تلگرام خبرخوان
Previous
Next

پربازدیدهای این دسته

آرشیو "رمان(قلعه داریون)"

رمان قلعه داریون | قسمت هشتاد و پنجم ( آخرین قسمت از فصل اول )

رمان قلعه داریون | قسمت هشتاد و پنجم ( آخرین قسمت از فصل اول )

نکته:اولین قسمت رمان قلعه داریون نوشته جلیل زارع 13 تیرماه سال1392 در داریون نما منتشر شد. از آن زمان تا کنون که نزدیک دو سال می گذرد این رمان به جز پاره ای موارد هر پنج شنبه در دسترس مخاطبان داریون نما قرار گرفت و امروز با...

رمان قلعه داریون | قسمت هشتاد و چهارم

رمان قلعه داریون | قسمت هشتاد و چهارم

نوشته:جلیل زارع| جمشید، سوار بر اسب از آن جا دور شد.ستاره یک ریز گریه می کرد. پهلوان رو اندازی از خورجین اسب بیرون آورد و روی دوش ستاره انداخت و گفت : « آرام باش ستاره. تو باید به سه چشمه بروی. آن جا، برای تو از همه جا امن تر...

رمان قلعه داریون | قسمت هشتاد و سوم

رمان قلعه داریون | قسمت هشتاد و سوم

نوشته:جلیل زارع| بعد از قرائت فاتحه بر مزاری که اسم ستاره دختر محمد خان داریانی روی سنگ آن حک شده بود، پهلوان خدر از جمشید پرسید : « به نظر تو چه بر سر عروسِ خان آمده است ؟ » جمشید، پاسخ داد : « آن طور که مرضیه می گفت خان،...

رمان قلعه داریون | قسمت هشتاد و دوم فصل اول رمان قلعه داریون با انتشار سه قسمت دیگر به پایان می رسد

رمان قلعه داریون | قسمت هشتاد و دوم

نوشته:جلیل زارع| از جای جای قلعه، شعله های آتش زبانه می کشید و دود همه جا را فرا گرفته بود. قلعه ای که تا دیروز، محکم و پابرجا، پناهگاه مردم داریان بود، حالا خود هیچ پشت و پناهی نداشت. دشت سرسبز داریان، لگدمال سم اسبان شده...

رمان قلعه داریون؛ قسمت هشتاد و یکم

رمان قلعه داریون؛ قسمت هشتاد و یکم

نوشته:جلیل زارع| ستاره که هاج و واج مانده بود، گفت : « اعتراف !؟ اعتراف به چی ؟ » طاهر گفت : « خواهش می کنم ستاره، بگذار حرفم را بزنم. » ستاره گفت : « حالت خوب نیست. خون زیادی ازت رفته است. باشد برای یک وقت دیگر. » طاهر گفت :...

رمان قلعه داریون؛قسمت هشتادم

رمان قلعه داریون؛قسمت هشتادم

نوشته:جلیل زارع طاهر وقتی دهانه ی چاه را با شاخ و برگ درختان پوشاند و خیالش از جانب لو نرفتن نقب راحت شد، بر اسب سوار شد و راه شمال را پیش گرفت. به سمت کوه گداوان. در راه چندین بار با سربازان رضاقلی بیگ برخورد کرد. بعد از...

رمان قلعه داریون؛قسمت هفتاد و نهم

رمان قلعه داریون؛قسمت هفتاد و نهم

رضاقلی بیگ خطاب به جنگجویان داریانی فریاد زد : « اگر تسلیم نشوید، دستور می دهم شاهرگ خان را ببرد. » نوشته:جلیل زارع| به دستور رضاقلی بیگ، فورا خان از همه طرف محاصره شد. افراسیاب که احساس کرد دیگر حریف آن ها نیست و به هیچ وجه...

رمان قلعه داریون؛ قسمت هفتاد و هشتم

رمان قلعه داریون؛ قسمت هفتاد و هشتم

خان دودج، از اهالی داریان به خوبی استقبال کرده، آن ها را به قلعه راه داد و خطاب به افراسیاب گفت : « سلام و ارادت مرا به خان برسانید و بگویید قلعه ی دودج تحت کنترل سربازان رضاقلی بیگ است و راه خروج ما برای کمک به خان، بسته...

