همه ساکت بودند. کسی چیزی نمی گفت. حسن خان، مرتب قدم می زد و دست هایش را به هم می کوبید. تا کنار چشمه می رفت و برمی گشت به طرف آلاچیق.

نوشته:جلیل زارع

طاهر، رنگ به رخسار نداشت. به زحمت قطره های اشک گوشه ی چشمانش را نگه می داشت تا بر گونه هایش جاری نشود. موهای قهوه ای تیره اش را بالا زده و همین، پیشانیش را از آن چه بود، بلندتر نشان می داد. رنگ قهوه ای روشن چشمانش به چهره ی سرخ و سفیدش می آمد. هیکلی مردانه و چهار شانه داشت.

نگرانی مثل خوره، به جانش افتاده بود: « اگر نتوانم خود را تا فردا شب به داریان برسانم، چه می شود؟ اگر رضاقلی بیگ، پس از آن که متوجه شود مرغ از قفس پریده است، کوتاه نیاید و به بهانه ی اجرای دستور والی شیراز … نه ! نه ! فکرش هم ویران کننده است ! باید زودتر حرکت کنم. نباید فرصت را از دست بدهم. همین فردا شب باید سر سفره ی عقد بنشینیم. ….»

بعد هم زیر چشمی، نگاهی به پدرش انداخت و دوباره با افکارش درگیر شد: « یعنی پدرم اجازه می دهد؟ نکند … نه! نه! غیرت و شهامت پدر، زبانزد خاص و عام است؛ از ناموسش نمی گذرد. حتما اذن رفتن می دهد. »

به طرف پدر رفت. لب باز کرد چیزی بگوید ولی کلام قاطع جیران، مانع شد: « دل نا گران نباش عزیزم ! خان، اجازه نمی دهد، کسی نگاه چپ به عروسش بیندازد. »

بعد، رو کرد به طرف خان و ادامه داد: « مگر نه، خان؟ نباید فرصت را از دست بدهیم. همین الان باید راهی شویم. می روم به زینت بگویم وسایل سفرمان را آماده کند. شما هم به حسین قلی خان دستور دهید اسب ها را … »

خان، حرف همسرش را قطع کرد و در حالی که به طرف او می آمد، گفت: « به عروسی که دعوت نشده ایم، زن ! نشنیدی محمد خان چه نوشته است؟ باید دور از چشم اغیار، خطبه ی عقد را بخوانند و راهی اشان کنند. می خواهی لشکر کشی کنی و عالم و آدم را خبر کنی !؟ رضاقلی بیگی که من می شناسم، همه جا چشم و گوش دارد. حتما جاسوسانش حوالی داریان پرسه می زنند. بو ببرند، نقشه ی محمد خان چیست، امانش نمی دهند.

جیران، در چشمان خان که حالا درست رو به روی او ایستاده بود، خیره شد و گفت: « نکند می خواهی پسرم را تنها بفرست داریان !؟ »

خان، دست طاهر را گرفت و گفت: « نه! جاده خطرناک است، اصلا صلاح نیست تنها برود. احمد هم خسته است و نمی تواند با او راهی شود. »

بعد، رو به طرف طاهر کرد و گفت: « طاهر جان! زود باش برو حسین قلی را صدا کن بیاید. »

طاهر، آهسته دستش را از دست پدر، بیرون کشید و با عجله از آن جا دور شد.

هرچند جیران هم زن محکم و سرد و گرم روزگار چشیده ای بود، ولی نتوانست بیش از این خودداری کند. بغضش ترکید و با گریه گفت: « بیچاره برادرم ! تک و تنها میان این گرگ ها چه کار می کند!؟ »

بچه ها که همان دور و برها بازی می کردند، وقتی صدای گریه ی مادر را شنیدند، به طرف او آمدند و در آغوشش فرو رفتند.

حسن خان، دستی به سر و روی سودابه و آرش کشید؛ آن ها را از آغوش مادرشان جدا کرد و گفت: « چیزی نیست بچه ها ! بروید بازی کنید. »

بعد، درحالی که سعی می کرد همسرش را تسلی دهد، با لحنی آرام تر گفت: « زن ! تو که می دانی نادر شاه دیگر زنده نیست؛ عادلشاه هم مالیات دو سال را به رعیت بخشیده است، دل ناگران چه هستی؟ حتما تا الان، خبر مرگ نادر و سلطنت عادلشاه به شیراز و داریان هم رسیده است؛ تازه شویت که نمرده است، تا من زنده ام، کسی نمی تواند نگاه چپ به برادرت بیندازد. آرام باش زن ! بچه ها بی قرارند. گریه و زاری تو آن ها را هم به وحشت می اندازد. »

احمد، با شنیدن خبر مرگ نادرشاه، شوکه شده بود. قدرت و جبروت نادرشاه که همه او را ظل الله می نامیدند، چنان در اذهان مردم ایران جای گرفته بود که کسی نمی توانست مرگش را باور کند.

