در کنار مسجد قدیمی داریون که کار بازسازی آن متوقف شده ، خیمه گاه بزرگی برپا شده بود ، به سوی جایگاه حرکت کردم ،آقای سید اکبرخانی (از قدیمی های داریون ) را دیدم که در جلو مغازه کوچک خود روبروی مسجد با آرامی به سینه می زد

یوسف بذرافکن|

همزمان با شب تاسوعای حسینی دست تقدیر مرا به سوی پائین شهر داریون کشید ، به سوی مردمی که داریونی ها آنها را بنام مردم « پشت قلعه »می شناسند .

در کنار مسجد قدیمی داریون که کار بازسازی آن متوقف شده ، خیمه گاه بزرگی برپا شده بود ، به سوی جایگاه حرکت کردم ،آقای سید اکبرخانی (از قدیمی های داریون ) را دیدم که در جلو مغازه کوچک خود روبروی مسجد با آرامی به سینه می زد ، سلام کردم ، وارد هیئت شدم ، باورم نمی شد در یک محله قدیمی و پائین شهر این همه جوان آمده باشد ، تعداد انگشت شماری کهن سال به چشم می خورد.

همه جوان بود و با اشتقاق زنجیر می زدند ، نوحه خوان ها هم از جوانان همان محله بودند ، جایگاهی جداگانه هم برای زن ها در نظر گرفته شده بود ، دانش آموزان از دیدن من به هیئت خود تعجب کرده بودند ، متا سفانه دوربینم شارژ نداشت تا عکس بگیرم ، چای هئیت هم جوری دیگر بود برخلاف امروزه که چای را در لیوان یک با مصرف می ریزند، چای این هیئت داخل استکان بود.

مدتی بعد آقای حاج حسن اسدی هم با ویلچر به هیئت آمد نا خود آگاه آمدن حاج حسن اسدی مرا به دنیای کودکی برد زمانی که برای کلاس حدیث جمعه شب های شهید حاج شیر علی سلطانی به مسجد حاج جانقلی می رفتم ، حاج حسن هم کنار حوض می نشست و به ما می گفت : بچه اذیت نکن ، اینجا مسجد است . چه دورانی بود ، شهید سلطانی باسر بدون عمامه و عبای که جیب گشادش پر از شکلات و آب نبات بود و حدیث « ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه » که اولین بار قبل از انقلاب آن شهید بزرگوار به ما و شهید سبز علی زارع آموخت در همین خاطرات بودم که گذشت زمان را متوجه نشدم و بعد به قصد رسیدن به هیئتی دیگر به راه افتادم .