رضاقلی بیگ، توسط جاسوسان خود از رفتن احمد به سه چشمه و نقشه ی محمد خان داریانی آگاه شد و ماجرا را برای والی شیراز تعریف کرد.

نوشته جلیل زارع

محمد خان شاطر باشی گفت: « بگذار پسر خان ماموریت خود را انجام دهد. ولی به جاسوس های خود بسپار دورا دور مواظبش باشند و برایت خبر بیاورند. مطمئن باش به محض رسیدن طاهر به داریان، محمد خان فوری ستاره را به عقد او درمی آورد و آن ها را راهی سه چشمه می کند. آن وقت دیگر، نوبت توست. گروهی را اجیر کن تا ستاره را برایت بدزدند. »

رضاقلی بیگ که قصدش ازدواج با ستاره بود، گفت: « آن وقت ستاره، یک زن شوهردار است. با زن شوهردار که نمی شود ازدواج کرد؟ می شود؟ »

با زن شوهردار نه، ولی با زن شوی مرده که می شود؟ تو فکر می کنی پسر حسن خان سه چشمه ای اجازه می دهد جلو چشم خودش ناموسش را بدزدند؟ می ایستد و دفاع می کند تا کشته شود. »

-« ولی من دیگر بهانه ای برای دزدیدن دختر خان داریان ندارم. عادلشاه، مالیات دو سال را به رعیت بخشیده است. از رابطه ی محمد خان با حاکم فارس که مطلعید، اگر عارض شود و مجازات قاتل داماد و دزدیده شدن ناموسش را بخواهد، چه کار کنم؟ »

-« قرار نیست تو ستاره را بدزدی، راهزنان این کار را می کنند. »

رضاقلی بیگ که پاک گیج شده بود، گفت: « منظورتان را نمی فهمم ! »

-« نباید هم بفهمی ! اگر این چیزها را می فهمیدی که حال و روزت این طور نبود ! الان داماد خان داریان بودی نه دزد ناموسش ! »

طعنه ی والی شیراز، خیلی برای رضاقلی بیگ، سنگین بود، ولی چاره ای جز تحمل نداشت. سرش را پایین انداخت و گفت: « نقشه ی شما چیست؟ »

-« حالا این شد یک حرفی ! گروهی را اجیر کن تا در لباس راهزنان، راه را بر قافله ی عروس و داماد ببندند و تو را به مراد دلت برسانند. بعد، برای رد گم کردن، در موعد مقرر، برای دریافت جواب به داریان برو و وانمود کن چیزی از قضایا نمی دانی. »

-« می دانید که هزینه قشون و قشون کشی کم نیست! بر فرض که هزینه اش جور شود و چنین قشونی را راه بیندازیم، اگر شکست خوردند، چی ؟ خان داریان آدم محتاطی است، بی گدار به آب نمی زند. یحتمل، گروهی از تفنگ دارانش را با آن ها همراه می کند. هر کدامشان، ده نفر را حریفند ! …. »

محمد خان شاطر باشی که می دانست، این صغری کبری ها برای چیست، گفت: « باید خیلی مواظب باشی نقشه ات لو نرود. بر فرض محال هم که راهزنان شکست بخورند، هیچ کس نباید متوجه شود تو در این قضایا نقش داشته ای. این را هم بدان اگر خوب نقشه ات را اجرا نکنی و دستت رو شود، روی من نمی توانی حساب کنی. تنها کاری که می توانم برایت بکنم این است که بازجویی ات را خودم به عهده بگیرم. شاید این طوری بتوانم برایت تخفیف بگیرم. همین. پس خوب شش دانگ حواست را جمع کن، اشتباه نکنی و مو لای درز نقشه ات نرود. نگران هزینه ی اجیر کردن راهزنان هم نباش ! تمام و کمال می پردازم. »

-« ولی او می تواند بدهی پارسال را بپردازد. »

محمد خان شاطر باشی معترضانه گفت: « گاهی وقت ها در فراست و عقل و هوش تو شک می کنم و تعجب می کنم چه طور حاضر شده ام فردی مثل تو را به خدمت بگیرم ؟! گرفتن مالیات بهانه است. تو هم به او حمله نمی کنی؛ چون همان طور که گفتم روی من نباید حساب کنی. من نمی توانم رو در رو با کسی که پشتش به حاکم فارس گرم است، وارد جنگ شوم. چون بیم آن دارم که خودم نزد عادلشاه یاغی به نظر بیایم. جریان تقی خان را که شنیده ای ؟ »

رضاقلی بیگ، اظهار بی اطلاعی کرد.

