کهزاد، همان طور که ظرف شیر را از لب های فرهاد دور می کرد، خطاب به او گفت : « از جایت تکان نخور ! زخم هایت سر باز می کند. »

جلیل زارع|

ایلدا، خود را جمع و جور کرد. چارقدش را مرتب کرد و از جا بلند شد و سلام کرد. فرهاد به او نگاه کرد و به زحمت، جواب سلامش را داد. سعی کرد از جای خود بلند شود و در رختخواب بنشیند ولی درد و ضعف زیاد، مانع شد.

کهزاد، همان طور که ظرف شیر را از لب های فرهاد دور می کرد، خطاب به او گفت : « از جایت تکان نخور ! زخم هایت سر باز می کند. »

و بعد روی خود را به طرف دخترش برگرداند و گفت : « خسته بودی، دلم نیامد بیدارت کنم. »

کهزاد، مردی بود پنجاه ساله، چهار شانه و بلندقد که در حالت نشسته هم مشخص بود که پاهای بلند و ورزیده ای دارد. موهای جو گندمیش روی پیشانی بلندش را پوشانده بود و چشمان میشی درشت و نافذ و ابروان پر پشت و مشکی داشت. با صورتی کشیده، بینی عقابی و ته ریشی زبر که بیش تر سفید بود تا مشکی و سبیل های کلفت و جو گندمیش، لب بالایی او را پنهان می کرد.

کهزاد، از جای خود بلند شده، رو به دخترش کرد و گفت : « من دیگر باید بروم. مواظب میهمانمان باش ! »

کهزاد، بالاپوشی به نام یوغا با خطوط مستطیل شکل سیاه و سفید بر تن داشت که تا زیر زانوی او را می پوشاند. خطوط سیاه که در قسمت بالا تنه نمایان بود، از سر شانه ها شروع و هر چه پایین تر می رفت، ضخامت آن ها کم تر می شد. خطوط سفید، کل بلندی یوغا را در بر می گرفت که در قسمت پایین تنه، باریک و به هم چسبیده بود و از کمر به بالا مثل خطوط سیاه بود و هر چه بالاتر می رفت از ضخامت آن ها کاسته می شد و تا سر شانه ها ادامه داشت.

این خطوط، نشانی از پیروزی نیکی بر بدی داشت. مردم لرستان، اعتقاد داشتند که نقش و نگارهای سیاه و سفید یوغا، نشان از پیروزی سپنتا مینو بر انگره مینو دارد. در آیین زرتشتی، سپنتا مینو به معنای فرشته نیک و انگره مینو به معنای اهریمن است. خطوط سفید، نماد سپنتا مینو و خطوط سیاه، نماد انگره مینو است.

دمپای شلوار دبیت مشکی او نیز، بسیار گشاد و زیبا بود و جلوه ی ویژه ای داشت که نماد دلیر مردان لر بود.

ایلدا، کپنک پدر را آورد و به طرف او رفت و گفت : « بابا کهزاد ! هوا سرد است. کپنکتان را بپوشید ! »

و بدون آن که منتظر جوابی از سوی پدر باشد، کپنک را بر تن او پوشاند. کپنک، نوعی قبای پشمی محکم بود و مانع بروز سرما به بدن می شد.

کهزاد، کلاه نمدی مدور و بدون لبه ی خود را بر سر گذاشته، گیوه های خود را پوشید و از کلبه بیرون رفت. زیره ی گیوه ها از چند لایه چرم خالص و آجدار تشکیل شده و رویه سفیدی روی آن بافته شده بود.

ایلدا، به سمت اجاق رفت و در حالی که شاخه های هیزم درون آن را جا به جا می کرد، گفت : « الحمدلله به خیر گذشت. کمی استراحت کنید حالتان کاملا خوب می شود.»

و بعد، به طرف فرهاد آمد و پتو را روی سینه ی او کشید. فرهاد، به ایلدا خیره شد. دختری بود حدودا هجده ساله و زیبا با چهره ای سرخ و سفید و گونه هایی برجسته. بلند قد و باریک اندام بود و دستان کشیده ای داشت. پیشانی بلند، بینی کوچک و باریک، لب های نازک و دهان کوچکش با صورت باریک او هم خوانی داشت و از چشمان درشت و عسلی او، معصومیت می بارید.

فرهاد که حالا دیگر پس از نوشیدن شیر گرم، کمی جان گرفته بود، به زحمت لب باز کرد و پرسید : « من کجا هستم ؟ شما کیستید ؟ »

– « شما در کلبه ی ما هستید. کلبه ای در دل کوه سرده. دیروز، گرگی وجود شما را در کنار رودخانه احساس کرد و مرا به آن جا برد. من به کمک پدرم شما را بی هوش از زیر برف ها بیرون کشیدیم و به این جا آوردیم. »

– « گرگی دیگر کیست ؟ چه اتفاقی برای من افتاده است ؟ »

– « گرگی، سگی بازیگوش ولی با هوش است و اگر او نبود، ما شما را پیدا نمی کردیم و معلوم نبود چه بر سرتان می آمد. درست نمی دانیم چه اتفاقی برای شما افتاده است. از ناحیه ی ران پای راست و پهلوی چپ، تیر خورده اید. پدرم، گلوله ها را از بدنتان بیرون آورده و زخم هایتان را ضد عفونی کرده و بسته است. چیزی نیست. آسیب جدی ندیده اید. چند هفته استراحت کنید، حالتان خوب می شود. »

ایلدا، مشغول آماده کردن صبحانه شد و فرهاد به فکر فرو رفت. سعی کرد به خاطر بیاورد که چه اتفاقی برایش افتاده است. کم کم همه چیز را به خاطر آورد.