رمان قلعه داریون؛قسمت هفتاد و هفتم

رمان قلعه داریون؛قسمت هفتاد و هفتم

رضاقلی بیگ که می ترسید هر لحظه قشون صاحب اختیار فارس سر برسد و می دانست اگر کار به درگیری و نزاع بکشد، جنگجویان داریانی اجازه نمی دهند به این سادگی ها به آرزویش برسد، ترجیح داد هر چه سریع تر قضیه بدون دردسر فیصله پیدا کند....

رمان قلعه داریون | قسمت هفتاد و ششم

رمان قلعه داریون | قسمت هفتاد و ششم

طاهر و نازگل و ستاره، با احتیاط کامل، از میان درختان پشت قلعه گذشتند و خود را به گندم زارهای شمال قلعه رساندند. ولی به محض این که از گندم زارها بیرون آمدند، متوجه شدند سه سوار، مشعل به دست به سمت آن ها می آیند. سعی کردند خود...

رمان قلعه داریون | قسمت هفتاد و پنجم

رمان قلعه داریون | قسمت هفتاد و پنجم

نوشته:جلیل زارع| طاهر، کمی در نقب جا به جا شد؛ مشعل را گوشه ای گذاشت؛ رو به ستاره و نازگل کرد و گفت : « قشون رضاقلی بیگ، دور تا دور قلعه را محاصره کرده اند. در این شرایط، کوچک ترین بی احتیاطی، کار دستمان می دهد. معلوم نیست...

رمان قلعه داریون | قسمت هفتاد و چهارم

رمان قلعه داریون | قسمت هفتاد و چهارم

نوشته:جلیل زارع| جاسوسان رضاقلی بیگ خبر آوردند که نواب صاحب اختیار و صالح خان با سپاهی عظیم به شیراز حمله کرده اند. تقی خان و میرزا حسین هم غافلگیر شده و از بیم جان خود، در بقعه ی شاه میرعلی حمزه بست نشسته اند و شیراز بار...

رمان قلعه داریون | قسمت هفتاد و سوم

رمان قلعه داریون | قسمت هفتاد و سوم

نوشته:جلیل زارع| جاسوسان، اخبار تصرف شیراز توسط فرستادگان ابراهیم شاه و ورود رضاقلی بیگ به آن جا را به اطلاع فرهاد رساندند. همین طور، تدارک قشون توسط صاحب اختیار سابق فارس در شهرهای دیگر مملکت فارس را برای حمله به شیراز...

رمان قلعه داریون | قسمت هفتاد و دوم

رمان قلعه داریون | قسمت هفتاد و دوم

نوشته:جلیل زارع| افراسیاب، بدون نتیجه به قلعه بازگشت. خان، باز هم با نزدیکانش مشورت کرد. افراسیاب گفت : « ما دو راه بیش تر نداریم. یا با شرایط جدیدی او را از حمله به داریان باز داریم یا آن قدر مزاکرات را طولانی کنیم تا...

رمان قلعه داریون | قسمت هفتاد و یکم

رمان قلعه داریون | قسمت هفتاد و یکم

نوشته:چلیل زارع| پیک را نزد خان آوردند. خان گفت : « پیامتان چیست ؟ بگویید و بروید. » پیک گفت : « رضاقلی بیگ می گوید حرف همان است که زمان حکومت محمد خان شاطر باشی گفتم. اگر آن روز به پشتوانه ی والی شیراز به سراغتان آمدم، حالا...

رمان قلعه داریون | قسمت هفتادم

رمان قلعه داریون | قسمت هفتادم

نوشته جلیل زارع| ستاره به اتفاق همسرش طاهر، وارد قلعه ی داریان شد. ولی از این که پدرش را سالم می دید تعجب کرده و گفت : « به محض این که پیک شما خبر بیماریتان را داد با عجله راهی شدیم. دلم هزار راه رفت. گفتم نکند خدای ناکرده...

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و نهم

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و نهم

نوشته:جلیل زارع| رضاقلی بیگ به محض ورود به شیراز، توسط جاسوسان خود مطلع شد که ستاره دختر محمد خان داریانی با طاهر پسر حسن خان ازدواج کرده و به سه چشمه رفته است. این بود که نزد تقی خان بقایری صاحب اختیار جدید فارس رفت و از او...

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و هشتم

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و هشتم

نوشته:جلیل زارع|  پیکی از مشهد، خدمت نواب میرزا محمد حسین، صاحب اختیار فارس رسید و ضمن خبر تاجگذاری شاهرخ شاه، نامه ی پادشاه جدید ایران را به او تقدیم کرد.شاهرخ شاه در این نامه او را در سمت صاحب اختیاری مملکت فارس و صالح...

