نکته : « پیش از آغاز نخستین قسمت، بیان این نکته ضروری است که "طنز اتاق فکر" فقط یک طنز است و بس. اعضای فرضی اتاق فکر، فقط مربوط به یک اتاق فکر خیالی است که در واقع نیست. منظور از جلسات اتاق فکر، جلسات هیچ سازمان و نهاد و ارگان و منظور از اعضای آن، هیچ کدام از مسئولین نهادها و ارگان ها و سازمان های منطقه نیست. »

نوشته جلیل زارع

فلانی هستم. آقای فلانی. دبیر جلسات اتاق فکر منطقه ی داریون. نمیدونم چرا همه ی اعضا دست به یکی کردن و منو به عنوان دبیر جلسات معرفی کردن ! آخه منو چه به فکر !؟ من از همون بچگی هم زیاد اهل فکر و مکر نبودم. همیشه ی خدا از درس ریاضی نمره ی تک می گرفتم. در عوض، تا دلت بخواد عاشق ادبیات بودم.

نمره ی فارسیم همیشه بیست بود. انشاهایی می نوشتم که نگو ! وقتی می خوندم، اگه موضوع انشا، شاد بود، همه ی بچه های کلاس از خنده روده بُر می شدن. یادمه یه انشا نوشته بودم با موضوع: « داریون هم بالاخره شهر شد ! »بچه ها دست گذاشته بودن رو دلشون، حالا بخند و کی نخند ! مبصر کلاسمون از بس خندید، دل درد گرفت. بردنش درمونگاه ! اون موقع ها داریون مثل حالا بیمارستان نداشت. داریون بود و یه درمانگاه. دکتراش هم از چین وارد می کردن. آخه چینی ها حق ویزیتشون ارزون تره !

اما امان از روزی که موضوع انشا، غم انگیز بود ! کلاس می شد ماتم سرا ! مثلا یه بار موضوع انشامون این بود: « اگه یه روزی روزگاری بزنه و داریون بخش بشه، چی میشه !؟ »نفهمیدم چی خوندم ! همه زدن زیر گریه. بازم سر و کار مبصر کلاسمون به درمونگاه کشید. از بس ناله کرد و تو سر و پکال خودش زد، بی هوش پهن شد کف کلاس.

و اما چرا دارم این چیزا رو به شما میگم؟ راستش خبرهایی هست. خبرهایی شاد. شادِ شاد. نمیتونم تا فردا صبر کنم. نه این که فکر کنید من آدم دهن لقی هستم و موضوع جلسات غیر علنی اتاق فکر رو لو میدما ! نه ! نه ! اتفاقا خیلی هم دهنم چفت و بست داره ! به خاطر همین هم منو به عنوان دبیر جلسات انتخاب کردن. آخه اخبار جلسات، نباید به بیرون درز کنه. نه این که مردم نامحرمند ! نه ! نه ! ما از اول بنامون بر صداقت بوده و هست. صداقت با مردم فهیم و آگاه منطقه ی داریون. ولی جلسات اتاق فکر با جلسات دیگه فرق می کنه. محرمانه ست. خیلی محرمانه ست. خییییییییییییییلی !

خب به ما حق بدید ! ما داریم تو این جلسات، با سرنوشت مردم مظلوم و بی زبون منطقه ی داریون بازی می کنیم. اگه اخبار جلسات به گوش نامحرمان برسه، شروع می کنن به سنگ اندازی. چوب لای چرخمون میذارن. نمیذارن به افکار بکر و نابمون جامه ی عمل بپوشونیم. گفتم که خبرهایی هست. خبرهای شاد. شاد شاد. از وقتی شنیدم قند تو دلم آب میشه. نمیتونم شما رو هم تو شادی خودم شریک نکنم. گفتم بعد از این همه تلخ کام ، شیرین کام بشید.

اما باید یه قول بدید. یه قول مردونه. من یواشکی و درگوشی موضوع جلسه ی مهم اتاق فکر فردا رو بهتون میگم. به شرط این که راز دار باشید و به گوش نامحرمان و ندید بدیدها نرسونید. آخه اگه با خبر بشن، شروع می کنن به کار شکنی. سنگ میندازن جلو پای لنگمون. اون هم به چه بزرگی ! به بزرگی کُلِه سنگ هایی که انداختن توی جویبار تنگه در، برای به دام انداختن ته مونده آبی که سلانه سلانه به زور این همه راه از دل قنات های بی دل و دماغ میزنن بیرون ! خبر دارید که؟

حالا اینا رو ولش کنین ! گوشاتونوبیارید جلو میخوام قند تو دلتون آب کنم. خبر دارم، خبر ! آهای مردم شهر ! بالاخره بعد از کلی دنگ و فنگ و چک و چونه زدن با مسئولین وقت و بی وقت بالا دستی و ساییده شدن اُرسی های آهنی، تو راه شیراز –داریون، زحمات شبانه روزی و بی دریغمون گل کرد و جبران قول و قرارهای عاقبت بی حاصل قراردادهای ترکمن چای عهد دقیانوس شد.

خب حالا گوشاتونوبیارید جلو ! بیش تر از این نمیتونم این راز مهم و سرنوشت باز… ببخشید از بس هول شدم قاطی کردم، منظورم سرنوشت سازه… بله، داشتم می گفتم بیش از این نمیتونم این راز مهم و سرنوشت ساز رو از شما مردم زحمت کش و صبور منطقه پنهون کنم. ده میلیارد تومن… بله درست شنیدید ده میلیارد تومن از اون بالا بالاها ریختن به حساب اتاق فکر ! اون هم به عنوان پیش قسط. از ما خواستن که خرج اتینا کنیم … ببخشید ! چرا این قدر پرت و پلا میگم !؟ بذارید به حساب ذوق زدگی ! از ما خواستن خرج یه پروژه کنیم. یه پروژه ی ناب و سرنوشت ساز. کتبا و شفاحا و اخلاقا و قانونا وشرعا و عرفا قول دادن اگه حسابشو رسیدیم و خوب خرجش کردیم، بعد از انجام اولین پروژه ی موفق، قسط های بعدی برای انجام پروژه های آتی رو هم بریزن به حساب.

جلسه ی اتاق فکر فردا، شناسایی بهترین و ناب ترین و کارسازترین پروژه ی ده میلیارد تومنیه. پروژه ای که با انجامش زندگی داریون و داریونی از این رو به اون رو میشه !
حالا دیگه میخوام برم بخوابم. فردا یه روز سرنوشت سازه. باید یه تصمیم مهم بگیریم. یه تصمیم کبری. باید خوب استراحت کنم تا فرادا بتونم اتاق فکر رو اداره کنم. آخه من بدون استراحت کافی نمیتونم فکرهای وافی بکنم ! شب به خیر؛ به امید خبرهای خوش فردا و فرداها…
ادامه دارد….