خان که متوجه بی خبری خواهر زاده اش شد، رو به او کرد و گفت: « درست شنیدی طاهر جان ! نادر مرد. ظل الله ای که با اشک یتیمان، قلعه ی کلات را از زر و زیور پر کرده بود، رفت. دوران حکومت نادری تمام شد. نادل گران نباش ! رضاقلی بیگ، دیگر قدرتی ندارد که بتواند به ظلم و جورش ادامه دهد. او دیگر نمی تواند به خان آسیب برساند. »

احمد، در کمال ناباوری گفت: « خان ! کی این اتفاق افتاده است؟ به مرگ طبیعی مُرد یا او را کشتند ؟ »

خان، جواب داد: « یک ماهی می شود. نادرشاه که خون مردم را در شیشه کرده بود، توسط چهار نفر از سرداران جنگی خودش، به دستور برادر زاده اش علیقلی میرزا که حالا عادلشاه است، شبانه در اردوگاه فتح آباد قوچان به قتل رسید. »
طاهر، با حسین قلی خان برگشت. خان، رو به نوکرش کرد و گفت: « زود برو به کریم و سهراب بگو آب دستشان است، زمین بگذارند، آذوقه ی سفر و علوفه ی اسب هایشان را آماده کنند، سلاح هایشان را بردارند و برای یک ماموریت فوری به این جا بیایند. به زینت هم بگو بساط شام را آماده کند، خواهر زاده ام، خسته و گرسنه است. باید زودتر شام بخورد و استراحت کند. »

حسین قلی، بدون هیچ سوالی، سرش را به علامت تعظیم خم کرد و رفت. احمد، دوست داشت درباره ی قتل نادرشاه بیش تر بداند، ولی می دانست که الان فرصت مناسبی برای این حرف ها نیست.

حسن خان که حالا دیگر تصمیم نهایی اش را گرفته بود، رو به طاهر کرد و گفت: « سهراب و کریم از جنگجویان غیور سه چشمه هستند و می توانند محافظین خوبی برایت باشند. بعد از صرف شام همراه آن ها راهی شو. امشب، ماه کامل است. اگر به تاخت بروید، می توانید فردا همین موقع زرقان باشید. اصلا صلاح نیست شما به داریان بروید. ممکن است جاسوسان رضاقلی بیگ شما را شناسایی کنند و کار دستتان بدهند. آن جا که رسیدید بروید منزل امیر خان ! امیر خان، دوست قدیمی و قابل اعتماد من است و می شود روی کمکش حساب کرد. نامه ای برایش می نویسم و توضیح می دهم چه کار باید بکند. من هم فردا با احمد و عده ای از مردان سه چشمه حرکت می کنم و خیلی زود به شما می رسم.

بعد از شام، سهراب و کریم، قبراق و آماده و مسلح با اسب های تازه نفس رسیدند.

حسن خان، آن ها را در جریان ماموریتشان قرارداد و به حسین قلی دستور داد اسب طاهر را هم زین کند.

موقع رفتن، حسن خان، نامه ای را که برای امیر خان نوشته بود، همراه با یک تفنگ کلبی و دو تپانچه به طاهر داد و گفت: « از کریم و سهراب جدا نشو ! پا به پای آن ها برو ! آن ها راه بلد و کارکشته اند و می دانند در مواقع خطر چه کار کنند. »

بعد، رو کرد به طرف کریم و سهراب و گفت: « بعد از مرگ نادرشاه، جاده نا امن تر است؛ مواظب راهزنان باشید و چشم از طاهر برندارید. »

جیران، فرزندش را در آغوش گرفت و بعد از کلی سفارش، با دیده ی اشکبار با او خداحافظی کرد. طاهر، با پدرش و احمد هم خداحافظی کرد؛ خواهر و برادرش را در آغوش گرفت، بوسید و آماده ی سفر شد.

زینت، قرآن آورد؛ سه دلاور، از زیر قرآن عبور کردند و راهی شدند؛ جیران، کاسه ی آب را پشت سرشان ریخت و زیر لب، آیه الکرسی خواند.