خبر آن حادثه دردناک و سکته مغزی اش، یکی از بدترین خبرهای عمرم بود. نه، نمی توانستم او را تصور کنم که روی تخت بیمارستان خوابیده باشد.

نمی توانستم بپذیرم اویی که اینگونه آرام و آسوده روی تخت بیمارستان خوابیده همانی است که با آرامش و با آسودگی غریبه بود؛غریبه ی غریبه.

***

هر انسانی در طول عمرش اشتباه می کند. آن که اشتباه نمی کند معصوم است. عبدالرضا شکری هم یک انسان است. مثل همه ما. او هم مانند همه ما اشتباه می کند. هرچه مسوولیتت بیشتر باشد ضریب اشتباهاتت هم بالاتر می رود؛این یک اصل نانوشته است.


نمی خواهم بگویم او بری از اشتباه است اما می خواهم بگویم او به داریون و به فرهنگ و ورزش داریون کم خدمت نکرده.
سالها شاهد آن بوده ام که از وقت خانه و خانواده اش برای بچه های همین منطقه زده تا بلکه بتواند برای بروبچه های داریون کاری کند.
حالا اما و پس از طی یک دوران سخت خدا راشکر به پاس دعاهای داریونی ها دوباره بهبودی اش حاصل شده و جالب آن که به محض بهبودی نسبی به جمع بروبچه های فرهنگی و بسیجی پیوسته است.
خبر بهبودی اش یکی از بهترین اخباری بود که طی ماه های اخیر شنیدم و از ته دل خوشحال شدم.


در صدد نوشتن مطلبی برای او بودم که روح الله قربانی با ارسال تصاویری از او مصمم ترم کرد.
این یادداشت نصفه و نیمه قطعا نمی تواند حق مطلب را درباره عبدالرضا شکری ادا کند اما نویسنده اش می خواهد صادقانه خطاب به عبدالرضا شکری و امثال او بگوید به خاطر کارهای فرهنگی بی چشم و داشتی که برای منطقه داریون انجام می دهی هنوز بخشی از صدقه هایم به نیت سلامتی تو و امثال توست.
حق یارت و یارتان،مولا نگهدار و نگهدارتان.