همه آمده بودند. خان، داریوش پسر خان، پهلوان خدر و برادرش افراسیاب. با پیوستن فرنگیس و فرهاد به جمع، جلسه آغا ز شد.

نویسنده: جلیل زارع

خان، صدایش را صاف کرد و گفت: « همه ی شما در جریان وقایع اخیر هستید. من دل ناگران خودم نیستم و از قشون و قشون کشی هم باکی ندارم؛ ولی همان طور که می دانید، تعداد ما در مقایسه با قشون والی شیراز، خیلی کم تر است و اگر مقابلشان بایستیم، نهایتا مثل پنج سال پیش، پس از ریخته شدن خون رعیت بیچاره، مجبور به تسلیم و پرداخت مالیات خواهیم شد.

خان، نفسی تازه کرد، نگاهی به جمع انداخت و ادامه داد: « رضا قلی بیگ، پشتش به محمد خان شاطر باشی گرم است که در بی رحمی و شقاوت همتا ندارد و روباهی مکار است در لباس آدمی. بر فرض هم که ما در این نبرد، پیروز شویم و دشمن را عقب برانیم، به راحتی آب خوردن، مرا یاغی قلمداد می کند، دوباره با قشون بیش تری سر و کله اش پیدا می شود و رعیتم را از دم تیغ می گذراند. من اجالتا احمد را روانه ی سه چشمه کرده ام تا طاهر پسر حسن خان را به داریان بفرستد و ستاره را که ناف بریده و شیرینی خورده اش است، عقد کند. بعد هم، پنهانی روانه ی سه چشمه شوند. ولی مشکل مالیات، هم چنان به قوت خود باقی است. همه می دانید که بعد از جریان پنج سال پیش و از دست رفتن مال و منال و خسارت هایی که بر مزارع و باغ های داریان وارد شد و مالیات هایی که هر ساله مجبور به پرداخت آن بوده ایم، در حال حاضر من و رعیتم توان پرداخت چنین مبلغ گزافی را نداریم.

حالا، شما را که همه مورد وثوق و اطمینان کامل من هستید، این جا جمع کرده ام تا چاره اندیشی کنیم. »

خان، چشم در چشم پهلوان خدر دوخت و ادامه داد: « امروز دوازده رجب است و ما تا سپیده دم شانزده رجب، بیش تر وقت نداریم. اگر طاهر بتواند شامگاه پانزده رجب خودش را به داریان برساند و برنامه، طبق نقشه ما پیش رود، مشکل اول حل خواهد شد ولی با مشکل اصلی چه باید کرد؟ »

پهلوان خدر، دستش را به محاسنش کشید، نگاهی به تک تک افراد جمع انداخت و با صدای رسایش گفت: « در وضعیت فعلی، تنها چاره ی ما دفع الوقت است تا بتوانیم با مراجعه به اربابان رضاقلی بیگ ، برای پرداخت مالیات، مهلت بیش تری بگیریم. همان طور که خان فرمودند، محمد خان شاطر باشی بی رحم تر از آن است که بتوان به او امید بست و مسلما با رضا قلی بیگ ،دستش در یک کاسه است. پس ما باید به مقام بالاتر از والی شیراز فکر کنیم. »

خان، سریع گفت: « بنابراین، می ماند میرزا محمد کلانتر که در مقایسه با والی شیراز، رحم و مروت بیش تری دارد. »

سپس رو به فرنگیس کرد و گفت: « نظر شما چیست؟ »

فرنگیس که تا آن لحظه داشت با دقت گوش می کرد، گفت: « رضا قلی بیگ بدون اجازه ی والی شیراز آب هم نمی خورد و اجازه ی هیچ اقدامی ندارد. والی شیراز هم هر چند در بی رحمی و شقاوت، همتا ندارد و در مکر و حیله دست شیطان را از پشت بسته است و دشمن قسم خورده ی ماست، ولی دشمنی عاقل است و کاری نمی کند که دودش به چشم خودش هم برود .»