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و هفتم

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و هفتم

نوشته:جلیل زارع| رضاقلی بیگ، به محض رسیدن به خمسه، یک راست به منزل موسی بیگ، یکی از امرای افشار که مقداری از گنج نادری نصیب او شده بود رفت و پیغام ابراهیم خان که حالا دیگر نام ابراهیم شاه را بر خود گذاشته بود رساند و از او...

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و ششم

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و ششم

نوشته:جلیل زارع| فرهاد، به محض رسیدن به استرآباد، یک راست نزد محمد حسن خان رفت و از او درخواست قشونی برای مقابله با رضاقلی بیگ کرد. حسن خان نگاهی به جیران انداخت. جیران گفت : « من فکر می کنم بهتر است فرهاد هم در جریان...

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و پنجم

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و پنجم

نوشته:جلیل زارع| کف غار دراز کشید و از سوراخ بزرگ وسط غار به آسمان خیره شد. ابرهای تیره ای که آسمان را جولانگاه خود قرار داده بودند، خبر از فرا رسیدن فصل پاییز می داد. همان طور که خط سیر ابرها را در آسمان دنبال می کرد، آرام...

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و چهارم

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و چهارم

نوشته:جلیل زارع| ستاره، از درون ماتم گرفته بود. ماتمی از جنس بهت و سکوت ! باز هم نمی توانست گریه کند. خلوتی می خواست تا هرم آتش درونش را با دیدگان بی فروغش آشنا سازد و ابرهای انتظار را به واکنش وادارد. چه قدر میل بارش داشتند...

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و سوم

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و سوم

نوشته:جلیل زارع| می دانست وقت زیادی ندارد. باید عجله می کرد و هر چه زودتر خود را به قلعه می رساند. قبل از آن که برای هر اقدامی دیر شود. با خود گفت : « تقصیر خودت هست فرهاد. تو با ستاره چه کرده ای مرد ؟ می دانی چند وقت است سراغی...

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و دوم

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و دوم

نوشته:جلیل زارع| فرهاد، به سرعت، اسب می تاخت و لحظه به لحظه به قلعه ی داریان نزدیک تر می شد. ناگهان سواران زیادی را دید که دسته جمعی از قلعه بیرون می آمدند. با خود گفت : « باید عجله کنم. وقت زیادی ندارم. دارند طاهر را برای...

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و یکم

رمان قلعه داریون | قسمت شصت و یکم

نوشته:جلیل زارع| فرهاد، در حالی که وجودش از انتظار لبریز بود و نگرانی در چشمانش موج می زد، با سرعت از کوه پایین آمد و خود را به همراهانش رساند که هر کدام زیر درختی کنار آبشار زیبای داریان در حال استراحت بودند. کمی بعد،...

رمان قلعه داریون | قسمت شصتم

رمان قلعه داریون | قسمت شصتم

جلیل زارع| از دور، برج و بارو و دیوارهای قلعه ی داریان نمایان شد. فرهاد، از شادی در پوست خود نمی گنجید. شش ماهی می شد از دیدن روی زیبای ستاره و سایر عزیزانش محروم بود. خیلی دلتنگ بود؛ ولی به دلش وعده می داد و با خود می گفت : «...

رمان قلعه داریون | قسمت پنجاه و نهم

رمان قلعه داریون | قسمت پنجاه و نهم

جلیل زارع| نازگل، دنبال فرصت مناسبی بود تا با ستاره صحبت کند و او را متقاعد کند که به وصلت با طاهر رضایت دهد. حتا چند بار هم سر صحبت را باز کرد ولی نتیجه بخش نبود. وضعیت روحی ستاره به گونه ای نبود که بشود او را متقاعد کرد....

رمان قلعه داریون | قسمت پنجاه و هشتم

رمان قلعه داریون | قسمت پنجاه و هشتم

نوشته:جلیل زارع| نازگل و ستاره و مرضیه، شانه به شانه ی هم، روی صندلی د زرشکه ی جمشید لم داده بودند و به سمت سرچشمه می رفتند. مرضیه، همسر جمشید بود. یک ماهی بیش تر نمی شد که به عقد جمشید در آمده بود. دختری بود زیبا روی و جذاب....

  • صفحه ی 1 از 4
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • <