علی زارع| حاج منوچهر شکوهی را از کودکی می شناختم از همان هنگام که تعاونی داریون محل اجتماع مردمی بود که در صف روغن و قندو شکر و برنج …کوپنی می ایستادند. با حوصله و متین بود و مردم دار؛وقتی که نوبت ما می رسید با لبخندی مرا مورد استقبال قرار می داد و می […]

علی زارع|

حاج منوچهر شکوهی را از کودکی می شناختم از همان هنگام که تعاونی داریون محل اجتماع مردمی بود که در صف روغن و قندو شکر و برنج …کوپنی می ایستادند.

با حوصله و متین بود و مردم دار؛وقتی که نوبت ما می رسید با لبخندی مرا مورد استقبال قرار می داد و می گفت آفرین به تو که مرد خانه ای. آن روزها پدرم جبهه بود و من کارهای خانه را انجام می دادم.

shekohi

حاج منوچهر با این گفتارش همیشه مرا تشویق می کرد. موقعی که جنس کوپنی را تحویلم می داد می گفت مواظب باش آن را نریزی.سر تا پای وی عرق می ریخت و در عین حال کارش را به سرعت انجام می داد.

همه ی مردم از صداقت و امانت داری و برخورد خوب وی در تعاونی آن موقع با اطلاع هستند.چه روزهایی که تا دیروقت به مردم خدمت می نمود . روزگار چه زود می گذرد. ما بزرگ شدیم و حاج منوچهر پیر.بازنشسته شده بود اما لحظه ای از تلاش در کسب روزی حلال کوتاهی نمی کرد.

هر وقت به نماز جمعه می رفتم او را می دیدم که در صف نماز گزاران قرار گرفته و در حال ذکر گفتن.بعد از پایان نماز جمعه هم گاهی اوقات حاج منوچهر با خودرو شخصیش نمازگزاران را سوار می نمود و تا مسیری آنها را می رساند.

همیشه خوش برخورد بود و مهربان. روزی که خبر مرگ ایشان را شنیدم لحظه ای میخکوب شدم. باور نمی کردم . درست نیم ساعت قبلش حاج منوچهر را دیده بودم که در حال سوار شدن به ماشینش بود. من با موتور در حال عبور بودم.حتی دستی برایم بلند کرد و منم عرض ادب نمودم.اما اکنون خبر فوت او را می شنیدم.
دوباره خبر را بررسی نمودم و شنیدم که متاسفانه بر اثر ایست قلبی فوت نموده است.چهره اش پیش چشمانم مجسم می شد.

تمام خاطرات را مرور می کردم. از شرکت تعاونی تا مسجد و نماز جمعه. خوش به حال ایشان که بدون ذره ای درد و رنج به دیدار معبودش شتافت. در روز تشییع جنازه ی ایشان جمعیت بسیاری حضور داشتند و این نشانی بود از مردم داری و مهربانی و خدمتگزاری ایشان.
خداوند او را مورد رحمت خویش قرار دهد و به خانواده اش صبر عنایت فرماید.