رمان قلعه داریون | قسمت هشتاد و پنجم ( آخرین قسمت از فصل اول ) ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۴

رمان قلعه داریون | قسمت هشتاد و پنجم ( آخرین قسمت از فصل اول )

نکته:اولین قسمت رمان قلعه داریون نوشته جلیل زارع 13 تیرماه سال1392 در داریون نما منتشر شد. از آن زمان تا کنون که نزدیک دو سال می گذرد این رمان به جز پاره ای موارد هر پنج شنبه در دسترس مخاطبان داریون نما قرار گرفت و امروز با انتشار قسمت هشتادوپنجم، فصل اول این رمان به […]

رمان(قلعه داریون)
رمان قلعه داریون؛ قسمت هشتاد و یکم ۲۷ اسفند ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون؛ قسمت هشتاد و یکم

نوشته:جلیل زارع| ستاره که هاج و واج مانده بود، گفت : « اعتراف !؟ اعتراف به چی ؟ » طاهر گفت : « خواهش می کنم ستاره، بگذار حرفم را بزنم. » ستاره گفت : « حالت خوب نیست. خون زیادی ازت رفته است. باشد برای یک وقت دیگر. » طاهر گفت : « نه، […]

رمان قلعه داریون؛قسمت هشتادم ۲۱ اسفند ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون؛قسمت هشتادم

نوشته:جلیل زارع طاهر وقتی دهانه ی چاه را با شاخ و برگ درختان پوشاند و خیالش از جانب لو نرفتن نقب راحت شد، بر اسب سوار شد و راه شمال را پیش گرفت. به سمت کوه گداوان. در راه چندین بار با سربازان رضاقلی بیگ برخورد کرد. بعد از درگیری و کشته شدن دو نفر […]

رمان قلعه داریون؛قسمت هفتاد و نهم ۱۳ اسفند ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون؛قسمت هفتاد و نهم

رضاقلی بیگ خطاب به جنگجویان داریانی فریاد زد : « اگر تسلیم نشوید، دستور می دهم شاهرگ خان را ببرد. » نوشته:جلیل زارع| به دستور رضاقلی بیگ، فورا خان از همه طرف محاصره شد. افراسیاب که احساس کرد دیگر حریف آن ها نیست و به هیچ وجه نمی تواند با عقب گرد و حمله، جان […]

رمان قلعه داریون؛ قسمت هفتاد و هشتم ۰۶ اسفند ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون؛ قسمت هفتاد و هشتم

خان دودج، از اهالی داریان به خوبی استقبال کرده، آن ها را به قلعه راه داد و خطاب به افراسیاب گفت : « سلام و ارادت مرا به خان برسانید و بگویید قلعه ی دودج تحت کنترل سربازان رضاقلی بیگ است و راه خروج ما برای کمک به خان، بسته است. امیدوارم همه چیز به […]

رمان قلعه داریون؛قسمت هفتاد و هفتم ۰۱ اسفند ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون؛قسمت هفتاد و هفتم

رضاقلی بیگ که می ترسید هر لحظه قشون صاحب اختیار فارس سر برسد و می دانست اگر کار به درگیری و نزاع بکشد، جنگجویان داریانی اجازه نمی دهند به این سادگی ها به آرزویش برسد، ترجیح داد هر چه سریع تر قضیه بدون دردسر فیصله پیدا کند. این بود که با پیشنهاد افراسیاب موافقت کرد. […]

رمان قلعه داریون | قسمت هفتاد و ششم ۲۳ بهمن ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون | قسمت هفتاد و ششم

طاهر و نازگل و ستاره، با احتیاط کامل، از میان درختان پشت قلعه گذشتند و خود را به گندم زارهای شمال قلعه رساندند. ولی به محض این که از گندم زارها بیرون آمدند، متوجه شدند سه سوار، مشعل به دست به سمت آن ها می آیند. سعی کردند خود را از دید آن ها پنهان […]

رمان قلعه داریون | قسمت هفتاد و پنجم ۱۷ بهمن ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون | قسمت هفتاد و پنجم

