گزارش:جلیل زارع/علی زارع| بسم رب الشهدا و الصدیقین… همه ی ما ، گاهی دلتنگ می شویم و دلمان می خواهد با کسی درد دل کنیم .چه کسی بهتر از شهدا ؟ … دلتنگی هایمان را با شهدا در میان بگذاریم … کسانی که به خاطر رضایت خدا و دل ما ، از خود و دل […]

گزارش:جلیل زارع/علی زارع|

بسم رب الشهدا و الصدیقین…
همه ی ما ، گاهی دلتنگ می شویم و دلمان می خواهد با کسی درد دل کنیم .چه کسی بهتر از شهدا ؟ … دلتنگی هایمان را با شهدا در میان بگذاریم … کسانی که به خاطر رضایت خدا و دل ما ، از خود و دل خود گذشتند .

یکی از این عزیزان، شهید مجید زیخانی است. پاسدار وظیفه شهید مجید زیخانی.

” دلم گرفته بود. زیارت گلزار شهدا و تپه ی نورالشهدا هم آرامم نکرد. خوب بود ولی یک چیزی کم داشت. با علی زارع تماس گرفتم. بی مقدمه از او خواستم برویم خانه ی یکی از خانواده های شهدا برای مصاحبه و از سرگیریِ قلم زدنِ “با شهدای منطقه ی داریون”.

او هم مشتاق تر از من، خانواده ی شهید مجید زیخانی را پیشنهاد کرد. ساعتی بعد با علی زارع راهی دودج شدیم. برادر شهید، جلو در خانه، انتظارمان را می کشید. لبخند بر لب داشت و با آغوش باز ما را پذیرفت؛ متواضع و گشاده رو.

داخل شدیم. مادر شهید، با مهربانی تمام از ما استقبال کرد. من مات و مبهوت از این منظره ی زیبا، سر به زیر افکندم از این همه تواضع و گشاده رویی و صبر و بردباری؛ شرمنده ی روی شهید، مادر صبور و برادر محکم و استوارش. ”

.. در روستای دودج، چشم به جهان گشود. پنجمین فرزند خانواده بود. سه پسر و یک دختر، قبل از او به دنیا آمده بودند. پدرش کشاورز بود. هر چند روی زمین خودش کار می کرد، ولی مثل خیلی از کشاورزان محل، وضع مالی خوبی نداشت. اما او و همسرش، به همین که لقمه ی حلالی سر سفره اشان می آید و لقمه ی حرام در دهان فرزندانشان نمی گذارند، راضی بودند و خدا را شکر می کردند.

هنوز او را از شیر نگرفته بودند که به بیماری سختی دچار شد. پدر، مرتب او را به درمانگاه می برد و مادر، روز و شب بر بالینش می نشست و با صبر و حوصله از او مواظبت و دوا و درمان می کرد. چه قدر نذر و نیاز کردند تا به لطف خدا و مراقبت های شدیدِ مادرش، آن بیماری سخت، دست از سر آن طفل شیرخواره برداشت و مدتی بعد، باز هم شد همان کودک شیرین زبان و پر جنب و جوش؛ سالم و سرحال. حتما حکمتی در کار بوده است. کسی چه می داند، الله اعلم، شاید این ماندن برای رفتنی عاشقانه تر بوده است.

قد کشید و رشد کرد تا به سن شش سالگی رسید. پدرش او را در دبستان دودج ثبت نام کرد تا درس بخواند و با سواد شود. بعد از سپری کردن دوران ابتدایی، ترک تحصیل کرد و مشغول کار شد. دوران جوانی را می گذراند که سایه ی شوم جنگ تحمیلی صدامیان با حمایت و پشتیبانی تمام عیار ابرقدرت هایی مثل آمریکای جنایتکار بر ایران سایه افکند.

به فرمان امام(ره)، سیل مردم همیشه در صحنه بود که روانه ی جبهه های حق علیه باطل می شد. به طوری که تنها پس از گذشت یک سال از آغاز جنگ، ورق برگشت و به لطف خدا و رهبری امام امت و دلیرمردی نوجوانان و جوانان و پایمردی ملت، پیروزی یکی پس از دیگری نصیب ایران اسلامی شد و صدامیان و ابرقدرت های غرب و شرق را به لرزه انداخت.

zikhani1 zikhani2 zikhani3

دودج، نیز از این قاعده مستثنا نبود و پایگاه بسیج شده بود مقر تجمع و اعزام جوانان و نوجوانان دودجی به جبهه ها. و مجید هم یکی از آن ها بود. هنوز دوران سربازیش فرا نرسیده بود که داوطلبانه در لباس مقدس بسیجی عازم جبهه شد. شد رزمنده ی جبهه ی طلاییه. شش هفت ماه بعد هم وقتی به سن سربازی رسید، همان جا در لباس مقدس سربازی به خدمت مشغول شد.

در حالی که او سرباز آقا امام زمان (عج) بود و مشغول رزم بی امان با لشکر کفر، برادرش غلامرضا هم به جبهه رفت. غلامرضا در عملیات فاو حضور فعال داشت و در همان جا، با استنشاق گاز خردل، شیمیایی شد و شد جانباز سرافراز اسلام. شدت مجروحیتش به اندازه ای بود که هنوز پس از سال ها، گه گاه بدنش پر از تاول می شود و آزارش می دهد. ولی او خم به ابرو نمی آورد. چون می داند چرا و برای چه هدف مقدسی به این حال و روز افتاده است.

برادر دیگرش حسن نیز اهل جبهه و جنگ بود. قبل از انقلاب، نیز یک بار به زندان افتاده بود. آن زمان، نیروی شهربانی بود ولی به جرم انقلابی بودن دستگیر و اخراج و زندانی شد.

برادران دیگرشان علی، حسین، رشید، وزیر و رحمان هم مثل آن ها اهل جبهه و جنگ بودند. برای رفتن به جبهه سر از پا نمی شناختند و از هر فرصتی برای حضور در جبهه استفاده می کردند.

پدرش هم همین طور. عضو فعال پایگاه بسیج دودج بود و اهل جبهه و جنگ. وقتی خبر شهادت فرزندش را به او دادند تازه از جبهه به مرخصی آمده بود و پس از پایان مرخصی باز هم راهی جبهه شد.

خواهرشان شهربانو هم بی کار ننشسته بود و همراه با مادر، در مسجد محل در جمع آوری کمک های مردمی به جبهه ها فعالیت داشت.

مجید، در جبهه ی طلاییه با عنوان پاسدار وظیفه، راننده لودر بود؛ در لشکر ۱۹ فجر قسمت مهندسی.

اگر اهل منطقه ی داریون هستید، شاید تا حالا سنگ نوشته ی بزرگ “الله” به رنگ سفید را در دامنه ی کوه دودج دیده باشید. کار مجید است. سنگ روی سنگ گذاشته است و با دستان خودش کلمه ی الله را بر سینه کش کوه، حک کرده است.

شرح و چگونگی شهادت مجید زیخانی از زبان همرزمش آقای قهرمانی :

« مشغول ساخت خاکریز بود. خاک ریز در خط مقدم جبهه ی طلاییه. به ناگاه، خمپاره ای سوت کشان کمر و قلبش را نشانه رفت و او را از پای انداخت. از لودر افتاد و نقش زمین شد . حتی مدارک درون جیبش که بر روی سینه اش قرار داشت هم سوراخ سوراخ شده بود.

و این چنین بود که در نوزدهمین بهار زندگیش پر کشید و رفت و ما را تنها گذاشت. رفت تا نظر کند به وجه الله. چیزی که همیشه آرزویش می کرد و دائم از آن سخن می گفت. با شور و شوق فراوان. هرگاه از شهادت حرف می زد، حس و حال عجیبی داشت. حس و حالی که گویی شهادت و وصال معشوق را به عینه می دید. »

برادر شهید، حاج حسن زیخانی می گوید :

«مشغول حمل سنگ از کوه با کمپرسی بودم. حدود ساعت نه و نیم صبح بود. دست و دلم به کار نمی رفت. روز قبل، در حالی که محو تماشای عکس های مجید بودم، به دلم افتاد که دیگر مجید را سرپا نخواهیم دید. چشمانم اشکبار شد. طوری که همسرم دستپاچه، آلبوم را از من گرفت و برد گذاشت توی کمد.