محمد خان شاطر باشی، باز هم با نیشخند گفت: « تو از چه چیزی اطلاع داری که از این ماجرا خبر داشته باشی؟! ماجرا مال هفده سال پیش است. »

رضاقلی بیگ برای این که پاسخی به نیشخند محمد خان شاطر باشی داده باشد، بادی به غبغب انداخت و گفت: « ولی من اصلا هفده سال پیش شیراز نبودم ! »

-« می دانم، نبودی؛ ولی بی خبری تو از جای دیگری است ! دیروز، حکومت در دست نادرشاه بود، امروز بازِ بخت و اقبال، نشسته روی شانه ی عادلشاه ! فردا روزی تاج پادشاهی نصیب شاهزاده ای دیگر می شود ! هر کس هم بیاید، برای خودش کلی فک و فامیل و دوست و آشنا دارد که بگذارد سر کار. دیروز محمد تقی خان شیرازی، حاکم فارس بود، امروز، جناب صاحب اختیار. فردا هم معلوم نیست شانس در خانه ی چه کسی را بزند. اگر می خواهی مقام و منصب را در هر دوره و زمانه ای حفظ کنی، باید سیاست داشته باشی. سیاست هم فقط این نیست که خودت تنهایی فکر کنی، نقشه بکشی و اجرا کنی. باید تاریخ بدانی. بدانی دور و برت چه گذشته و چه می گذرد. باید از تاریخ، عبرت بگیری و راه های رفته را دوباره نروی ! »

رضاقلی بیگ که احساس کرد حریف زبان شاطر باشی نمی شود، دست هایش را به علامت تسلیم بالا برد و گفت: « حالا بگو ببینم ماجرای محمد تقی خان که می گویید چیست؟ »

شاطر باشی، بلند شد، رفت کنار پنجره، هوایی تازه کرد و از همان جا دستور داد ناهار را بیاورند. بعد هم برگشت به پشتی تکیه داد و گفت: « تو را نمی دانم، ولی حافظه ی من به شکمم وصل است؛ به قار و قور که بیفتد، خط می کشد روی هم چه حافظه مافظه است ! بگذار اول شکممان را سیر کنیم، نوبت قصه ی محمد تقی خان بخت برگشته هم می رسد. »

بعد، دستی به پشت رضاقلی بیگ زد و ادامه داد: « غصه نخور ! بالاخره ستاره ی بخت و اقبال در آسمان دل تو هم می درخشد ! ما که یک رضاقلی بیگ، بیش تر نداریم؛ اگر به حرف هایم خوب گوش کنی و دسته گل به آب ندهی، دست ستاره را می گذارم توی دستت، پدر سوخته. »

