فرهاد، پاسخ داد : « دایی من، خان سه چشمه است. پیک می تواند به سه چشمه برود و خبر زنده بودن مرا به پسر داییم طاهر که دوست صمیمی من است، برساند. او خودش می داند چه طور خانواده را در جریان بگذارد. »

جلیل زارع|

ایلدا، پدرش را در جریان تصمیم فرهاد قرار داد.

کهزاد رو به فرهاد کرد و گفت : « طبق اخباری که من کسب کرده ام، قشون رضاقلی بیگ قبل از رفتن نتوانستند رد پایی از رفیقت پیدا کنند. پس او به احتمال زیاد، راه داریان را پیش گرفته است. اگر در راه اتفاقی برایش نیفتاده باشد، حالا دیگر باید به داریان رسیده باشد. با این حساب، خانواده نگرانت هستند. باید هر چه زودتر آن ها را از نگرانی بیرون آوری. »

فرهاد گفت : « ولی من فعلا با دست خالی روی برگشتن به داریان را ندارم. »

– « تصمیم در این مورد باشد برای بعد. فعلا با این وضعیت جسمی، تا چند هفته ی دیگر نمی توانی جایی بروی. باید بیش تر استراحت کنی تا حالت کاملا خوب شود »

ایلدا، رو به پدر کرد و گفت : « پس چاره چیست ؟ خانواده ی فرهاد، چه طور باید از حال او با خبر شوند ؟ »

ghaledaryon

کهزاد، پاسخ داد : « من پیشنهادی دارم. »

ایلدا، پرسید : « چه پیشنهادی بابا کهزاد ؟ »

– « اگر فرهاد بپذیرد، من می توانم پیکی را به داریان بفرستم تا خبر سلامتی او را به خانواده اش برساند. »

فرهاد، گفت : « فکر خوبی است. ولی اگر پای پیک به داریان برسد، خان حتما کسی را با او می فرستد تا مرا به داریان باز گرداند. »

– « خب، چه بهتر. هر چند تا آن زمان حال تو هم بهتر شده است؛ ولی باز هم تنهایی بر نگردی بهتر است. »

– « ولی تا رضاقلی بیگ، زنده است من به داریان بر نمی گردم. »

– « مثل این که فراموش کرده ای رضاقلی بیگ کیست ؟ او یکی از فرماندهان جنگی ابراهیم خان است و به زودی سپاه عظیمی بسیج می کند و به اصفهان بر می گردد. رضاقلی بیگ، به خون تو تشنه است. تو چه طور می توانی بار دیگر به قشون برگردی و نقشه ی قتل او را بکشی ؟ »

– « حتما راهی وجود دارد. راهش را پیدا می کنم. »

– « بر فرض که حق با تو باشد، تا آن موقع می خواهی خانواده ات را در بی خبری بگذاری ؟ فکر می کنی وقتی رفیقت جریان را برای خان داریان تعریف کند، او ساکت می نشیند و کسی را برای پیدا کردنت به ملایر نمی فرستد ؟ »

– « من هم دلم نمی خواهد آن ها در بی خبری بمانند. می گویم پیک نباید به داریان برود. »

ایلدا، رو به فرهاد کرد و گفت : « پس چه طور می خواهی آن ها را از وضعیت خودت با خبر کنی ؟ »

فرهاد، پاسخ داد : « دایی من، خان سه چشمه است. پیک می تواند به سه چشمه برود و خبر زنده بودن مرا به پسر داییم طاهر که دوست صمیمی من است، برساند. او خودش می داند چه طور خانواده را در جریان بگذارد. »

کهزاد، این تصمیم را منطقی تر دانست و چند روز بعد، پیکی مطمئن را نزد فرهاد آورد.

فرهاد، آدرس منزل حسن خان را به او داد و گفت : « به آن جا که رسیدی، سراغ طاهر پسر داییم را بگیر و خبر زنده بودن مرا به او بده. ولی چیزی در مورد محل اسکان من نگو. از قول من به او بگو ممکن است سفر من به درازا بکشد. بگو فرهاد گفته است تا ماموریتم را تمام نکنم به داریان باز نخواهم گشت. »

کهزاد هم سفارش های لازم را به پیک کرد و او را روانه ی سه چشمه نمود.