ایلدا، ظرف صبحانه را کنار تخت گذاشت. عسل کوهی، کره حیوانی و نان محلی بود. لقمه ای گرفت و به دهان فرهاد نزدیک کرد. فرهاد، اول ممانعت کرد ولی وقتی اصرار ایلدا را دید، چند لقمه خورد.

ایلدا، ظرف صبحانه را برداشت و مشغول انجام کارهای خانه و فراهم کردن مقدمات ناهار شد.

فرهاد، پرسید : « شما و پدرتان در این کلبه، تنها زندگی می کنید ؟ مادر و خواهر و برادری ندارید ؟ »

اشک از گوشه ی چشمان ایلدا جاری شد و گفت : « فعلا بهتر است استراحت کنید. وقت برای این حرف ها زیاد است. ما هم چیزی از شما نمی دانیم. »

فرهاد، ساکت شد و دیگر چیزی نگفت. با چشمان خودش دیده بود که جابر و جهانگیر به هلاکت رسیدند ولی از سرنوشت جمشید بی خبر بود.در افکار خود غوطه ور شد. آیا سربازان رضاقلی بیگ، توانسته اند او را پیدا کنند و به قتل برسانند یا موفق به فرار شده است ؟ بر سر رضاقلی بیگ چه آمده است ؟ زنده مانده است یا به درک واصل شده ؟ اگر جان سالم به در برده باشد، دستور می دهد هر طور شده بگردند و او را پیدا کنند. پدر این دختر کجا رفت ؟ نکند او را لو بدهد ؟

احساس خطر می کرد ولی فعلا در شرایطی نبود که بتواند به فکر راه چاره باشد. مجبور بود انتظار بکشد و ببیند سرنوشت چه خوابی برایش دیده است ؟ بیش تر از خودش، به نابودی رضاقلی بیگ فکر می کرد. به خوبی می دانست که اگر رضاقلی بیگ زنده بماند، دست از سر خان و ستاره بر نمی دارد.

دوباره، به حرف آمد و گفت : « پدرتان کجا رفت ؟ »

– « رفت سفارش کار بگیرد. حالا که نمی خواهید استراحت کنید، از خودتان بگویید ! کیستید ؟ چه اتفاقی برایتان افتاده است ؟ چه کسانی شما را به این روز انداخته اند ؟ »

فرهاد، لب فرو بست و چیزی نگفت. ایلدا هم وقتی متوجه شد که فرهاد نمی خواهد چیزی بگوید، گفت ” « هر طور میلتان است. حق دارید به کسی اعتماد نکنید. حداقل بگویید اسمتان چیست ؟ باید شما را به اسم صدا کنیم یا نه ؟ »

– « فرهاد. من فرهاد هستم. اسم شما چیست ؟ »

– « من ایلدا هستم. اسم پدرم هم کهزاد است. »

هنگام ظهر، کهزاد به کلبه برگشت. بعد از صرف ناهار رو به فرهاد کرد و گفت : « از قرار معلوم عده ای از سپاهیان ابراهیم خان چند روزی در نزدیکی ملایر اطراق کرده بودند. می گویند رئیسشان زخمی بوده است. شما او را زخمی کرده اید ؟ »

فرهاد، سکوت کرد و چیزی نگفت.

کهزاد، ادامه داد : « نگران نباشید. آن ها دیروز از این جا رفته اند. خطر، رفع شده. با این منطقه آشنا نبوده اند و هر چه گشته اند اثری از شما و رفیقت نیافته اند. »

فرهاد، وقتی فهمید که جمشید موفق به فرار شده است، خیالش کمی راحت شد و پرسید : « بر سر رئیس قشون چه آمده است ؟ »

– « بد جوری ناکارش کرده ای جوان ! ولی عمرش به دنیا بود. به دستور خان زند، مداوای اولیه روی او صورت گرفته است. به هر حال، جای نگرانی نیست. دیروز به اتفاق قشون به سمت کرمانشاه رفته اند. حالا تو بگو ببینم کیستی و چه خصومتی با رئیس قشون داشتی ؟ مگر تو و رفقایت جزو قشون نبوده اید ؟ چرا می خواستید او را از پا در آورید ؟ »

فرهاد، سکوت کرد و ترجیح داد چیزی نگوید.

ایلدا با طعنه گفت : « بابا کهزاد، راحتش بگذار ! فعلا زود است. فرهاد هنوز نمی تواند به ما اعتماد کند ! »

کهزاد گفت : « پس اسمت فرهاد است. تو هر که هستی، میهمان ما هستی و ما وظیفه داریم کمکت کنیم. ولی باید بدانیم که هستی و چه نقشه ای در سر می پرورانی تا بتوانیم کمکت کنیم یا نه ؟ اما خب باشد برای بعد. وقتی حالت بهتر شد و سر پا شدی. فعلا که آن ها رفته اند و خطر از بیخ گوشت گذشته است. »