امروز راس ساعت 8 صبح جلسه شروع شد. هیچ کس غائب نبود ! کسی هم تاخیر نداشت ! اولین باری بود چنین اتفاقی می افتاد ! ولی نه، اولین بار نبود. یادمه یه بار دیگه هم که یه مقدار پول بی زبون اضافه اومده بود و می خواستیم در مورد چند و چون خرج کردنش تصمیم بگیریم، کسی غیبت نداشت.

نوشته:جلیل زارع

بعد، رئیس جلسه، سخنرانی غرّائی کرد و پشت بندش، بحث و جدل در مورد انتخاب پروژه ای که ارزش داشته باشه ده میلیارد پول بی زبون خرجش کرد شروع شد. هر کسی چیزی می گفت. هیچ کس هم گوشش بدهکار حرف دیگری نبود.

کم کم، به مشاجره ی لفظی کشید. چند نفری هم برای هم شاخ و شونه کشیدند. تا این که رئیس رو به من کرد و گفت : « ناسلامتی تو دبیر جلسه هستی، اگه نتونی نظم جلسه رو حفظ کنی برای لای جرز خوبی ! » و من به رگ غیرتم برخورد؛ ماژیک برداشتم رفتم پای وایت برد. اسم پروژه های پیشنهادی همه ی اعضا رو نوشتم. ده نفر بودیم، ده تا پروژه هم پیشنهاد شد.

قرار شد رای گیری کنیم، هر پروژه ای رای بیش تری اُورد، پول خرجش کنیم. ده تا ورق کاغذ کوچیک برداشتم و بین اعضا تقسیم کردم. یکی برای خودم، نه تا هم برای سایر اعضا. رای ها رو جمع کردم و یکی یکی باز کردم و خوندم و روی وایت برد نوشتم.

هر کسی به پروژه ی پیشنهادی خودش رای داده بود. روز از نو، روزی هم از نو. رفتیم سر پله ی اول. برام پیامک اومد. از طرف رئیس بود. نوشته بود اگه پروژه ام رو به پروژه ی اون تغییر بدم، حق مدیریت منو دو برابر می کنه. موندم سر دو راهی، پیشنهادش رو قبول کنم یا نه؟ نه این که فکر کنید من از اون جور آدم های پولکی هستما ! نه ! نه ! خیلی هم پولکی نیستم؛ ولی “نه” گفتن بلد نیستم. برام سخته. جونم به لب میاد تا یه نه بی قابل بر زبونم جاری بشه. از بچگی همین جور بودم.

به خودم گفتم : « جهنم ضرر ! حالا مگه چی میشه ؟ این پروژه و اون پروژه که نداره ! مهم پروژه نیست که؛ مهم خرج کردن پول بی زبونه ! پیشنهاد رئیس رو قبول می کنم. این طوری رئیس هم از دستم ناراحت نمیشه. »

تا اومدم لب باز کنم و حرفی بزنم، پیامک دوم و بعد سوم و چهارم… هشت تا پیامک دیگه برام اومد. همه ازم می خواستن پروژه ام رو به نفع پروژه شون کنار بذارم.

یادمه روزی که تو خونه برام تصمیم گرفتن ازدواج کنم هم یه همچین اتفاقی افتاد. پدر، مادر، خواهر و برادرها، حتا عمه و خاله و دایی و عمو، هر کسی یه نفر رو برام نشون کرده بود. البته خودم هم یه نفر رو زیر سر داشتم. نه قدرت “نه” گفتن داشتم و نه می تونستم با همه ی دخترهای پیشنهادی ازدواج کنم. باید یکی رو انتخاب می کردم. قرار شد قرعه بکشیم؛ قرعه به نام هر دختر فلک زده ای افتاد، بشه زن منِ آس و پاس. باز جای شکرش باقیه که قرعه به نام دختر مورد علاقه ی خودم افتاد؛ گرنه حالا به جای عیال بنده، یه زن دیگه مادر بچه هام بود.

با یادآوری این خاطره، دل زدم به دریا؛ روم رو چرخوندم رو تک تک اعضا و گفتم : « من یه راه حل دارم. »

نگاه ها میخکوب شد رو دهن من. گفتم : « قرعه می کشیم؛ اسم هر پروژه ای در اومد، پولا رو خرجش می کنیم بره پی کارش. »

و همین کار هم کردیم. من تو زندگیم خیلی خوش شانسم. خب معلومه اگه خوش شانس نبودم که منِ بی فکر، نه حالا جزو اعضای اتاق فکر بودم و نه دبیر جلسات. این بار هم مثل انتخاب همسر، اسم پروژه ی من از قرعه بیرون اومد. پروژه ای که قرار بود ده میلیارپول بی زبون خرجش کنیم : « پروژه ی نجات سفره های زیر زمینی آب خالد آباد »

… خب، قدم اول با موفقیت برداشته شده بود. پروژه، انتخاب شده بود؛ ولی به این سادگی ها هم نبود. اجرای چنین پروژه ای دل شیر می خواست و عزم پلنگ ! نگاه ها هاج و واج به هم افتاده بود که آبدارچی به دادمون رسید؛ با سینی چای و نان داغ و پنیر محلی و سبزی تر و تازه. دهن ها، آب و شکم ها به قار و قور افتاد. انتراک اعلام شد. قرار شد تصمیم در مورد نحوه ی اجرای این پروژه ی عظیم، به بعد از صرف صبحانه موکول بشه.
پس تا بعد؛ آفتابی باشید و شاداب…