فرنگیس، اوج غم و اندوه و نگرانی را در چهره ی ستاره می دید. خودش هم دست کمی از او نداشت. کم مانده بود بزند زیر گریه. به زحمت خودش را کنترل می کرد. زندگی پر از فراز و نشیب قلعه نشینی، از او زنی صبور و خود دار ساخته بود.

نوشته: جلیل زارع

هر چند ستاره به اندازه ی فرنگیس صبور نبود، ولی او هم دست پرورده ی همین زن بود و سایه ی پدری بالای سرش بود که مثل فولاد در کشاکش روزگار، آبدیده شده بود. بنابراین، اجازه نمی داد آسمان چشمانش به این راحتی ببارد. با این که شانزده بهار بیش تر از خدا عمر نگرفته بود ولی دست سرنوشت، او را به کوهی از مقاومت بدل کرده بود. در چهره ی نوجوان و زیبایش غمی عمیق خانه کرده بود.

فرنگیس، احساس می کرد زلزله ای که بر جان ستاره افتاده است دیر یا زود، آن کوه مقاومت را فرو می ریزد. این بود که عزیز دردانه اش را در آغوش گرفت، دست بر موهای بلند و مواجش کشید و اجازه داد انگشتانش مثل دندانه های شانه، بر گیسوان ستاره بلغزد و او را آرام کند.

ستاره، خود را در آغوش فرنگیس لغزاند و سر بر زانوان او گذاشت و در همان حال، گفت: « مادر ! دلم گرفته ، برایم قصه بگو. »

از زمانی که فرنگیس برای ستاره قصه می گفت، سال ها گذشته بود. مانده بود چه قصه ای برایش تعریف کند که مناسب سن و سال او باشد. ستاره او را از بلاتکلیفی نجات داد و گفت: « قصه ی پهلوان حیدر را بگو، مادر. »

 

انتظارش را نداشت. یادش آمد این قصه را زمانی که ستاره هنوز کودک بود، برایش تعریف می کرد. قصه ی پُر غصه ی زندگی خودش بود. ولی حالا دیگر ستاره بزرگ شده بود. شرم داشت برایش از پهلوان حیدر بگوید. پهلوان حیدر، شوهر سابقش بود؛ پدر فرهاد. ولی وقتی ستاره درخواستش را تکرار کرد، نخواست دلش را بشکند ولب به سخن باز کرد و این قصه ی تکراری را در گوش ستاره نجوا کرد: « محرم سال ۱۱۴۲ را هیچ گاه فراموش نمی کنم. سپاه افغان، پس از غلبه بر شیراز، مردم را از دم تیغ گذراند و شهر را غارت کرد. شیوع بیماری وبا در شهر و حومه ی شیراز ، جان عده ی زیادی را گرفت. زنده ها هم، دیگر چیزی برای خوردن و پوشیدن نداشتند. بارش سنگین و بی سابقه ی برف و باران هم قوز بالا قوز شد و به خاطر کمبود هیمه و زغال، عده ای دیگری بر اثر سرمای شدید، تلف شدند. »

فرنگیس، آهی کشید و ادامه داد: « قشون افغان، برای تهیه ی آذوقه ی سپاه به داریان حمله کرد. حتا قصد ورود به قلعه را داشت. پدرت، مسئولیت فرماندهی غیور مردان داریانی را به پهلوان حیدر داد. پهلوان ، جوانان غیور داریانی را مسلح کرد. مردانه، جلویشان ایستاد و قلعه را از دستبرد آن ها حفظ کرد. بقیه اش را هم که به گمانم خودت بدانی، بچه که بودی برایت تعریف کرده ام. »

ستاره که حالا دیگر کمی آرام تر شده بود، بلند شد، دست انداخت دور گردن فرنگیس و گونه ی او را بوسید؛ به پشتی تکیه داد و گفت: « بعد جوانمردان غیور داریان، از قلعه خارج شدند و به قشون افغان حمله بردند و آن ها را فراری دادند. در همان حمله ، پهلوان حیدر از ناحیه ی سینه،زخم عمیقی برداشت. »

فرنگیس، با گوشه ی چارقدش قطره ی اشکی را که کنج چشمش جا خوش کرده بود، پاک کرد؛ به ستاره نزدیک شد؛ دست انداخت توی موهایش و همان طور که او را نوازش می کرد، گفت: « شب و روز بر بالینش نشستم و به مداوا و پرستاریش مشغول شدم ولی عمر شوی من به دنیا نبود و پس از یک هفته، دار فانی را وداع گفت و مرا که فرهادم را باردار بودم، با یک دختر و یک پسر دیگر، تنها گذاشت. شش ماه بعد، فرهادم متولد شد. خان که خودش و مردم داریان را مدیون رشادت های پهلوان حیدر می دانست، شخصا سرپرستی ما را به عهده گرفت. چهار سال بعد، مادرت هم هنگام تولد تو، سر زا رفت و خان را تنها گذاشت. خان شد یار و یاور یتیمان پهلوان حیدر و من هم نگهداری از تو و برادرانت را بر عهده گرفتم و تو را با شیر گاو بزرگ کردم. »

