... بعد از صرف چاشت، ادامه ی جلسه از سر گرفته شد. نگاه ها برق می زد. همه یه جورایی امیدوار بودن. این پروژه حرف نداشت. جلو حرف و حدیث های درگوشی و توی چشمی مردم بی کار هم گرفته می شد.

نوشته:جلیل زارع

عجب مردمی داریم ما ! تا تقی به توقی می خوره، طومار می نویسن ! ولی خب، نه ما پیریم و نه خدا بخیل. کلید حل مشکلات هم که هست؛ پول ! اونم چه پولی ! ده میلیارد ! کم پولی نیست ! رو سنگ بذاری آب میشه ! صرف این پروژه می کنیم؛ هم دهن مردم بسته میشه و هم از این اتاق، یه فکر بکر بیرون میره. یه پروژه ی ناب و قابل احرا.

رفتیم توی بحث اجرا. رئیس گفت : « خب الحمدلله روی پروژه ی نجات سفره های آب زیر زمینی خالد آباد، به توافق نهایی رسیدیم. ولی سوال این جاست : چگونه ؟ »

این سوال مثل پتکی خورد تو مغزم. راست میگه بنده ی خدا؛ چگونه ؟ فکرم به جای قد نمی داد.

یکی از اعضا، اجازه ی صحبت خواست. بهش اجازه دادم. با شور و شادمانی از جا بلند شد و گفت : « یافتم ! یافتم ! »

فکر کردم صابون ارشمیدس رو یافته ! رئیس گفت : «حالا بگو ببینم چی یافتی ؟ »

– « راهش اینه که جلو حفر بی رویه ی چاه های آهکی آب رو تو خالد آباد بگیریم. این جوری دوباره سفره های زیر زمینی جون میگیرن و بالا میان. اون وقت، دیگه نیاز نیست سال به سال عمق چاه های آب شرب رو زیاد کنیم. که اگه این جوری پیش بره و هی عمق چاه ها بیش تر بشه، تا چند سال دیگه از مرکز زمین هم رد میشه و میرسه اون بر کره ی زمین ! »

بنده خدا، سرشو پایین انداخت و مثل بچه ی آدم نشست سر جاش.

یکی دیگه دست بلند کرد و گفت : « اجازه نمیدیم از اون چاه ها آب بالا بکشن. »

– « چه جوری و با چه قدرتی ؟ همین جوری که نمیشه جلو بالا کشیدن آب از چاه هایی که حفر شده رو گرفت ! می شه ؟ »

یه نفر دیگه، گفت : « مجوز می گیریم. »

– « مجوز گرفتن به این راحتی ها هم نیست. »

– « هست. ما هم همون کاری رو می کنیم که بهمانی ها کردن. چه طور اونا تونستن ظرف مدت چند سال مجوز حفر چندین حلقه چاه بگیرن ما نمیتونیم ؟ پول بی زبون رو رو سنگ بذاری آب میشه. پول که داریم؛ میدیم و مجوز می گیریم. »
همه، کله ها رو تکون دادن و به به و چه چه گفتن. ولی رئیس گفت : « گیرم که مجوز هم گرفتیم، بهمانی ها کلی خرج کردن برای حفاری این حلقه های چاه؛ خسارت میخوان. »

هم همه بین اعضا افتاد. یکی می گفت و دیگری جواب می داد:
– « خب، خسارتشومیدیم. پول که داریم. »

– « اون وقت اگه بعد از گرفتن خسارت و پلمب چاه ها، بهمانی ها راهی پیدا کردن و شبانه یواشکی از چاه ها آب بالا کشیدن چی ؟ »

– « راست میگی باید برای اینم یه فکری بکنیم. »

– « خب، ما که خسارتشو دادیم، لوله ها رو از چاه ها می کشیم بیرون. »

– « اون وقت جاش چی میذاریم ؟ نمیشه زمین همین جوری سوراخ باشه که ! باز آب سفره های زیر زمینی رو می کشه بالا و بهمانی ها راهی برای کش رفتن آب پیدا می کنن. »

– « خب، پرشون می کنیم. »

– « با چی ؟ »

– « چاه رو با چی پر می کنن ؟ با همون چیزی که ازش بیرون اومد؛ با خاک. »

– « این همه خاک رو از کجا بیاریم ؟ »

رئیس رو کرد به طرف کسی که سوال کرده بود و گفت : « پول که داریم، میخریم. راستی تکلیف معدن خاک تو چی شد ؟ »

– « هیچی؛ خوردم به پیسی. پول برای راه اندازیش نداشتم، تعطیل شد رفت پی کارش. »

– « ما که میخوایم خاک بخریم، آبی هم که به خانه رواست، به مسجد حرام است، از معدن تو میخریم. »

