**آن روز نیز مرحوم حاج توانگر در مغازه ما حضور داشت که رادیو در حال اعلام اسامی آزادگان و اسرای آزاد شده ایرانی از چنگ رژیم صدام بود.
مرحوم حاج توانگر از من خواست صدای رادیو را بلندتر کنم. من نیز چنین کردم. گوینده در حال خواندن اسامی بود که رسید به این اسم:«رستم حقیقی».

یادش بخیر اواخر مرداد یا اوایل شهریور سال ۱۳۶۹ در یکی از روزهای گرم تابستان و مرداد من که دوران کودکی و اگر اشتباه نکنم از لحاظ تحصیلی پایه اول راهنمایی بودم در مغازه برادر بزرگترم ایام تعطیلی تابستان را می گذراندم.

آن روزها و سالها که خبری از فضای مجازی نبود و حتی هنوز تلفن ثابت نیز در خیلی جاهای داریون وجود نداشت رادیو شریک و رفیق اوقات تنهایی امان بود.

یادم می آید عصر بود که مرحوم حاج توانگر برای کاری به مغازه آمده بود. او البته انسانی خوش اخلاق و خوش تعریف بود و به سبب همسایگی مغازه و خانه ما و با آنها گاها به مغازه ما می آمد و خاطرات شیرینی تعریف می کرد.

آن روز نیز مرحوم حاج توانگر در مغازه ما حضور داشت که رادیو در حال اعلام اسامی آزادگان و اسرای آزاد شده ایرانی از چنگ رژیم صدام بود.
مرحوم حاج توانگر از من خواست صدای رادیو را بلندتر کنم. من نیز چنین کردم. گوینده در حال خواندن اسامی بود که رسید به این اسم:«رستم حقیقی».

من که به سبب سن و سالم رستم حقیقی را نمی شناختم اما یادم می آید به محض این که گوینده رادیو نام رستم حقیقی را ذکر کرد مرحوم حاج توانگر گل از گلش شکفت و با صدای بلند گفت:«رستم حقیقی!رستم حقیقی! خداروشکر. این داریونیه،اسیر بوده حالا آزاد شده».
مرحوم توانگر این جملات را گفت و با همان خوشحالی وصف ناشدنی اش از مغازه خارج شد تا پیام آور شادی برای سایرین باشد.
چند روز بعد به استقبال رستم حقیقی رفتیم. تمام داریون به استقبال او رفت. او که در دوران اسارت سختی های بسیاری کشیده بود و به عنوان مثال شکنجه گران رژیم بعث عراق یکی از چشمانش را با سنگدلی کور کرده و بیرون آورده بودند.
بعد از رستم حقیقی آزادگان داریونی دیگر هم پا به زادگاهشان گذاشتند؛مراد مهردادی که چند سال پیش به شهادت رسید. خدایار شرفی و…

***

پی نوشت یک:یاد تمام آزادگان کشورمان که سختی های بسیاری برای سربلندی میهن اسلامی امان کشیدند گرامی باد.

پی نوشت دو:یاد مرحوم حاج توانگر هم بخیر باد.