ایلدا، به سرعت از پل گذشت و به سمت کلبه دوید و دقایقی بعد، در حالی که افسار اسب را در دست داشت، بازگشت و به پدرش کمک کرد تا فرهاد را بلند کرده، بر پشت اسب قرار دهد.

نوشته:جلیل زارع|

گرگی، پارس کنان به طرف رودخانه می دوید و ایلدا هم دنبال او روان بود. از روی پل چوبی که دو طرف عرض رودخانه را به هم متصل می کرد، گذشتند و آن طرف، متوقف شدند. گرگی، سگ با وفایی بود و هرگز صاحبش را ترک نمی کرد. ایلدا، به دقت گرگی را زیر نظر داشت. عادت گرگی را می دانست. حتماً چیزی او را به این جا کشانده بود.مثل این که وجود غریبه ای را در این اطراف حس کرده باشد، دائم دم تکان می داد و کنار رودخانه بو می کشید. عاقبت هم ایستاد و با دست هایش شروع به کنار زدن برف ها کرد.

وقتی به اندازه ی کافی، برف ها کنار زده شد، نگاه یلدا به روی دست مردی افتاد که به نظر می رسید صاحب آن به علت بارش سنگین برف دو روز اخیر، در زیر برف ها مدفون شده است. کمک کرد و تند و تند با دست هایش برف ها را کنار زد. چهره ی یخ زده ی فرهاد، نمایان شد.

ایلدا، خیلی ترسیده بود. کمی عقب عقب رفت. ولی دوباره برگشت و این بار، کف دست خود را جلوی دهان فرهاد گرفت. احساس کرد هنوز نفس می کشد. بیش از این، صبر جایز نبود. با سرعت به طرف کلبه دوید. گرگی هم او را دنبال کرد.

کهزاد، مشغول شکستن هیزم بود. ایلدا، در حالی که نفس نفس می زد، با کلماتی بریده بریده گفت: « با . . . با . . . بابا … که . . . که … کهزاد! »

کهزاد، هر چند احساس می کرد حادثه ای دخترش را این طور وحشت زده کرده است، ولی از این که می دید بالاخره ایلدا زبان باز کرده است، خوشحال بود. چند ماه از آن حادثه ی وحشتناک می گذشت. درست از همان روز، زبان ایلدا هم بند آمده بود و هیچ حرفی نمی زد. حق هم داشت. راهزنان، جلو چشمانش مادر و خواهران و برادرانش را کشته بودند. هر چند روز بعد، سربازان کریم خان زند، آن ها را یافته و به سزای اعمال ننگینشان رساندند، ولی با این کار، مادر و خواهران و برادران ایلدا، زنده نشدند.

ghaledaryon

کهزاد، دخترش را در آغوش گرفته و او را نوازش کرد. ایلدا، بی قرار بود و مرتب به سمت رودخانه اشاره می کرد.

کهزاد، تیشه را به کناری انداخت و همراه دخترش به سمت رودخانه رفت. گرگی هم دنبال آن ها راه افتاد. از روی پل گذشتند و به جایی رسیدند که فرهاد بی هوش میان برف ها افتاده بود. کهزاد، کاملاً برف ها را کنار زد و فرهاد نیمه جان را بیرون کشید.

سرمای زیاد، او را منجمد کرده بود و خون ریزی بند آمده بود. کهزاد، چندبار با مشت روی سینه ی فرهاد کوبید. سپس نبض او را گرفت و رو به ایلدا کرد و گفت: « نبضش می زند. هنوز زنده است. زود برو اسب را بیاور ! باید هر چه زودتر او را به کلبه برسانیم. یخ زده است بیچاره. باید بدنش را گرم نگاه داریم. خیلی خون از بدنش رفته است. دیر بجنبیم جوان مردم از بین می رود. »

ایلدا، به سرعت از پل گذشت و به سمت کلبه دوید و دقایقی بعد، در حالی که افسار اسب را در دست داشت، بازگشت و به پدرش کمک کرد تا فرهاد را بلند کرده، بر پشت اسب قرار دهد.

کهزاد گفت: « باید اسب را بتازانیم، حرکت یورتمه ی اسب می تواند قلب این جوان را به کار اندازد. سپس سوار اسب شد. فرهاد به روی شکم، جلو او روی اسب قرار داشت و دست و پاهایش دو طرف بدن است آویزان بود.

کهزاد، اسب را به حرکت یورتمه وا داشت . چند بار حاشیه ی طول رودخانه را پیمود. بعد فرهاد را کمی جابه جا کرد و گوشش را به سینه ی او چسباند و گفت: « صدای ضربان قلبش را می شنوم. حالا باید هر چه زودتر او را به کلبه ببریم و بدنش را گرم کنیم. »

به راه افتادند. گرگی هم پشت سر آن ها، دم تکان می داد و می رفت. آهسته از روی پل چوبی گذشتند و خود را به کلبه رساندند. ایلدا به پدرش کمک کرد تا فرهاد را از اسب پیاده کرده و به کلبه ببرند. او را روی تخت خواباندند.