اشک بر گونه های فرنگیس جاری شده بود و هم چنان می گفت: « چند سالی گذشت. یاوه گویان ، چه حرف ها که پشت سر ما نزدند ! خان، برای پایان دادن به شایعات و محافظت و سرپرستی بیش تر از ما، به من پیشنهاد ازدواج داد. من هم قبول کردم. این طوری، هم بازار داغ شایعات سرد می شد،هم یتیمانم سایه ی پدر را بالای سر خود می دیدند و هم خداوند، دختری ماه مثل ستاره را نصیبم می کرد. ستاره ای که دوریش برایم سخت و ناگوار بود. »

با گوشه ی چارقدش اشک های ستاره را پاک کرد؛ دست های او را گرفت و نگاهش را به نگاه او دوخت: « تو با فرهادم قد کشیدی و بزرگ شدی. باغ شده بود جولانگاهتان. آن قدر،به هم عادت کرده بودید که یک ساعت نمی شد از هم جدایتان کرد. یک روح بودید در دو بدن. اما دست سرنوشت باز هم بنای ناسازگاری داشت و آرامش و آسایش را بر خانواده ی ما نمی پسندید. عاقبت هم زهرش را ریخت و سنه ی ۱۱۵۷، اولاد ارشدم را هم از من گرفت. »

این بار، نوبت ستاره بود که با گوشه ی چارقدش اشک های فرنگیس را پاک کند. فرنگیس، دست های ستاره را بوسید و ادامه داد: « داراب من برای خودش یلی بود. به همراه دلاوران غیور داریانی، مثل پدرش دفاع از قلعه را به عهده گرفت. طوری از قلعه محافظت کرد که دشمن انگشت به دهان ماند. بعد هم زد به قلب دشمن و آن ها را تار و مار و متواری کرد. سرنوشتش به سرنوشت پدر مرحومش گره خورده بود. بر او هم، همان رفت که بر پهلوان حیدر. روزگار غدار دوباره رخت سیاه بر تنم پوشاند و داغی دیگر بر دلم گذاشت. خان که خود را مدیون رشادت های پهلوان حیدر و پسرش می دانست، بیش از قبل به فرهاد و دخترم نازگل محبت کرد. عاقبت هم نازگل مرا، به عقد ازدواج برادرت احمد در آورد. »

کمی مکث کرد؛ به چشمان ستاره خیره شد؛ آهی کشید و ادامه داد: « خان خیلی تنهاست، دختر عزیزم ! ما باید مراقبش باشیم. نباید پشتش را خالی کنیم. نباید فرو بریزد. او بعد از خدا، تنها پشت و پناه رعیت مظلوم و ستم کشیده ی داریان است. غیور مردان داریانی پشتشان به خان گرم است ولی خان با همه ی صلابت و مردانگیش یک نقطه ضعف هم دارد. نقطه ضعف او، خانواده اش است که سخت دلبسته شان هست. ما نباید سد راه اهداف بلند او باشیم. نباید اجازه بدهیم خون شهدای دلیر داریان، هدر رود. پهلوان حیدر ها و داراب ها زنده اند و نظاره گر ما. نباید کاری کنیم که فردای قیامت شرمنده ی نگاهشان باشیم. حالا، خان از هر زمان دیگری تنهاتر است. باید یاریش کنیم. فرهاد من، مثل احمد و داریوش، پا در رکاب خان است و به یک اشاره ی او با سر می دود. ما هم باید آن ها را زیر بال و پر بگیریم. مرد جماعت، با همه ی غرور و استواریش در دامن زن پرورش می یابد و از او نیرو و توان می گیرد. این زن است که گاه با حیله و نیرنگ، او را به فرش می کشد و گاه با فداکاری و ایثار و عشق و محبت، او را به عرش می برد. لیاقت خان ما، عرش است نه فرش، عزیز دل مادر! »

دست های نوازشگر فرنگیس، آرامش را به قلب ستاره هدیه داده بود. کلام شیوایش، دل او را نرم کرده بود. اشک های ستاره، آرام آرام بر دامن پر مهر و محبت فرنگیس فرو می غلتید و غم و اندوه را از دل او می زدود. نگرانی بر دلش چنگ می زد. فکر از دست دادن دامن پر مهر مادرانه ی فرنگیس و سایه ی پدر، آزارش می داد. نمی دانست پس از رفتنش، بر قلعه و خانواده اش چه می گذرد. راز مگویی هم در دل داشت که مادر، بی آن که بشنود، در آسمان چشمانش می دید. ولی هیچ کدام جرات بر زبان آوردن آن را نداشتند. پدر نیاز به حمایت داشت و مادر و دختر نمی خواستند جز این به چیز دیگری فکر کنند.