ایلماه شایسته| ان مع العسر یسری… …وبهار پدیدار شد! از دل همان زمستان سرد وخاموش!بهار هم نمیپاید!این عروس خوش پوش وخوش عطر در مسیر مادر شدن است!ثمر دادن وبه بار نشستن!چند صباحی دیگر فصلی که همان زمستان بهار شده است اسمش تابستان می شود!وهر چه دارد را در سفره زمین می چیند.وبالاخره این گل چهار […]

ایلماه شایسته|

ان مع العسر یسری…

…وبهار پدیدار شد! از دل همان زمستان سرد وخاموش!بهار هم نمیپاید!این عروس خوش پوش وخوش عطر در مسیر مادر شدن است!ثمر دادن وبه بار نشستن!چند صباحی دیگر فصلی که همان زمستان بهار شده است اسمش تابستان می شود!وهر چه دارد را در سفره زمین می چیند.وبالاخره این گل چهار برگ به پاییز وسپس باز به زمستان می رسد.اما هر زمستان آبستن بهاری است وهر رویش وسبزی مدیون روزهای سخت صبوری است.طعم وعطر خوش بهاران حاصل تحمل سوز وسرمای خزان است…

bahar

تا اوج آسمانها…

در زمین به چه کار آمده ای!؟
نه راه ورسم زمینیان را می دانی ونه در بینشان همدمی داری!
نمیدانندت!
نمیدانندت!
همواره نگاهت به آسمان بود ونمی دانستی چرا!آنجا میعادگاه تو بود.نه در زمین آرام وقرارت بود ونه خبر از بالهای قدرتمند خویش داشتی. بی قراروجستجوگر! هر جا نشانی می یافتی سراپا طلب واشتیاق بودی! اما زود می دانستی که هاجر وار به سراب رسید ه ای!
آن قدر برخاستی پس از هر افتادنی وانقدر دویدی به هر کوی وبرزن تا دیگر نایی برایت نماند زانو زدی سر به آسمان بردی وباتمام جانت صدایش زدی!خدااااااااااااااااااا
آنجا بود که تو به بلوغ رسیدی!تا رازش راباتو درمیان گذارد !تو به رزویت رسیدی.پر کشیدی و رفتی.
اماچقدر تنهاست پرنده ای که عاشق پر کشیدن تا اوج آسمانهاست!چرا که هر پرنده را توان همراهی با او نیست .مگر اینکه باز به زمین برگردد وپرندگان  را از وطن اصلیشان آگاه کند شاید به یاد آوردندمسکن مالوف را…