ساعت نه و نیم صبح با ماشین، رحمت آباد بودم که تویوتای بسیج را در حال عبور دیدم. با عجله ماشین را پارک کردم. همسایه مان گفت ماشین بسیج دنبالت می گردد. زانوانم سست شد. به منزل پدرم رفتم. چند نفر پاسدار را دیدم که در خانه نشسته بودند. نیازی به توضیح نبود. همه چیز دستگیرم شد. نخواستند یک باره بگویند. می خواستند آمادگی شنیدنش را پیدا کنم. گفتند برادرت مجروح شده است. و من گفتم دستتان درد نکند، زحمت کشیدید تشریف آوردید برای گفتن این خبر. بگویید برادرم شهید شده است و خودتان را راحت کنید. برادرم شهید شده است ؟

سرهایشان به زیر افتاد و چشمانشان اشکبار. و این یعنی مجید هم پر کشید و رفت. یعنی به آرزویش رسید. یعنی بعد از این، دیگر وقتی پدرم خرد و خسته از سر کار برمی گردد مجید به طرفش نمی دود تا به او خسته نباشید بگوید. یعنی از امروز دیگر یک چشم مادرمان خون است و یک چشمش اشک. یعنی باید لباس های سیاهمان را بر تن کنیم و مرگ او را باور کنیم. ولی نه… نه …. او نمرده است، شهید است. مگر خدا خودش نگفته است شهدا زنده اند و نزد او روزی می خورند؟ پس تا خدا هست، مجید هم هست.

غروب آن روز رفتم شیراز. هنوز به برادرم حسین خبر نداده بودیم. نیازی هم به این کار نبود. خودش فهمید. عکس شهدا را که از تلویزیون پخش کردند، مجید هم جزو آن ها بود. با دیدن عکس مجید در بین شهدا، بد جوری به هم ریخت. بردیمش بیمارستان. »

پسر عموی شهید می گوید :

« جبهه بودم. دوستانم از شهادت پسر عمویم با خبر بودند ولی به من نمی گفتند. تا این که خودم متوجه شدم و مرخصی گرفتم آمدم و در تشییع جنازه اش شرکت کردم و برگشتم. »

و در نهایت، مادرشهید لب باز می کند و در حالی که از یادآوری خاطرات گذشته سخت اندوهگین است و قطرات اشک در چشمانش حلقه زده و دست و پایش می لرزد، می گوید :

« مجید که جبهه بود، شبی در عالم خواب او را در گلزار شهدای داریون دیدم که در حال تعمیر گلزار و کشیدن دیوار به دور آن است. هراسان از خواب پریدم. عرق کرده بودم. چهار ستون بدنم به لرزه افتاد. شصتم خبردار شد که ای دل غافل دیدی مجید هم پر کشید و رفت؟ دیدی خانه خراب شدم؟

دیگر قرار و آرام نداشتم. به دلم برات شده بود که مجیدم، پاره ی تنم، شهید شده است. تا روزی که خبر شهادتش را آوردند و فهمیدم چه به روزم آمده است. ولی شکر. هر چه خودش بخواهد. راضیم به رضای خدا. خودش امانتی به من داده بود خودش هم پس گرفت. خون پسر من که از خون بقیه رنگین تر نیست. مجیدم را سپردم به خدا. »

و حالا مادر شهید، پس از گذشت سه سال از فوت همسرش، تنهاست. تنها در خانه ای در روستای دودج. برادرش می گوید: « هر شب یکی از ما می آییم دودج نزد مادرمان تا تنها نباشد.»

هر چند این مادر مومنه و صبور و بردبار، فرزندانش را طوری تربیت کرده است که تنهایش نمی گذارند ولی این از بار مسئولیت ما در قبال ایشان چیزی کم نمی کند. ما وظیفه داریم در هر فرصتی از خانواده های شهدا سرکشی کنیم. نباید تنهایشان بگذاریم. نباید احساس کنند فراموششان کرده ایم. مسئولین که دیگر جای خود دارند و مسئولیتشان به مراتب سنگین تر.

فراموشی شهدا و خانواده هایشان به منزله فراموشی فرهنگ گذشت و ایثار است. فرهنگی که منبع و منشا آن را باید در شهدا و خانواده هایشان جست و جو کرد. خدمت خالصانه و صادقانه بدون گذشت و ایثار، فقط یک شعار است. و این حرف من نیست. حرف خود خانواده های شهداست. ببینید برادر شهید در این باره چه نظری دارد.

برادر شهید می گوید این را حتما در داریون نما بنویسید تا مردم و مسئولین بدانند:

« ما از مردم و مسئولین توقع زیادی نداریم. کمک و مساعدت مالی هم نمی خواهیم. به لطف خدا، روزیی می رسد و ما شاکر درگاه خداوند روزی رسانیم. توقع داریم به شعارهای خودشان وفادار باشند و به آن چه می گویند صادق. از آقای زارع مسئول بنیاد شهید داریون تشکر می کنیم که بارها از ما سرکشی کرده اند ولی باور کنید روی هم رفته سرکشی مسئولین منطقه ی داریون، از خانواده های شهدا کم است.