نوشته:جلیل زارع| طاهر، کمی در نقب جا به جا شد؛ مشعل را گوشه ای گذاشت؛ رو به ستاره و نازگل کرد و گفت : « قشون رضاقلی بیگ، دور تا دور قلعه را محاصره کرده اند. در این شرایط، کوچک ترین بی احتیاطی، کار دستمان می دهد. معلوم نیست بیرون از این جا چه خبر […]

رمان قلعه داریون | قسمت هفتاد و چهارم ۱۰ بهمن ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون | قسمت هفتاد و چهارم

سربازان قشون رضاقلی بیگ، علاوه بر شمشیر، تفنگ و تپانچه هم داشتند و به محض رسیدن به بالای حصارهای قلعه به طرف نگهبانان برج های قلعه شلیک می کردند.

رمان قلعه داریون | قسمت هفتاد و سوم ۰۲ بهمن ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون | قسمت هفتاد و سوم

فرهاد گفت : « پس شما می فرمایید من دست روی دست بگذارم تا رضاقلی بیگ، هم مردم زادگاهم را از دم تیغ بگذراند و هم ستاره را تصاحب کند ؟ »

رمان قلعه داریون | قسمت هفتاد و دوم ۲۴ دی ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون | قسمت هفتاد و دوم

« آمدیم و من چند روز به شما مهلت دادم. آن وقت اگر راضی نشدند چه می شود ؟ »

رمان قلعه داریون | قسمت هفتاد و یکم ۱۰ دی ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون | قسمت هفتاد و یکم

پیک رفت و چند ساعت بعد برگشت و گفت : « رضاقلی بیگ می گوید این ترفندها دیگر کهنه شده است. مگر از جان خودم سیر هستم که با دست خودم حکم قتل خودم را صادر کنم ؟

رمان قلعه داریون | قسمت هفتادم ۰۴ دی ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون | قسمت هفتادم

افراسیاب گفت : « اگر اجازه بفرمایید تا دیر نشده، پیکی روانه ی داراب کنیم و از جناب صاحب اختیار بخواهیم پهلوان خدر و جنگجویان داریانی را هر چه سریع تر به داریان باز گرداند. »

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و نهم ۲۷ آذر ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و نهم

تقی خان گفت : « دستور پادشاه ایران حمله به داریان است نه سه چشمه. شما هم از این کار، منظور دیگری دارید. هدف شما تنبیه خان داریان نیست؛ به چنگ آوردن دختر خان است. دختری که حالا دیگر شوهر دارد. »

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و هشتم ۲۰ آذر ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و هشتم

صالح خان که با شنیدن سخنان صاحب اختیار کمی قوت قلب پیدا کرده بود، سری تکان داد و گفت : « شما درست می فرمایید. من هم فکر می کنم باید هر چه سریع تر وارد عمل شویم.

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و هفتم ۱۳ آذر ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و هفتم

رضاقلی بیگ که اصرار را بی فایده می دید و نمی توانست آن ها را در شهر خودشان مجبور به عزیمت به تهران کند، از آن ها نا امید شد و پیکی به تهران فرستاد تا خبر نافرمانی امرای خمسه را به اطلاع ابراهیم شاه برساند.

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و ششم ۰۶ آذر ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و ششم

فرهاد، بار دیگر رو به محمد حسن خان کرد و گفت : « اگر شما قشونی در اختیار من قرار دهید، می توانم رضاقلی بیگ را در راه بازگشت از خمسه محاصره کنم و او را به سزای اعمال ننگینش برسانم. »

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و پنجم ۲۲ آبان ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و پنجم

لحظه ای بعد، فرهاد به انارستان رسید. زیر درخت انار ایستاد. همان درخت انار دیرینه و آشنا. ستاره، به ستون آلاچیق تکیه داده بود. فرهاد، از بالاترین شاخه ی درخت، انار بزرگی چید. آن را بویید و آرام آرام به سمت ستاره به راه افتاد.

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و چهارم ۱۶ آبان ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و چهارم

ستاره، خان را دید که از پلکان عمارت پایین می آمد. سرش را از شرم به زیر انداخت. نازگل، خود را به فرهاد رساند و در آغوشش فرو رفت و با صدای بلند، زار زار گریست.