بعد از ناهار، محمد خان شاطر باشی، آهی کشید و گفت: « پدر روزگار بسوزد؛ چه بازی هایی که با این آدم دو پا نمی کند ! از قدیم گفته اند، طمع زیاد، روزی کم هم می برد. محمد تقی خان طمع کرد و چوبش هم خورد. حاکم مِلک فارس بود و کلی برو و بیا داشت برای خودش !کلی عزت و احترام داشت پیش اعلیحضرت. وهم برش داشت که کسی هست ! علم طغیان برافراشت و به کل از چشم ظل الله افتاد. کسی هم که مورد بی مهری پادشاه افشار قرار بگیرد، حسابش با کرام الکاتبین است ! برایش چاره ای نماند جز بست نشستن توی قلعه ی شیراز. دروازه های شهر را بست و دل خوش کرد به برج و باروی محکم قلعه. بنای جنگ را گذاشت، بی مروّت !
شهر به محاصره ی کامل قشون نادری درآمد، آن هم به سرکردگی محمد حسن خان افشار ! یک چیزی می گویم، یک چیزی می شنوی ! باید خان افشار را می دیدی! جزبه ی نادری داشت، لاکردار ! چشم در چشمش که می دوختی، بند دلت پاره می شد ! نادرشاه هم برایش سنگ تمام گذاشت. مثل مور و ملخ، قشون سواره و پیاده فرستاد جانب شیراز؛ توپخانه و زنبورک هم چاشنیش کرد. توپخانه و زنبورک که دیگر می دانی چه بلایی است؟! قشونی بالغ بر پنجاه هزار تفر در حوالی شیراز خیمه زد.
شاید اگر همان اول، محمد تقی خان تسلیم می شد و به دست و پای پادشاه می افتاد، به واسطه ی عشق و علاقه ای که ظل الله به او داشت، بخشوده می شد؛ ولی بی عقلی کرد و رو در روی فرمان اعلیحضرت ایستاد !
چهار و نیم ماه آزگار، محاصره طول کشید. بیرون از شهر، باغ ها و مزارع به تاراج رفت. بعد هم نوبت آبادی ها و روستاهای دور و نزدیک شد. قشون پنجاه هزار نفری، آذوقه ی زیادی هم می خواهد. سرباز جماعت، برای جنگیدن باید شکمش سیر باشد یا نه ؟! قشون گرسنه، می افتد به جان ملت بخت برگشته !
هیچ آبادی و باغ و مزرعه ای از چپاول و غارت قشون، در امان نماند. هر کس هم مقاومت می کرد، جان خود و ایل و تبارش را به خطر می انداخت. کاری که محمد خان کرد. کرور، کرور مال و منال داشت خان داریان ! پول که داشته باشی، عزت و احترام هم پشت بندش می آید !
بهترین باغ ها و مزارع فارس، توی داریان جا خوش کرده بود. محصولاتش حرف نداشت. از دور و نزدیک، صف می کشیدند برای پیش خرید. در ناز و نعمت، غرق بود، خان داریان. پول روی پول می گذاشت. نه مثل حالا که برای پرداخت نیم الف نادری لنگ بماند؛ هشتش گرو نهش باشد و کاسه ی چه کنم چه کنم به دست بگیرد و نتواند ناموسش را از چنگ پدرسوخته ای مثل تو نجات دهد ! »

نوکر محمد خان شاطر باشی، در زد؛ اجازه خواست، وارد شد و تعظیم کرد و گفت: « قربان چیزی لازم ندارید، بیاورم ؟ »

محمد خان شاطر باشی معترضانه گفت: « این دیگر پرسیدن دارد؟! گلویمان خشک شد، شربتی چیزی بیاور، گلویمان را تازه کنیم. این میوه ها هم بردار ببر، از باغ میوه های تر و تازه بچین بیاور ! قلیان هم چاق کن، میهمانمان سرگرم شوند ! »

-« چشم، قربان ! اطاعت می شود. چیز دیگری لازم ندارید ؟ »

-« حالا تو این ها را بیاور، تا بعد. در را هم پشت سرت ببند ! »

نوکر، سینی میوه را برداشت؛ عقب عقب تا کنار در رفت، تعظیمی کرد، بیرون رفت و در را هم بست.

-« چه داشتم می گفتم؟ »

-« ماجرای شکست محمد خان داریانی را می فرمودید. »

– « آهان ! گلویم خشک شد از بس حرف زدم. کم ماجرا ندارد این مردک پدر سوخته ! وقتی با غارت قشون نادری رو به رو شد، تصمیم به مقاومت گرفت. ولی سربازانش نتوانستند در مقابل قشون نادری مقابله کنند. آخر سر هم بعد از هدر دادن خون چند رعیت بخت برگشته، با پا درمیانی امیر خان زرقانی، به غارت اموال و مزارع و باغ های داریان، رضایت داد که اگر نمی داد، به جرم یاغیگری محکوم می شد و دودمانش بر باد می رفت.
هر چند با این تدبیر، به جز چند کشته و زخمی، جان و ناموس رعیت در امان ماند ولی مال و منال خان به غارت رفت و روزگارش این شد که می بینی. شاید اگر مقاومت نمی کرد مثل خیلی از آبادی های دیگر، فقط محصول باغ ها و مزارعش به غارت می رفت، ولی با این ندانم کاری، تمام ثروت اجدادیش چپاول شد. »
رضاقلی بیگ، قهقه ای سرداد و گفت: « حقش بود، مردک زبان نفهم ! تا او باشد، دیگر از این غلط ها نکند ! این بار دیگر قسر در نمی رود، دست از پا خطا کند دودمانش را به باد می دهیم ! »

