب ها در آبادی های اطراف اطراق می کرد.
تا آن که بعد از دو هفته به سه چشمه رسید و راهی عمارت حسن خان شد. در آن جا، تمام ماجرا را برای طاهر تعریف کرد و بعد از چند روز استراحت تصمیم گرفت راهی داریان شود.

روز قبل از رفتن، طاهر رو به او کرد و گفت : « به نظرت بر سر رفقایت چه آمده است ؟ جمشید در جواب او گفت : « من شاهد مرگ جابر و حهانگیر و تیر خوردن فرهاد بودم. »

_ « با این حساب، فرهاد نیز به قتل رسیده است ! »

_ « شاید »

_ « شاید نه ! حتما به قتل رسیده است. »

_ « ولی اگر گلوله به قلبش اصابت نکرده باشد، ممکن است زنده مانده باشد. »

_ « بر فرض که گلوله به قلبش اصابت نکرده و او را از پای در نیاورده باشد، تو فکر می کنی سربازان قشون، از سر تقصیرات او می گذرند و او را به قتل نمی رسانند ؟ »

_ « ولی سربازان قشون، بعد از مشاهده ی سوارانی که به سویشان اسب می تاختند، عقب نشینی کردند. »

_ « تو که مطمئن نیستی فرهاد، جان سالم از مهلکه به در برده باشد ! هستی ؟ »

_ « نه، مطمئن نیستم. »

_ « پس اگر هم فقط زخمی شده باشد، به ضرب شمیر سواران مهاجم، کشته شده است. »

_ « اما… »

_ « این قدر اما و اگر نکن ! اگر زنده مانده بود، هر طور شده خود را به تو می رساند. او حتما کشته شده است و از دست تو هم کاری ساخته نیست. »

_ « من می توانم بر گردم بروم ببینم چه به روز او آمده است ؟ »

_ « اگر می خواستی این کار را بکنی باید همان روز اول می کردی ! فکر می کنی قشون، همان جا به انتظار نشسته اند تا تو به سویشان بازگردی ؟ مگر خودت نگفتی منتظر رسیدن اصلان خان بودند تا راهی کرمانشاه شوند ؟ »

_ « بله. همین طور است. »

_ « خب پس دیگر به گرد آن ها هم نخواهی رسید و اگر هم پیدایشان کنی حسابت را کف دستت می گذارند و تکه ی بزرگت، گوشت است ! تو که نمی خواهی بی جهت با دست خودت، خودت را به کشتن بدهی ؟ می خواهی ؟ »

جمشید، سکوت کرد.

طاهر، سکوت او را علامت رضایت دید. بنابراین، از فرصت استفاده کرده و به او گفت : « مطمئن باش که فرهاد، دیگر زنده نیست. حالا اگر عاقل باشی و پیشنهاد مرا قبول کنی، آن قدر به تو پول می دهم که بقیه عمرت را در آسایش به سر بری و مجبور نباشی برای یک لقمه ی نان بخور و نمیر، نوکری خان را بکنی و دائم خودت را سپر بلا کنی. »

_ « چه پیشنهادی ؟ »

_ « وقتی به داریان رسیدی با اطمینان به خان بگو که خودت با دو چشم خودت دیدی که فرهاد هم مثل جابر و جهانگیر به قتل رسید. »

جمشید، اول نمی خواست پیشنهاد او را بپذیرد ولی وقتی برق سکه ها را دید، مردد شد.

طاهر ادامه داد : « به داریان برو و خبر کشته شدن فرهاد و جابر و جهانگیر را به خان بده. چند وقتی هم آن جا بمان بعد برگرد بیا سه چشمه. من زندگی برایت می سازم که در خواب هم ندیده باشی. »

جمشید، به نقشه ی طاهر، پی برده بود و می دانست او برای چه می خواهد وانمود کند که فرهاد هم کشته شده است؛ ولی برق سکه ها، چشمش را کور کرد و حاضر شد حقیقت را کتمان کند. با خود گفت : « به احتمال زیاد، فرهاد با همان گلوله به هلاکت رسیده است و بر فرض هم که گلوله، کاری نبوده باشد باز هم زنده نمانده است. یا به دست سواران قشون رضاقلی بیگ، هلاک شده است یا به دست سواران مهاجم. شاید هم از خونریزی مرده باشد. در هر صورت اگر زنده بود خود را به من می رساند. پس این چه کاری است که من به خاطر کسی که دیگر در این دنیا نیست، این فرصت طلایی را از دست بدهم و یک عمر فقط نوکری خان را بکنم. »