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و سوم ۰۸ آبان ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و سوم

می دانست وقت زیادی ندارد ولی هم چنان اسبش را قدم آهسته به جلو می راند. اولین زنگ خطر به صدا در آمد. اتفاقی که از آن می ترسید، افتاد. سوارانی از قلعه بیرون آمدند. به اندازه ی کافی به قلعه نزدیک شده بود که بتواند آن ها را بشناسد.

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و دوم ۰۱ آبان ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و دوم

خون های زیادی برای دفاع از قلعه و ناموس داریان به زمین ریخته است. نباید اجازه دهیم خون شهیدانمان به هدر برود. باید با چنگ و دندان از شرف و ناموسمان دفاع کنیم. حالا چه می گویید ؟ »

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و یکم ۲۴ مهر ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و یکم

با طلوع خورشید، مراسم جشن و سرور همراه با نواخته شدن ساز و نقاره توسط نوازندگان آغاز می شد و تا غروب آفتاب ادامه داشت. و روزهای دیگر باز روز از نو و روزی از نو.

رمان قلعه داریون | قسمت شصتم ۱۰ مهر ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون | قسمت شصتم

حرکت یورتمه ی اسب ها به قدم آهسته تبدیل شد. فرهاد، راهش را به طرف خالد آباد کج کرد و خطاب به همراهانش گفت : « این نزدیکی ها یک آبشار زیبا و با صفاست. می رویم آن جا چیزی می خوریم و کمی هم استراحت می کنیم. »

رمان قلعه داریون | قسمت پنجاه و نهم ۰۴ مهر ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون | قسمت پنجاه و نهم

نازگل، موضوع را با خان در میان گذاشت و خان اجازه داد مادر مرضیه با ستاره صحبت کند و او را متقاعد کند به وصلت با طاهر رضایت دهد.

رمان قلعه داریون | قسمت پنجاه و هشتم ۲۷ شهریور ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون | قسمت پنجاه و هشتم

هر چه بود مرضیه خیلی زود جلال را فراموش کرد. سر سفره ی عقد نشست و بعد از گل چیدن و گلاب آوردن، بله را گفت و شد یکی از زنان ثروتمند داریان. این هم که فریفته ی زرق و برق دنیا و مال و منال جمشید شد یا به اصرار خانواده اش تن به این وصلت داد، خدا خودش عالم است و بس.

رمان قلعه داریون | قسمت پنجاه و هفتم ۲۰ شهریور ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون | قسمت پنجاه و هفتم

ازگل، نگران چشم به دهان خان دوخت. خان، ادامه داد : « ابراهیم خان، با سپاهی عظیم به جنگ عادلشاه رفته است و او را شکست داده و خود به جای برادر بر تحت سلطنت نشسته است. »

رمان قلعه داریون | قسمت پنجاه و ششم ۱۳ شهریور ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون | قسمت پنجاه و ششم

من از نیت شوم ابراهیم خان مطلعم . او مدت هاست در آرزوی سلطنت به سر می برد. رنج لشکرکشی و سفر را بر خود هموار نساخته است فقط به این خاطر که برادر را از سر راه خود بردارد و نوه ی عموی خود را بر تخت بنشاند.

رمان قلعه داریون | قسمت پنجاه و پنجم ۰۶ شهریور ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون | قسمت پنجاه و پنجم

ابراهیم خان، به محض رسیدن به تهران به قشون عادلشاه حمله ور شد و عده ای از سربازان خود را به فرماندهی امیر اصلان خان، مامور دستگیری عادلشاه کرد.

رمان قلعه داریون | قسمت پنجاه و چهارم ۳۰ مرداد ۱۳۹۳

رمان قلعه داریون | قسمت پنجاه و چهارم

فرهاد، در این سفر، موفق شد اخبار دقیقی از تعداد نفرات قشون، وضعیت و امکانات شهر تهران، مرمت حصار دور تا دور شهر و نقشه های عادلشاه برای چگونگی حمله به استرآباد را در اختیار محمد حسن خان قرار دهد.