جیران، دوباره لب باز کرد و گفت : « خان ! خودتان بهتر می دانید که سیاه روی سیاه پوشیدن، اصلاً شگون ندارد. خدا رحمت کند سپیده را؛ زن صبور و با وقاری بود. بعد از گذشت چهارماه و ده روز، رخت سیاه، روحش را آزرده می کند.»

جلیل زارع|

چند روزی می شد حسن خان با خانواده، برای تسلای خاطر محمد خان و خانواده اش به داریان آمده بودند. جیران از حسن خان خواست تا با هم به باغ بروند و کمی قدم بزنند. حسن خان، بی حوصلگی را بهانه کرد.

ولی جیران گفت : « خان ! می خواهم با تو حرف بزنم. جلو این همه چشم و گوش که نمی شود راحت حرف زد ! می شود ؟ »

خان، چاره ای جز پذیرش درخواست همسرش نداشت. وقتی جیران تصمیم به کاری می گرفت، مشکل می شد او را منصرف کرد.

قدم زنان به باغ رفتند. در راه، جیران پس از کمی مقدمه چینی گفت : « ببین خان ! طاهر، دوباره می خواهد ستاره را برایش خواستگاری کنیم. »

حسن خان که اصلا انتظار شنیدن چنین حرفی را نداشت، با تعجب پرسید : « مگر همین طاهر نبود که دو پایش را در یک کفش کرد که من و ستاره برای هم ساخته نشده ایم و به درد هم نمی خوریم !؟ چه طور شد دوباره هوای ستاره به سرش زد !؟ این بار دیگر، چه خوابی برای این دخترک بیچاره دیده است ؟ مگر مردم مسخره ی ما شده اند که یک روز … »

جیران، حرف شوهرش را قطع کرد و گفت : « خان ! خودت بهتر می دانی که طاهر فقط به خاطر فرهاد از وصلت با ستاره منصرف شد. فرهاد، دوست صمیمی طاهر بود. او هم وقتی دید ستاره و فرهاد دلبسته ی هم هستند،به خیال خودش خواست فداکاری کند. »

– « و حالا پس از مرگ فرهاد، دوباره فیلش یاد هندوستان کرده است! من که بعد از آن آبرو ریزی، دیگر روی خواستگاری مجدد را ندارم. »

ـ « من هم نگفتم شما با خان در این مورد حرفی بزنید. خان، الآن عزادار است. فعلاً وقت این حرف ها نیست.»

ـ « پس منظورتان چیست؟»

ـ « آسیاب به نوبت. شما فعلاً کاری کنید که خان دستور بدهد علم های سیاه را از سردر خانه ها پایین بیاورند. »

ـ « ولی هنوز بیش از یک ماه از مرگ فرهاد نگذشته است! مردم چه می گویند!؟»

ـ « نگفتم که لباس های سیاهشان را بکنند. گفتم علم های سیاه را جمع کنند. امسال، خانواده ی برادرم به خاطر مرگ سپیده و فرهاد، عید نداشتند. رعیت هم به احترام خان، از جشن و سرور سال نو چشم پوشیدند؛ به جای سبزه، علم سیاه بر سر در خانه هایشان زدند. فردا سیزده نوروز است. باید نحسی سیزده را از خانه هایشان به در کنند یا نه؟ شگون ندارد کسی سیزده نوروز را در خانه بماند. فردا روزی، اگر زبانم لال، اتفاقی دیگر افتاد، مردم نمی گویند نحسی سیزده دامنگیرمان شد!؟ نمی گویند اگر در خانه نمی ماندیم و سیزده امان را به در می کردیم، این اتفاق نمی افتاد!؟ نمی بینی چه طور سیاهی شوم عزا بر قلعه ی داریان سایه انداخته !؟»

ـ « همین؟»

ـ « بله. همین. خان را متقاعد کنید جارچی را بفرستد در قلعه جار بزنند که برای رفع قضا و بلای بیش تر از سر مردم، علم های سیاه را پایین بیاورند و فردا از خانه به در شوند تا نحسی سیزده دامنگیرشان نشود . بقیه اش را دیگر بسپارید به من .»

به آلاچیق رسیدند . رفتند زیر آلاچیق روی تخت نشستند و مشغول تماشای شکوفه های رنگارنگ درختان باغ شدند .

– حسن خان به یاد گذشته افتاد و گفت: « انگار همین دیروز بود که خان بزرگ دستور داد این آلاچیق را وسط باغ سرپا کنند . آن موقع تازه درختان انار را قلمه زده بودند. ببین الآن چه طور قد کشیده و رشد کرده اند . بوی گل های انار و شکوفه های درختان همه جا پیچیده. »

– « و همان موقع بود که تو از من خواستگاری کردی.»

– « و تو هم به خاطر من، یک تنه رو در روی همه ایستادی و دو پایت را در یک کفش کردی که من پسر عمویم را نمی خواهم . مثل همین آلان که ….»

جیران وسط حرف شوهرش پرید و گفت: « قضیه من و پسر عمویم فرق می کرد . ما نامزد نبودیم . فقط می گفتند ناف مرا به اسم پسر عمویم برده اند. همین. ولی . . . »

ـ « می دانم. ولی ستاره و طاهر رسماً نامزد هم بودند. ستاره حق نداشت دل به فرهاد ببندد.»

ـ « خان! درست نیست حرف گذشته را پیش بکشیم. فرهاد بیچاره هم دستش از این دنیا کوتاه است. شگون ندارد پشت سر مرده حرف بزنیم.»