ایلدا، وحشت زده بود و آرام، آرام اشک می ریخت. با بغض، بریده بریده گفت: « با . . . با . . . بابا… کهزاد، نگذار بمیرد ! »

کهزاد، به دخترش نگاه کرد و گفت: « نگران نباش دخترم! زنده می ماند. حالا برو آب گرم کن ! باید بدنش را با آب گرم بشوییم، تا یخ هایش باز شود. برو دخترم! برو! »

و بعد رفت دم آهنگری را از کنار کوره برداشت و با آن او را تنفس مصنوعی داد. کم کم، تنفس فرهاد به حالت عادی خود برگشت.

ایلدا، از کلبه بیرون رفت و خیلی زود با سطلی پر از آب برگشت. اجاق را روشن کرد و دیگی را پر از آب کرده، روی آن گذاشت. کمی که ولرم شد، آن را برداشت و به پدرش داد. کهزاد، پیراهن و پاچه های شلوار فرهاد را برید و بدن او را با آب ولرم شست وشو داد. بعد هم چند پتو روی او انداخت تا بدنش گرم بماند و گفت: « پای چپ و پهلوی راستش تیر خورده است. تا به هوش نیامده است، باید گلوله ها را از بدنش بیرون بیاوریم. »

سپس همان کاردی که با آن لباس های فرهاد را پاره کرده بود، روی شعله ی اجاق قرار داد و وقتی خوب داغ و ضد عفونی شد، آن را برداشت و گوشه ی تاقچه گذاشت تا کاملاً خنک شود. آن گاه، با آن، دور زخم های فرهاد را خراش داد.

ایلدا جیغ کشید و عقب رفت. کهزاد رو به دخترش کرد و گفت: « این جا نایست دختر! برو . . . نگاه نکن!»

ولی ایلدا دوباره جلو آمد و گفت: « نه پدر! بگذار کمکت کنم. او نباید بمیرد.»

کهزاد، نگاهی به دخترش انداخت که سر تا پا می لرزید. دست هایش را به سوی آسمان بلند کرد و خدا را شکر کرد. دخترش، زبان باز کرده بود و حرف می زد.

گلوله ها را از ران و پهلوی فرهاد بیرون آوردند. ایلدا رفت و کمی دوا گلی و مرکورکروم و مقداری هم پشم خرگوش آورد. کهزاد، جای زخم ها را شست و شو داد و کمی هم پشم خرگوش روی آن قرار داد تا جلو خونریزی را بگیرد و با پارچه های تمیز، زخم ها را بست.

ایلدا مرتب هیزم در اجاق می ریخت تا کلبه هم چنان گرم بماند. چند پتوی دیگر هم آورد و روی فرهاد انداخت. تا غروب آفتاب، بالای سر فرهاد ماند و از او مواظبت کرد. فرهاد، هم چنان بی هوش روی تخت خوابیده بود.

کهزاد به دخترش نزدیک شد و گفت: « به اندازه ی کافی بدنش گرم شده است. دیگر کم کم باید به هوش می آید. به گمانم، دو سه روزی زیر برف بوده است. سرما بدن او را منجمد کرده و خونریزیش را بند آورده و او را زده نگه داشته است. چند روزی آب و غذا وارد بدنش نشده است، حالا که بدنش گرم شده و فعالیت خود را از سر گرفته است، نیاز به آب و غدا دارد. ولی تا به هوش نیاید، نمی شود به او آب و غذا داد. تو باید با پارچه ی خیس، مرتب بدنش را مرطوب نگه داری تا آب بدنش کم نشود.»

ایلدا، ظرف آبی آورد و پارچه هایی را در آن خیس کرده، فشار داد و روی پیشانی، لب ها و بدن فرهاد گذاشت و بدون آن که احساس خستگی کند، با وسواس چند ساعتی به این کار ادامه داد.

کهزاد، شعله ی چراغ گردسوز را به صورت فرهاد نزدیک کرده، پلک های او را باز کرد و در چشمانش خیره شد و گفت: « مردمک چشم هایش گشاد شده است. زنده می ماند. »

ایلدا، بعد از مدت ها لبخندی بر روی لب هایش نشست. دست ها را بالا برد و خدا را شکر کرد.

فرهاد، نیمه های شب به هوش آمد. خیلی درد می کشید ولی قادر به تشخیص اطرافش نبود. تب و لرز به سراغش آمده بود و هزیان می گفت.

ایلدا تا طلوع آفتاب، بدون آن که پلک بر هم زند، بالای سرش نشست. هر وقت، تب می کرد، پاشویه اش می داد و با پارچه ی خیس پیشانیش را خنک نگاه می داشت و لب های او را هم با پارچه ی نم دار خیس می کرد.

ساعتی بعد، همان طور که کنار تخت، بالای سر فرهاد نشسته بود و پارچه ی خیس را در دست داشت، از خستگی خوابش برد و وقتی چشم باز کرد، فرهاد هوشیاری خود را به دست آورده بود و پدر داشت شیر گرم به او می خوراند.