فرهاد که حالا دیگر به ایلدا و پدرش اعتماد کامل داشت و زندگی خود را مدیون آن ها می دانست، ایلدا را در جریان ماموریتشان و نقشه ی قتل رضاقلی بیگ گذاشت و گفت : « من تا ماموریتم را به انجام نرسانم روی بازگشت به داریان را ندارم. »

جلیل زارع|

روزها، یکی پس از دیگری می گذشت. کهزاد، در نزدیکی کلبه، کارگاه شمشیر سازی داشت. دستور داشت هر چه می تواند برای کریم خان زند، شمشیر بسازد. بنابراین، هر روز، صبح زود به کارگاه می رفت و تا ظهر کار می کرد. بعد از صرف ناهار و کمی استراحت، مجددا در کارگاه مشغول ساختن شمشیر می شد. و این، کار هر روزش بود.

ایلدا هم کارش شده بود مواظبت از فرهاد. زخم های او را شست و شو می داد. بر آن ها مرهم می گذاشت و می بست. دارو و غذاهای مقوی به او می خوراند تا زخم هایش عفونت نکند و زودتر بهبود یابد.

سرانجام، بعد از دو هفته، فرهاد تونست از رختخواب بلند شود. یک روز صبح، کهزاد رو به فرهاد کرد و گفت : « اگر می خواهی زودتر رو به راه شوی، باید روزی چند ساعت، آهسته پیاده روی کنی تا پایت توان گذشته را باز یابد.

سپس، خطاب به دخترش گفت : « دخترم ! فرهاد با این حوالی آشنا نیست. او را ببر کمی اطراف قدم بزند. تا هم از لحاظ جسمی رو به راه شود و هم روحیه اش تازه گردد. »

کهزاد، یکی از لباس های خود رابر تن فرهاد کرد و کمک کرد تا از کلبه بیرون آید. ایلدا هم لباس هایش را عوض کرد و از کلبه بیرون آمد. فرهاد، نگاهی به سراپای ایلدا انداخت.

لباس های زیبایی به تن کرده بود. پیراهنی بلند از پارچه ای با زمینه ی بنفش و گل هایی به رنگ زرد و قرمز که تا روی پاهای او را می پوشاند و آستین های بلند و گشادی داشت. بریدگی کم یقه ی آن هم به وسیله ی پولک و یک سکه ی کوچک نقره ای بسته شده بود.

روی این پیراهن نیز لباس آستین کوتاه مخملی به رنگ قرمز پوشیده بود که تا سر زانوان او را می پوشاند و آستین هایی تا زیر آرنج داشت. سر آستین ها و حاشیه ی جلوی آن، کرمکدوزی شده بود.

دمپاهای شلوار مشکی او نیز به مچ پاهایش چسبیده بود و تا روی گیوه هایش را می پوشاند و بریدگی چند سانتی متری آن ها به وسیله ی پولک و سکه بسته شده بود.

چارقد ظریف و نازک گلدار ابریشمی ریشه داری با زمینه ی قرمز و گل های طلایی، گیسوان خرمایی رنگ او را پوشانده بود و دنباله ی آن از پشت سرش آویزان بود. جلوی چارقد نیز با مهره های یاقوتی زیبایی تزیین شده بود.

کهزاد، رو به دخترش کرد و گفت : « دخترم، خیلی مواظب فرهاد باش ! اگر زمین بخورد، زخم هایش سر باز می کند. زیاد هم از این جا دور نشوید. »

ایلدا گفت : « چشم، بابا کهزاد ! »

ایلدا، وقتی متوجه شد که پای راست فرهاد هنوز قدرت کافی برای پیاده روی ندارد، به داخل کلبه رفت و با عصایی که از چوب درختان جنگلی ساخته شده بود برگشت و آن را به فرهاد داد. فرهاد، آهسته به کمک عصا راه افتاد و ایلدا هم دوش به دوش او قدم می زد.

فرهاد که حالا دیگر به ایلدا و پدرش اعتماد کامل داشت و زندگی خود را مدیون آن ها می دانست، ایلدا را در جریان ماموریتشان و نقشه ی قتل رضاقلی بیگ گذاشت و گفت : « من تا ماموریتم را به انجام نرسانم روی بازگشت به داریان را ندارم. »

سپس رو به ایلدا کرد و گفت : « حالا شما بگویید چرا با پدرتان تنها در این کلبه ی دور افتاده زندگی می کنید ؟ مادرتان کجاست ؟ خواهر و یا برادری ندارید ؟ »

خاطرات گذشته در ایلدا جان گرفت و اشک در چشمانش حلقه زد. ولی پس از چند دقیقه سکوت، بالاخره لب باز کرد و گفت : « همین طور که در این مدت دیده اید، شغل پدرم شمشیر سازی است. بعد از قتل نادر شاه، خان زند، از پدرم خواست که به این کلبه ی جنگلی بیاید و کارگاه شمشیر سازیش را در این جا بنا کند. »

– « چرا این جا ؟ مگر داخل شهر نمی توانست به این کار بپردازد ؟ »

– « چرا. تا یک سال پیش، ما هم ساکن شهر بودیم و پدرم هم همان جا کارگاه شمشیر سازی داشت. ولی خان، می خواست بیرون از شهر نیز کارگاهی داشته باشد تا اگر روزی شهر به وسیله ی جانشینان نادر شاه اشغال شد، بتواند از بیرون به شهر حمله کند و سربازانش در بیرون شهر هم سلاح کافی برای جنگیدن داشته باشند. »

ایلدا، دوباره سکوت کرد. حالا دیگر اشک هایش کاملا بر گونه هایش جاری بود.

فرهاد که متوجه تغییر حالت و اندوه شدید او شده بود، گفت : « اگر برایت مشکل است و حرف زدن آزارت می دهد، بقیه اش را نمی خواهد بگویی. باشد برای وقتی دیگر. »

ایلدا، سعی کرد آرامش خود را به دست آورد و گفت : « بالاخره که باید این حقیقت تلخ را پذیرفت. چند ماه پیش وقتی پدرم برای گرفتن سفارش جدید به شهر رفته بود، عده ای راهزن از خدا بی خبر به طمع غارت شمشیرها به این جا حمله کردند. آن موقع، من رفته بودم در جنگل قدم بزنم. وقتی برگشتم متوجه حضور آن ها شدم. راهزنان را دیدم که در حال کشتن مادر و خواهر و برادرانم هستند. آن ها جلو چشمان من، عزیزانم را به قتل رساندند.

وحشت زده بودم و زبانم بند آمده بود. نمی دانستم چه کار کنم. راهزنان، متوجه حضور من نشدند. با عجله دویدم و خودم را به شهر رساندم. پدرم به اتفاق عده ای از سربازان کریم خان به این جا آمدند. ولی دیگر کار از کار گذشته بود و مادر و خواهر و برادرانم کشته شده بودند.

چند روز بعد، سربازان کریم خان، راهزنان را دستگیر کرده و به دستور خان، آن ها را گردن زدند. من از آن زمان تا روزی که تو را یافتیم زبانم بند آمده بود. ولی وقتی با آن وضعیت رفتم تا پدرم را در جریان زخمی و مدفون شدن شما در زیر برف ها قرار دهم، دوباره زبانم باز شد و بی اختیار شروع به حرف زدن کردم.

به خاطر همین هم پدرم زبان باز کردن مرا مدیون شما می داند و هر روز کلی به من سفارش می کند که مواظب شما باشم تا هر چه زودتر سلامتی خودتان را به دست آورید. »