ـ « ولی من نمک نشناس نیستم و هیچ وقت فراموش نمی کنم که تو چه طور به خاطر من، با وجود قول و قرارهای خان بزرگ با عمویت، پشت پا به رسم و رسوم اجدادیمان زدی.»

جیران، رنگ به رنگ شد و در حالی که گوشه ی چارقدش را دور انگشتانش می پیچید، سرش را به زیر انداخته، لبخندی زد و گفت: « یل نامداری مثل حسن خان، ارزش در افتادن با رسم و رسومات را داشت. تازه من آن قدرها هم که تو می گویی یکه و تنها نبودم. برادرم محمدخان، مثل کوه پشتم بود.»

با گفتن این حرف، بغضش ترکید؛ اشک در چشمانش جمع شد و ادامه داد: « بمیرم برای بی کسی و تنهایی برادرم. این از خواهرت زلیخا که موقع به دنیا آوردن ستاره، سر زا رفت و خان را تنها گذاشت؛ این هم از سپیده.
خان! سپیده، الان وقت مردنش نبود.»

ـ « اگر هم می ماند، کمرش زیر بار داغ فرهاد می شکست. بعد از داراب، تمام دلخوشیش، فرهاد بود. »

جیران که دلش نمی خواست خاطراتش رنگ و بوی غم بگیرد، حرف را عوض کرد و گفت: «هوا دارد تاریک می شود خان! بهتر است برویم. تو هم هر چه زودتر باید با خان صحبت کنی تا مردم هم فرصت کنند سور و سات سیزده بدرشان را به راه کنند. »

هنگام غروب، حسن خان، نزد محمدخان رفت و پس از کلی مقدمه چینی، موضوع را با او در میان گذاشت و متقاعدش کرد که دستور بدهد رعیت، علم سیاه را از سر در خانه هایشان جمع کنند.

پس از آن که جارچی در قلعه جار زد که رعیت می توانند علم های سیاه را از سردر خانه هایشان پایین بیاورند و آماده شوند تا با طلوع خورشید، نحسی سیزده را از خانه هایشان به در کنند و به دشت و کوه و صحرا بروند، جیران هم به سراغ نازگل و ستاره رفت.سر و رویشان را بوسید . قربان صدقه اشان رفت و بعد هم دستور داد اجاق ها را روشن کنند و سور و سات سیزده بدر را تدارک ببینند.

آفتاب طلوع کرده و علم های سیاه از سر در خانه ها برداشته شده بود. مردم قلعه ی داریان، آماده بودند تا پشت سر خانواده ی خان، به دامان طبیعت بروند.

جیران، با بقچه ای که زیر بغل داشت، نزد خان رفت و بعد از تسلا دادن برادر، گفت : « انشاءالله که از این پس شادی و نشاط در خانه اتان را بکوبد و گرد غم بر چهره ی نازنینتان ننشیند. »

بعد هم ، بقچه را باز کرد؛ پیراهنی سفید از آن بیرون آورد و گفت : « خان ! اجازه بدهید رخت سیاه را از تنتان در آورم. »

اشک در چشمان خان جمع شد و گفت : « هنوز چند ماه از مرگ سپیده و بیش از یک ماه از مرگ فرهاد نمی گذرد، چه طور دلم راضی می شود سفید بپوشم !؟ »

جیران که سعی می کرد جلو جاری شدن اشک بر گونه هایش را بگیرد، لبخند تلخی زد و گفت : « خواهر به قربانت برود خان ! این شتری است که در هر خانه ای می خوابد. تا بوده در داریان رسم بر این بوده که بعد از گذشت چهار ماه و ده روز از مرگ زن، شوهر و فرزندانش، رخت سیاه از تن کنده و لباس سفید می پوشیده اند. درست نیست خان سنت شکنی بکنند. »

خان، سرش را به زیر انداخت تا قطرات اشکی که در چشمانش حلقه زده بود، پنهان کند و گفت : « ولی یک ماه بیش تر از مرگ فرهاد نمی گذرد. »

جیران، دوباره لب باز کرد و گفت : « خان ! خودتان بهتر می دانید که سیاه روی سیاه پوشیدن، اصلاً شگون ندارد. خدا رحمت کند سپیده را؛ زن صبور و با وقاری بود. بعد از گذشت چهارماه و ده روز، رخت سیاه، روحش را آزرده می کند.»

و بعد، نیم نگاهی به نازگل انداخت و ادامه داد: « بمیرم برای دخترم نازگل، فرهاد، یلی بود برای خودش؛ نور به قبرش ببارد، شگون ندارد بعد از کندن لباس سیاه، لباس سیاه دیگری به تن کنند. سپید بپوشید تا روح مادر و فرزند، آرامش پیدا کند.»

و بعد، پیراهن سفید را روی دوش برادرش انداخت و صلوات فرستاد. همه، با جیران هم صدا شدند و آهنگ خوش صلوات، فضای عمارت را پر کرد.

بعد هم نوبت احمد و داریوش و نازگل و ستاره شد. جیران، لباس های سپید آن ها را هم از بقچه بیرون آورد و بر روی دوششان انداخت.

خان هم دستور داد، رخت سیاه را از تن حسن خان و همسر و فرزندانش بیرون بیاورند.

عده ای را هم فرستاد تا به خانه ی جابر و جهانگیر بروند ولباس سپید بر تنشان بپوشانند و آماده اشان کنند تا سیزه را از خانه هایشان و غم و اندوه را از دلشان به در کنند.