– « ولی اون معدن که به بهره برداری نرسیده؛ برای بهره برداریش نیاز به کلی پوله. »

– « ما که بالاخره باید پول خاک رو بپردازیم؛ پول هم که اون جا الکی تو حساب خوابیده؛ با پیش پرداختی که بهت میدیم معدن رو راه اندازی کن ! »
نیش صاحب معدن تا بناگوش باز شد و گفت : « من حرفی ندارم. هر جور شما تصمیم بگیرید. »

یکی دیگه، بدون اجازه بلند شد و گفت : « اون وقت با لوله های بیرون کشیده شده از دل زمین چه کار می کنین ؟ »

رئیس گفت : « تو هم که تو کار خرید و فروش آهن قراضه ای ! باید یه جوری قسمتی از خسارت و خرید خاک رو جبران کنیم یا نه ؟میفروشیمشون به تو. »
– « ولی من که این همه پول ندارم ! »

– « خب وام بگیر ! »

– « از کجا ؟ »

– « ما که پول داریم، یه صندوق وام راه میندازیم برای این طور مواقع. »

یکی دیگه بلند شد و گفت : « بر فرض که همه ی این اتفاق ها افتاد و سفره های آب زیر زمینی هم بالا اومد و مشکل آب شرب حل شد، مردم فقط با آب شرب که مشکل ندارن، دست رو قنات ها هم گذاشتن؛ میگن باید لایروبی بشه. باید دوباره آب تو جوی ها جاری بشه. »

– « لایروبی قنات ها به ما چه ؟ قنات ها مالک داره. مالکین، خودشون آستین بالا بزنن و لایروبیش کنن. »
– « اون موقع ها که مالکین از این کارا می کردن مزرعه و باغ داشتن. آب رو می خواستن برای سیراب کردن زمین. حالا آب به چه دردشون می خوره ؟ دیگه نه مزرعه ای مونده و نه باغی ! »
من، وسط حرفش پریدم و گفتم : « راست میگه، کدوم مزارع و باغ ؟ اونا که تغییر کاربری پیدا کردن ! »

رئیس، مداخله کرد و گفت : « ما میخوایم دهن مردم رو ببندیم؛ قنات ها لایروبی بشن، آب تو جوی ها جاری بشه، دیگه به ما چه کجا میره !؟ نهایتا دوباره بر میگرده تو دل زمین. برمیگرده تو سفره ها. اونایی هم که دم از جاری شدن آب توی جویبار می زنن، فقط میخوان به یاد خاطرات گذشته شون برن لب جویبار. بد هم نمیشه؛ دوباره تنگه در میشه محل گشت و گذار و کلی هم جذب گردشگر داره.

هم فال است و هم تماشا؛ این جوری با یه تیر چند تا نشون می زنیم؛ هم دهن آدمای بی کار که دم و ساعت فیلشون یاد هندستون می کنه و به یاد خاطرات بچگیشون می افتن و از ما قنات سنگی و چوق بند و آبشار و پونه ی لب جوی و سنجاقک و گل و پروانه میخوان می بندیم، هم تفریحگاهی درست می کنیم برای پر کردن اوقات فراغت مردم و هم گردشگری رونق پیدا می کنه و مردم منطقه از این طریق به پول و پله و درآمدی میرسن و وضعشون خوب میشه و دیگه این همه غر نمیزنن. نگران مخارج لایروبی هم نباشین؛ ما که پول داریم؛ ارث بابامون که نیست؛ پول بیت الماله؛ باید هم یه جوری خرج بشه. خب، مخارج لایروبی هم میدیم. »

یکی از اعضا که تا حالا صم بکم نشسته بود و هیچ حرفی نمی زد گفت : « حالا این همه مقنی از کجا گیر بیاریم ؟ قنات ها پر شدن؛ دیگه مقنی نیست که بفرستیم قنات کنی. »

– « ما که پول داریم، برای اون هم فکری می کنیم. اصلا مقنی از چین وارد می کنیم. »
نگاهی به ساعت انداختم. رئیس، چشمش به من افتاد و گفت : « بسیار خوب، همه چی تصویب شد. ختم جلسه رو اعلام می کنم. برید تا جلسه ی بعد، خوب فکر کنید ببینید چه طور میتونیم مصوبات جلسه رو اجراییش کنیم ؟ ولی خیلی مواظب باشید بهانه دست آدمای بی کار ندید. دیوار موش داره، موش هم گوش داره. فعلا که نه به باره، نه به دار؛ به گوششون برسه میخواییم چه کار کنیم، کلی برامون صفحه میذارن و تو سایتشون بوق و کرنا راه میندازن…

ادامه دارد…