ستاره، خان را دید که از پلکان عمارت پایین می آمد. سرش را از شرم به زیر انداخت. نازگل، خود را به فرهاد رساند و در آغوشش فرو رفت و با صدای بلند، زار زار گریست.

نوشته:جلیل زارع|

ستاره، از درون ماتم گرفته بود. ماتمی از جنس بهت و سکوت ! باز هم نمی توانست گریه کند. خلوتی می خواست تا هرم آتش درونش را با دیدگان بی فروغش آشنا سازد و ابرهای انتظار را به واکنش وادارد. چه قدر میل بارش داشتند دو چشم انتظارِ بر در دوخته ی ستاره در این لحظات !

درون گر گرفته اش، خلوتی می خواست برای سوزاندن پر پروانه ی دل بی قرار. ولی تنهایش نمی گذاشتند. مرضیه و نازگل، مدام قربان صدقه اش می رفتند و لباس مراسم عقد کنان را بر تنش می پوشاندند: « دامن گلدار گشاد و پرچین با حاشیه دوزی و پولک های شب نما؛ پیراهن چاک دارِ بلند از جنس حریر نرم که زیرپوش و قسمتی از درازای دامنش را می پوشاند و تا روی کفش هایش می رسید؛ کلاهی کوچک، نازک و سفید از جنس ململ تزئین شده با ده اشرفی که با دو رشته بند باریک بر چانه اش بسته شده بود و چارقد اطلس زر دوزی شده ی سه گوشِ روی آن که از پشت، موهای بلندِ تا کمر رسیده اش را می پوشاند؛ رشته ای از اشرفی بر پیشانی و دو اشرفی بزرگ دیگر به نام ” پاگون ” که در دو طرف پیشانی قرار گرفته بود و بر زیبایی پوشش موی سرش می افزود. »

دستمال ترکی را که به پیشانیش بستند، منقلب شد. سپیده، بارها این دستمال را به او نشان داده و گفته بود : « سوغات شیراز است. هدیه ای است از طرف فرهادم. خودم روز عقد کنان طوری بر پیشانیت می بندم که همه ی دخترکان قلعه ی داریان، انگشت به دهان بمانند. »

ghaledaryon

آرام آرام، پلک هایش بر هم آمد و قطرات اشکی را که ناخوانده میهمان چشمانش شده بود، پوشاند. از بیرون اتاق، صدای همهمه می آمد. صداها بلند و بلندتر شد و تا پشت در اتاق رسید. با عجله، چند ضربه به در خورد. مرضیه بلند شد و در را باز کرد. مادر مرضیه بین زنان قلعه، با شور و هیجان وصف ناپذیری دخترش را در آغوش گرفت و بوسید. بعد به سمت نازگل آمد و گفت : « مژده بدهید خانوم. خبری خوش برایتان دارم. »

ستاره، نیم خیز شد. قلب بی قرارش در سینه بی تابی می کرد. مادر مرضیه، طاقت نیاورد و قبل از آن که نازگل و ستاره چیزی بگویند با عجله گفت : « چشم و دلتان روشن ! فرهاد از سفر برگشت. مژدگانی بدهید، فرهاد زنده است ! »

ستاره، منتظر نازگل نماند و با همان لباس عقد، دوان دوان از اتاق بیرون رفت. نازگل هم در حالی که اشک شوق از دیدگانش جاری بود، پشت سرش راهی شد. جمعیتی که دور تا دور فرهاد، حلقه زده بودند با دیدن ستاره و نازگل، کنار رفتند.

ستاره، خان را دید که از پلکان عمارت پایین می آمد. سرش را از شرم به زیر انداخت. نازگل، خود را به فرهاد رساند و در آغوشش فرو رفت و با صدای بلند، زار زار گریست.

ستاره، بر جای خود، خشکش زده بود. دست و پایش را گم کرده بود. نمی دانست چه کار بکند ! سرش را بلند کرد. نگاه فرهاد در نگاهش گره خورد. قلبش چنان به تپش افتاده بود که گویی قفس سینه، تحمل نگهداریش را نداشت.

پاهایش بی آن که اراده ای در کار باشد، دویدن گرفت. از کنار فرهاد گذشت و پشت به جمعیت، شتابان دور شد. نفهمید چه طور خود را به باغ رساند و فاصله ی در باغ تا آلاچیق را دوید. به یکی از ستون های آلاچیق تکیه داد. فرهاد را دید که بی پروا به سویش می آمد. حالا شاهزاده ی رویاهایش در انارستان بود. زیر درخت انار. همان درخت انار دیرینه و آشنا.

دست برد، انار بزرگی را که بر بالاترین شاخه ی آن جا خوش کرده بود، چید. آن را بویید و آرام آرام به سمت ستاره آمد.

صدایی در گوششان پیچید. ستاره، با رعب و وحشت، به پشت سرش نگاهی انداخت. طاهر بود؛ با صورتی برافروخته و چشمانی از حدقه در آمده !

طوفانی عظیم، وزیدن گرفت و شاخه های درختان را به کوبید. فرهاد را از جا کند و به آسمان پرتاب کرد. هر چه طاهر، بیش تر به ستاره نزدیک می شد، فرهاد از او بیش تر فاصله می گرفت.

انار در دستان فرهاد، بزرگ و بزرگ تر می شد. طوفان، آن را از دستان فرهاد ربود و به سمت ستاره، پرتاب کرد. فرهاد، هر لحظه دورتر و کوچک تر می شد و انار نزدیک تر و بزرگ تر ! آن قدر بزرگ که تمام پهنه ی آسمان را پوشاند.

فرهاد، در پهندشت آسمان، پشت کوه های سر به فلک کشیده، غروب کرد. آسمان، برقی زد و غرش کنان، انار را نشانه رفت. انار، ترک برداشت. دانه های سرخ و درشت، از دل انار، باریدن گرفت. هر چه دانه ها پایین تر می آمدند، روان تر می شدند.

آسمان، بر بستر باغ، انار می گریست. اشک انار، بر چهره ی زیبا و معصوم ستاره باریدن گرفت و گونه هایش در دستان باد، رها شد.

صداهایی به گوشش رسید. آرام آرام، پلک هایش از هم فاصله گرفت. مرضیه، داشت بر گونه هایش سیلی می نواخت و نازگل، آب به صورتش می پاشید. شنید که مرضیه می گفت : « نازگل جان، خدا را شکر، به هوش آمد. »