… یاد دارم روزگاری را که تمام هست و نیستم خلاصه می شد در صدفی، آن هم در دل دریایی به وسعت آب بر آب.   جلیل زارع| … و حالا، دور افتاده از اعماق دریا، پر از هست و نیستم. هستِ جان کندن و نفس باختن، و نیستِ مهجوری و محبوسی. … دلم می […]

… یاد دارم روزگاری را که تمام هست و نیستم خلاصه می شد در صدفی، آن هم در دل دریایی به وسعت آب بر آب.

 

جلیل زارع|

… و حالا، دور افتاده از اعماق دریا، پر از هست و نیستم. هستِ جان کندن و نفس باختن، و نیستِ مهجوری و محبوسی.

… دلم می خواهد دگر بار، دل به دریا بزنم؛ رشد و نموِّ دریایی کنم؛ و روند تکاملیم خلاصه شود در یک چیز؛ فقط یک چیز؛ چیزی به نام مروارید.

… آرزوی پیوستن به دریا، با من رشد کرده است؛ در من، جان گرفته است؛ راحتم نمی گذارد؛ قرار و آرام از دلم ربوده است و بی قرار در انتظار، انتظاری سخت و جانکاه که کی دستی از دل دریا بر آید و این صدفی که از درون، فقط به شوق مروارید شدن، تاب آورده است را دریابد.

… در اندرون من خسته دل، کسی فریاد می زند، فطرتی ساز می زند، ساز دلنواز می زند؛ کسی مرا به نام می خواند و اندیشه ی کمال را در من، جار می زند.

… و این دلِ بی دل، حتا برای یک آنِ در آن، هم از اندیشه و آمال مرواریدی که اگر هم هست، زمینی نیست، تهی نمی شود.

delneveshteha

… و من، سکون را دوست ندارم. غلت زدن، آن هم در اعماق دریا را می خواهم.

… یادم نمی رود، صدفِ جان، سینه گشود و قطره ای را در دل بی دل، جای داد. و به همین هم بسنده کرد. اما خزان بی امان، صدف را نشانه رفت و خاکی را نشانش داد که آبستن حوادث بود. و صدف، شد حادثه ای در دل خاک.

… و چون زاده شد از خاک دون، دنیایی شد از تسلسل و دور باطل، بی خبر از دریای بی انتها.

… و این میوه ی کالِ مانده در احوال، احسن الحال می طلبید در اندیشه ی پویایی و کمال.

… و چه ستم ها که برگ در برگ، ورق خورد از جور ایام، در دفتر خاطرات دلِ دور افتاده از دریاچه های مالامال؛ و چه درختان سایه بر سایه و ثمر در ثمر، که در خزان پژمرد و زمستان دریا را ندید و به بهار پیوند نخورد !

… ولی این دل عاشوراییِ بی فرات، لگد مال می کند فرش در فرش را و خون می پاشد در پهنه ی عرش؛ در آرزوی این که دستی از آسمان، دلم را از زمین برکند و به دریا افکند؛ که بگشاید ناگشوده های این معمای پر اگر و اما را؛ که به فعلیت برساند این گوهر مهجور و محبوس مانده ی قفس در قفس دل را.

… و حال که درمانده ام و اسیر، اسیر و ابیر، ابیر و گرفتار، گرفتار این شب تار، شب تار و بیم موج، بیم موج و گرداب، گرداب در گرداب، باقی ماندن در فرش، عذابم می دهد؛ عذاب در عذاب.

… و چگونه تاب آورم گره خوردن در تار و پود فرش را، وقتی از سوره ی قاف، ” و نحن اقرب الیه من حبل الورید “، عاشقانه مرا به عرش می خواند؛ عارفانه ” انا الیه راجعون ” را نشانم می دهد، که ” انا لله ” ام و بس. هم او که : « قال انّی اعلم مالا تعلمون. »

… و این چیزی که فقط او می داند وبس، و جن و انس و ملک، از درکش عاجزند، هر چه هست، مرا به خود می خواند؛ خودی که “خودآ” هست و مطلوب این میل بی انتها.

… هر چند، کژی و کژ رفتاریِ باعوراهای خزیده و لانه کرده در زمین و نشسته در کمین، نسل اندر نسل، به فساد و عصیان آلوده ام می سازند، ولی این منِ آلوده دامان و خسته از آلایش زمین و زمان، دیگر تاب تیرگی های این خاکدان را ندارد؛ سپیده ی صبحی را آرزو می کند که از پسِ شبِ تیره سر زند و دل کهکشانیم را به پرتو آفتاب رخش منور سازد.

… و این سپیده ای که تمام هست و نیست و آمال و آرزوی این دل مالامال از عشق بی زوال است، تاب پرده های تیره ی آویخته بر بلندای غرور پنجره ها را ندارد؛ پس می زند پرده در پرده را تا به تماشا بنشیند تماشاگه راز بی انتها را که ستاره در ستاره شاهد ولولای این دل بی قرارند و پیش از کوچ، تلاوتگر آیات صبح تابانند. که این صبح تابناک، نه از جنس باعورا که از دل عاشورا سر می زند.

… و چه قدر، پر سیاوشان در لهیب باعورایی زمان، بی اگر و اما، سوخت در سوخت می شود به جرم تهمتی ناروا ! و این سیاوشِ دل، برای فرار از دام باعورا، ناگزیر از تجربه ی آتشی است که پیش از این، ابراهیم را به رقص آورد در شعله های پیچیده در گلبرگ های لطیف و نرم.

… بگذار یهودای زمین و زمان، بر دار کند عیسای وجودم را ! بگذار شغاد، نابرادری را تمام کند در حق رستم واره ی دل مالال از عشق بی زوالم را ! که این دل، نه بر آزر، که بر زر نشست به گاه رقص بر گلبرگ شعله ها.

… و هنوز هم در پس این همه زخم در زخمِ تازیانه های زمین و زمان، ماهیِ دلم در زلال فطرتِ خویش، سرگردان و آسیمه سر، در پی زلال آبی بی انتهاست. و تشنه ای را می ماند که رستگاری را در تشنگی به گاهِ آب بر آب ریختن بر لب فرات تجربه کرده است.

… و میل در پس میل که از این رنگ و اورنگ، دست شوید؛ دست شوید و دامان نیالاید؛ که زمانه ی گاه به ننگ آلوده را هم نوید نور برای این دلِ به تنگ آمده هست.

… و من، دست این صدفِ دل را می گیرم، آرام آرام او را به سمت و سوی ندایی دلنشین می کشانم به شهر آب و آفتاب.

… و دل خوش می کنم تنها به سازی که می نوازد مروارید شدن را در دریای بی انتها؛ که اگر چندی دور مانده ام از اصل، چاره تنها باز جستن روزگار وصل است …

*منبع:توریسم آنلاین