مگر مسئولین، وقت و بی وقت از ما خانواده های شهدا مایه نمی گذارند و سنگ ما را به سینه نمی زنند ؟ مگر نمی گویند خانواده های شهدا نور چشم ما هستند ؟ مگر نمی گویند ما هر چه داریم به برکت خون شهدا و خانواده های آن هاست ؟

حرف ما به مردم و مسئولین این است : به آن چه خودتان می گویید، عمل کنید و مصداق ” لِمَ تَقُولُونَ مَا لا تَفْعَلُونَ ” نباشید. اسم کوچه و خیابان هایتان را روی شهدا می گذارید و راست، راست در آن ها راه می روید بی آن که خانواده هایشان را ببینید !؟ دریغ از یک سرکشی و رسیدگی خشک و خالی ! کوچه ی ما به نام شهید زیخانی است. نمی خواهیم تافته جدا بافته باشد، لااقل مثل بقیه ی کوچه ها آسفالت شود. کوچه ی شهید زیخانی، یعنی مثل خودش غریب و مثل خانواده اش فراموش شده !؟ این است شعارتان !؟ »

حرف های این برادر بزرگوار بد جوری با دلمان بازی کرد ! آتشمان زد ! به فکر واداشتمان ! اشک به چشمانمان آورد، گر گرفتیم از درون، لالمان کرد، دیگر حرفی برای گفتن نداشتیم، قادر به ادامه ی مصاحبه نبودیم، دیگر چه می خواستیم بپرسیم و بدانیم که در این کلام آخر جمع نبود.

شرمنده ی شهید و خجالت زده خانواده اش، سر به زیر انداختیم و دستپاچه خداحافظی کردیم و از خانه اشان زدیم بیرون، در حالی که در کوچه هم بدرقه امان می کردند و اظهار محبت و تشکر !

… خدای من ! ما چه کرده ایم و آن ها چه می کنند !؟
نکند خدای ناکرده با اسم آن ها کاسبی کرده باشیم !؟ به نام آن ها باشد و به کام ما !؟ این که حرف آن ها نیست؛ شعار خودمان است. آن ها که چیزی از ما نمی خواهند و ادعایی ندارند. اگر شهید داده اند برای خدا بوده است و طلبکار بندگان خدا نیستند. اگر رنج اسارت را تحمل کرده اند، اگر مجروح شده اند و درد آن را می کشند، برای خدا بوده هست و بس. درد را او داده است. پس به دیده ی منت پذیرایند و با هیچ درمان دنیوی هم عوضش نمی کنند؛ که مفت به دست نیامده است تا مفت از دست رود. درمان، زمانی مورد پسند آن هاست که مثل درد از جانب خودش باشد؛ که آن ها از درمان و درد و وصل و هجران آن چه را او بپسندد، می پسندند و بس.

اگر داغ فرزند و برادر و همسر دیده اند، اگر نان آور و حامی و پشتیبانشان را از دست داده اند و به ظاهر بی سرپرست شده اند، اگر دست محبتشان بر سرشان نیست، همه برای او بوده است و از غیر او چیزی نمی خواهند.

دیگر چه بگویند که نگفته باشند !؟ آن ها که برای خودشان چیزی نمی خواهند. اگر می گویند از خانواده های شهدا سرکشی کنید، اگر توقع دارند به آن ها رسیدگی شود، اگر احترام و ارزش و منزلت می خواهند، اگر می خواهند به آن ها اهمیت بدهیم، برای خودشان نیست. برای آن است که بیم آن دارند خدای ناکرده ارزش و احترام شهدا در نظر ما کم شود. که اگر چنین شود، خودمان ضرر می کنیم نه آن ها. شعارهای خودمان پوچ و بی محتوا می شود؛ فرهنگ گذشت و ایثار در ما کم رنگ می شود؛ ایمان و خدمت صادقانه و خالصانه می رود پی کارش ! کارهایمان همه ابتر می ماند و شعارهایمان بی اثر !

این ما هستیم که به شهدا و خانواده هایشان نیاز داریم که اگر نداشتیم این همه اسم آن ها ورد زبانمان و رونق کارهایمان نبود.

ما را چه می شود !؟ ما را چه می شود !؟ ما را چه می شود !؟ به کجا چنین شتابان !؟