شربت و میوه ی تازه آوردند. محمد خان شاطر باشی، یک لیوان شربت برای خودش، یکی هم برای رضاقلی بیگ ریخت و گفت : « تند نرو پدر سوخته ! این مردک هم که می گویی اسم و رسم دارد ! محمد خان؛ محمد خان داریانی ! تو نداریش را دیده ای من داراییش را ! کلی صاحب منصب جلوش دولا راست می شدند. دست کمش نگیر ! خیلی با هوش و زیرک است؛ هنوز هم طرفدارهای با نفوذی مثل همین حاکم فارس دارد ! از جایی که دشمن را دست کم بگیری از همان جا چوبش را می خوری ! این را آویزه ی گوشت قرار بده و هیچ وقت دشمنت را دست کم نگیر ! اشاره کند همه ی خوانین آبادی های اطراف داریان به کمکش می آیند. »

رضاقلی بیگ، لب باز کرد بگوید، خودتان اول مردک خطابش کردید من هم خواستم حرف شما را تصدیق کنم ولی جرات نکرد و گفت: « همین طور است که می فرمایید. ما حالا حالاها باید از محضر شما درس بیاموزیم. »

لیوان شربت را که نوشیدند، محمد خان شاطر باشی، سینی میوه را جلو کشید و گفت: « میل کن. از این میوه ها هر جایی پیدا نمی شود. رشته ی سخن از دستم در رفت. مخلص کلام، بقیه اش را هم که دیگر خودت می دانی، خان داریان، دیگر از زیر بار این محنت، قد راست نکرد و هر ساله حاصل همه دست رنج خود و رعیتش را تمام و کمال تقدیم محصلین مالیات می کرد که اگر سر باز می زد، سر بر باد می داد. »

باز هم دستی بر شانه ی رضاقلی بیگ زد و ادامه داد: « گیر بد کسی افتاده است، بی نوا ! بخت و اقبالت بلند است پدر سوخته ! اگر نقشه ی دزدیدن دخترش را خوب و تر و تمیز اجرا کنی تسلیم می شود. قول می دهم شخصا بیاید به دست و پایت بیفتد و در ازای پیدا شدن دخترش، افتخار دامادیش را نصیبت کند. پذیرفتن دامادی مثل رضاقلی بیگ بهتر است یا خوردن داغ ننگ دزدیده شدن ناموسش به دست راهزنان از خدا بی خبر ؟! »

رضا قلی بیگ که با حرف های محمد خان شاطر باشی، امیدوار شده بود، گل از گلش شکفت و با خوشحالی گفت: « « هر چه شما بفرمایید قربان ! شما امر بفرمایید، بنده اجرا می کنم. »

محمد خان شاطر باشی، گفت : « وقت تنگ است. زیاد وقت نداری. برو در تدارک راه انداختن گروه راهزنان باش ! یکی دو روزه باید سر پایشان کنی. چهار چشمی مواظب اوضاع باش و هر مشکلی هم پیش آمد، اطلاع بده تا با عقل و تدبیر چاره اندیشی کنیم. این را توی گوشت فرو کن رضاقلی ! کوچک ترین بی احتیاطی، تو را در دامی می اندازد که با دست خودت برای خان پهن کرده ای. »

قلیان ها را آوردند.

رضاقلی بیگ اجازه ی مرخصی خواست. محمد خان گفت: « من که نمی توانم از این قلیان بگذرم. تو می توانی؟ تنباکوی برازجان است، حالت را جا می آورد؛ مشغول شو. تازه اصل کاریش مانده است. میدانی چه می گویم که پدر سوخته ؟ »