پهلوان خدر گفت: « حرفتان را واضح تر بگویید. »

فرنگیس، لچک روی سرش را جا به جا کرد، نفسی تازه کرد و ادامه داد: « جریان تقی خان را که یادتان نرفته است؟ بلند پروازی های او عاقبت کار دستش داد. والی شیراز، مرد دنیا دیده ای است و بهتر از هر کسی از احوال محمد تقی خان بخت بر گشته مطلع است و می داند که نه از حیث مال و منال از او بالاتر است، که تقی خان پولش از پارو بالا می رفت و در شیراز، ضرب المثل خاص و عام بود؛ نه از حیث عزت و احترام. زیرا از این حیث هم، چنان نادرشاه را شیفته ی خود کرده بود که ایاز سلطان محمود را ! ولی وقتی به واسطه ی بر افراشتن علم طغیان از چشم ظل الله افتاد و مورد بی مهری قرار گرفت، بلایی بر سرش آمد ، آن سرش ناپیدا. او را با اهل و عیال به اصفهان نزد ظل الله بردند و نادر شاه هم حکم کرد تا یک چشمش را از حدقه بیرون بیاورند و جراحات دیگری هم بر او وارد آوردند. بعد هم برادر و سه نفر از پسرانش را گردن زدند و عیال او را هم به اسیری بردند. »

افراسیاب، برادر پهلوان خدر گفت: « پس نظر شما این است که والی شیراز از ترس یاغی قلمداد شدن بدون کسب اجازه ی ظل الله ، به داریان لشکر کشی نمی کند؟ »

فرنگیس، با حرکت سر، تایید کرد و گفت: « بله. همین طور است. والی شیراز هم اجازه ندارد خودش با ظل الله مکاتبه کند و مجبور است برای این اقدام دست به دامن میرزا محمد کلانتر بشود. »

خان، با چهره ای متفکر، ابروهایش را بالا انداخت و گفت: « آن طور که من متوجه شدم منظور شما این است که انتقال ستاره به سه چشمه را بر ملا نکنیم و برای راضی کردن ستاره از رضا قلی بیگ وقت بیش تری بگیریم تا فرصت کافی برای وساطت به دست بیاوریم. »

فرنگیس، با تبسم گفت: « دقیقا همین طور است. »
سپس، خان نظر داریوش، ستاره و فرهاد را هم جویا شد. آن ها هم اطاعت خود را از تصمیم جمع اعلام کردند. قرار بر این شد که ازدواج ستاره با طاهر و انتقال او به سه چشمه مخفی بماند و خان نیز در ظاهر، رضایت خود را برای ازدواج دخترش با رضا قلی بیگ اعلام کند و برای راضی کردن ستاره از رضا قلی بیگ فرصت بیش تری بگیرد. پهلوان خدر هم که نزد میرزا محمد کلانتر اعتبار دارد ، نزد او برود و وساطت کند.

خان، ختم جلسه را اعلام کرد.

فرهاد پس از ترک جلسه، اسب خود را زین کرد و از قلعه بیرون رفت. اول سعی کرد با سرکشی از مزارع دشت داریان خودش را مشغول کند. دشت داریان، زمین های حاصلخیزی داشت و انواع محصولات کشاورزی مثل گندم، جو، نخود، عدس، کنجد، پنبه، کرچک، خربزه، هندوانه، خیار، کدو ، بادنجان و انواع باقله در آن به عمل می آمد. دامداری و پرورش دام و طیور هم در بین مردم داریان رواج داشت. ولی فکر و حواس فرهاد پریشان تر از آن بود که سرکشی از مزارع او را آرام کند. افکارش، قلبش را به درد می آورد. خاطرات گذشته رهایش نمی کرد. چهره ی جوان و مصمم و اندام رشیدش زیر بار غم این خاطرات، پیر و خمیده می شدند. این بود که روانه تنگه در شد و خود را به غار سنگ سوراخی در دامنه ی کوهی که در غرب رودخانه ی له فراخ قرار داشت رساند، دست ها را بالش کرد، کف غار دراز کشید و اجازه داد باز هم توسن فکر و خیال بر ذهن خسته اش بتازد.